تقریبا می توانم با قاطعیت بگویم زندگیِ شغلی در حال حاضر دارد گندترین و مزخرف ترین و به غایت، دردناک ترین روزهایش را به من نمایش می دهد.
درگیری، درگیری، و فقط درگیری. در روزهایی به غایتِ غایتِ غایت، مزخرف!
ضمیمه 1 : داستانم در مسابقه داستان نویسی شان به هیچ جا نرسید.
مشابه سرنوشت همه ی داستان های قبلی ام!
ضمیمه 2 : فکر کردم حالا که آقای جیم. نیست این بهترین موقعیت است برای اینکه آشتی کنیم و در زمان استراحت مان، دو تا کاپوچینو بزنیم بر بدن. بعد توی کافی شاپ دیدم شکلات کیت کت هم گذاشته و او دوست دارد پس برایش خریدم.
نیم ساعت بعد، در حالی که داشتم اشک هایم را پاک می کردم، لیوان کاپوچینویم را دُرُسته انداختم توی سطل آشغال ذر حالی که حتی یک قُلُپ هم ازش نخورده بودم. بعد فکر کردم، واقعا برای آدم ها چه اهمیتی دارد که من در طول این روزها چقدر قلبم لِه و لَوَرده شده؟!! چه اهمیت دارد که من می خواستم با هم کاپوچینو بخوریم و احتمالا بهمان خوش بگذرد؟؟
ضمیمه 3 : دقیقا 10 روز گذشته بود از اینکه درخواستم را در سامانه ی چی چی شان ثبت کرده بودم و هیچ جوابی نگرفته بودم. دقیقا 3 روز هم بود که داشتم از 8 صبح تلفن می کردم به دفتر کوفتی شان و تا عصر هیچ کس به تلفن هایم جواب نمی داد. روزی حدودا 40 تلفن می زدم و هیچ جوابی نمی گرفتم.
تا بالاخره دیروز در روز یازدهم، بعد از زنگ زدن به دویست تا شماره ی دیگر و پاس داده شدن به پنجاه هزار جا، بالاخره یکی از آن آدم هایی که باید جواب تلفنم را می داد گوشی را گرفت و خیلی ریلکس گفت، آره درخواست تون توی کارتابل منه.
بعد در حالی که شماره ملی من را می گرفت، همزمان پشت تلفن می گفت "آقای بهروزی کدومه؟"
من با تعجب گفتم "بله؟"
گفت "تو کد پیگیری ات رو بگو. آهان همونی که داماد خانم کارگزینیه؟"
بعد من این شکلی بودم :|
بالاخره بعد از نیم ساعت که آمار آقای بهروزی را به طور کامل درآورد، درخواست من را از توی کارتابلش تایید کرد! و من این شکلی بودم که، یعنی اگر تلفن نمی زدم معلوم نبود چند روز دیگر هم درخواستم توی کارتابلش می ماند و کی قرار بود تایید بشود!
ضمیمه 4 : آنچه که تا اینجا مشخص است، این است که من این همه مدت داشتم وقتم را تلف می کردم.
ضمیمه 5 : از اینکه در برگه هایی که اسمشان "تقویم زیردست منشی" است دارم کارهایی که انجام داده ام را می نویسم، و از اینکه می بینم کارهایم را به هر ضرب و زور، و با هر جان کندنی هست دارم انجام می دهم بی نهایت خوشحال هستم.
ضمیمه 6 : به این فکر کردم، که مثلا یک نفر بنشیند کنار من روی چمن ها در پارک و بعد مثلا یکهو دلش بخواهد روی همان چمن ها دراز بکشد و مثلا سرش را بگذارد روی پای من و بعد بخواهد با موبایلش از خودش و من یک عکس سلفی بگیرد.
ضمیمه 7 : مامان می گوید، واقعا خوب شد تو اراده کردی که تغییرات بدی!
ضمیمه 8 : ساعت 7ونیم صبح زنگ زدم به بابا چون داشتم از شدت اضطراب و ترس از حوادث آینده، قالب تهی می کردم.
ضمیمه 9 : هی آن قسمت از آهنگ تیلر سوئیفت توی ذهنم تکرار می شود که
So casually cruel in the name of being honest
I'm a crumpled up piece of paper lying here
'Cause I remember it all, all, all
ضمیمه 10 : چه گویم جورِ هجرت؟ چون به گفتن در نمی آید.
ضمیمه 11 :
به حالت سنتی تر اش، عید مبارک.
به حالت شیک تر، سال نو مبارک.
اگر هم آدم منوّرالفکر ادیبی هستید، نوروزتان پیروز.
حالا آدم شیکی هستید یا سنتی یا ادیب یا هر چیز دیگری، بهار شدن دوباره ی طبیعت مبارک تان باشد. عید و نوروز و سال نو هم، مبارکِ همه!
