از حرفی که بهم زد، عمیقا به فکر فرو می روم.
که آیا واقعا اینطوری است که من جنبه ی شنیدن اعتراض را ندارم؟
پس چرا من احساس می کنم در طی این شش سال حضورم در بیمارستان، به شدت بزرگ شده ام و تحملم از 0.25 که قبلا بود حالا به 10 رسیده؟ چرا من احساس می کنم حالا می توانم خیلی بهتر و راحت تر حرف های مخالف خودم را بشنوم بدون اینکه دلم بخواهد سر از بدن طرف مقابلم جدا کنم؟
فکر کردم، یعنی آدم ها متوجه نمی شوند من چقدر بزرگ شده ام؟ آدم ها نمی بینند که من از حالت بچه بازی و لوس و ننر بودنِ قبلم چقدر فاصله گرفته ام و حالا می توانم از هر 10تا حرف مخالف، لااقل 2تایش را بدون اینکه طرق مقابلم به قتل برسد گوش کنم؟
از خودم پرسیدم، واقعا چطور ممکن است کسی تا این اندازه به من نزدیک باشد ولی متوجه نشده باشد چقدر رشد کرده ام.
ضمیمه 1 : وقتی رئیسم داشت به مدت 10 دقیقه پشت سر زنش حرف می زد و از اینکه "اشتباه کردم ازدواج کردم" می نالید، من گفتم خوب شد من جای زن تون نیستم وگرنه خودم رو حلق آویز می کردم اگه شوهرم اینطوری در مورد ازدواج با من حرف می زد."
توقع داشتم رئیسم از جمله ی من خجالت زده شود. توقع داشتم از اینکه جلوی من به عنوان کارمندش، دارد از ازدواجش که 15سال پیش انجام داده بدگویی می کند شرمنده شود. بعد رئیسم خیلی ریلکس گفت "دِ نمی کنه لامصب. هرچی جلوی زنم این حرفا رو می زنم که خودشو حلق آویز کنه، نمی کنه لامصب."
نگاه عاقل اندر سفیهی به رئیسم کردم و خواستم بهش بگویم "واقعا چه ازدواج موفقی!!"
نگفتم ولی.
ضمیمه 2 : از این تقسیم بندی چندش آور که آدمها جنس مونث را به دو گروهِ "دختر" و "زن" تقسیم می کنند در حالی که این نوع تقسیم بندی اشاره ی کاملا مستقیم به "جسم" یک مونث دارد، حالم واقعا به هم می خورد.
چطور می توانیم جنس مونث را، فقط و فقط از روی جسمش، تقسیم بندی کنیم در حالی که کاملا مشخص است هیچ نوع ارزش دیگری به چشم چنین آدم هایی نمی آید؟
می خواهم عق بزنم واقعا.
ضمیمه 3 : مطلقا قصدی نداشتم در فراخوان مسابقه شان شرکت کنم.
ولی او از من خواست یک متن برایشان بنویسم، و من در حالی که مطمئن بودم چنین کاری را نخواهم کرد، در کمال تعجب دیدم که دارم یک متن می نویسم و بعد هم در آخرین روز، برایشان فرستادم!
و به این می گویند تاثیری که یک نفر می تواند روی نفر دیگر بگذارد.
ضمیمه 4 : کابینت را باز کردم که روغن را دربیاورم؛ یک عدد سوسک به چه بزرگی توی کابینت بود! نزدیک بود سکته کنم!
و بعد به حرف دکتر میم. روانکاوم برگشتم که بهم گفته بود چنین ترس هایی رابطه ی کاملا مستقیم با شرایط روحی آدم دارند. وقتی در شرایط روحی خوبی به سر می بری، خیلی راحت تر می توانی با این مدل ترس های غیرواقعی رو به رو شوی در حالی که وقتی اضطراب داری یا شرایط روحی مساعدی نداری، از مواجهه با چنین ترس های غیر واقعی سکته می کنی.
و بعد فکر کردم قبلا می توانستم به راحتی به سوسک نگاه کنم در حالی که الان از تصورش هم حالم بد می شود.
باید روی خودم کار کنم.
ضمیمه 5 : بهم گفت "وقتی عصبانی می شی سیم هات اتصالی می کنه. من می تونم قشنگ جرقه های توی مغزت