ضمیمه 1 : تعطیلات نوروزی من به پایان رسید و امروز اولین روز کاری ام است؛ تنها در دیتاسنتر بیمارستان در هوای بارانی و دلچسب تهران!
در حالی که از صبح هر کاری دوست داشته ام انجام داده ام و اسپلیت دیتاسنتر را - بدون شنیدن صدای ناله ی آقای جیم و آقای ر برای سرمای هوا - با آخرین شدت روی کولر تنظیم کردم و باد خننننننننننک خوردم! خیلی حال داد واقعا!
باشد که روزهای آتی هم در تعطیلات نوروزی همینقدر دلچسب و با آرامش باشند.
ضمیمه 2 : من استادِ تلف کردنِ زمان هستم!
یعنی اگر "تلف کردن زمان بدون هیچ وسیله ای" یک جایزه داشت، بدون شک من مقام نخست را به همراه تقدیر و تشکر ویژه ی هیات داوران تصاحب می کردم! ده روز تعطیل بودم که فقط خوابیدم و خوابیدم و خوابیدم. تنها حرکت مفیدم، تمدید گواهینامه ام در پلیس 10+ بود و تمیز کردن یکی از کمدهای اتاقم! که قابل تقدیر است واقعا! :))
حقیقتا آرزو می کنم کاش یک آمپول وجود داشت که تزریق می کردیم و از شدت علاقه مان به خواب کم میشد. واقعا چُنین چیزی ام آرزوست!
ضمیمه 3 : آقای مُسِن با سبیل کلفت و دست های سیاهِ روغنی و لباس چرک و کثیف، از وانتِ پارک شده توی حیاط بیمارستان خارج شد و رو به همکارش داد زد، شکوفه های اون درخت توی باغچه ی بیمارستان رو دیدی چقدر قشنگه؟
همان درختی که من، خانم مهندس، با لباس های اتو کشیده و کفش های مارک دار و ناخن های لاک زده، شکوفه هایش به نظرم قشنگ آمده بود.
بعد فکر کردم، چقدر عجیب. چقدر عجیب که یک پیرمرد سبیلوی چرک و روغنی هم می تواند در درونش چیزی داشته باشد که جلبِ شکوفه های درختان بشود.
ضمیمه 4 : من اساسا آدمِ "برنامه ریزی بکن" و "هدف گذاری کن" و از این چیزهایی نیستم. چون اساسا آدم تنبلی هستم.
وقتی شمع های روی کیک جشن تولد بیست و نه سالگی ام را فوت کردم و با این واقعیت مواجه شدم که سی ساله شده ام، سه چهار تا هدف کلان برای سی سالگی ام تعریف کردم. و خوشبختانه، به دو تایشان که خیلی خیلی خیلی برایم مهم بودند رسیدم.
این اولین سالی است که می خواهم برای خودم در این سال هدف تعریف کنم. نمی دانم چند درصد موفق می شوم، نمی دانم اصلا بتوانم برای رسیدن به هدف هایم تلاش کنم یا اینکه سال به اردیبهشت نرسیده، بی خیالشان میشوم! :))) اما دوست دارم این راه جدید را امتحان کنم؛ راه جدیدِ "هدف مشخص کردن" برای یک سال آینده.
باشد که همه مان بتوانیم سرسختانه تلاش کنیم و با آغوش باز به هدف هایمان برسیم.
ضمیمه 5 : قدم اول برای هدف گذاری، خرید تقویم زیردستی برای ثبت کارهای انجام شده.
ضمیمه 6 : به طور مسلّم در اموال و جان های خود آزمایش می شوید و قطعا از آنها که پیش از شما بهشان کتاب داده شد و نیز از مشرکان، سخنان آزاردهنده فراوان خواهید شنید. و اگر صبر کنید و تقوا پیشه کنید، اینها سبب قوت در اراده هاست.
سوره آل عمران آیه 186
ضمیمه 7 : اولین روزهای تعطیلاتم که همانا آخرین روزهای سال بود، بدو بدو دنبال کارهای عقب افتاده ام بودم و به اعضای خانواده در انجام دادن کارهای عقب افتاده شان کمک می کردم و توی خیابان های شلوغ تهران از این طرف به آن طرف می شدم. و دائما فکر می کردم، از وقتی که زن زندگی آزادی پیش آمده چقققققدر خانم بدون روسری می بینیم که موهای واقعا خیلی خوشگلی دارند خوش به حالشان! موهای خیلی خیلی خوشگل!
ضمیمه 8 :
این تیره روزگار
در پرده ی غبار،
دلم را فروگرفت
تنها به خنده
یا به شکر خنده های تو،
گرد و غبار از دل تنگم زدودنی است!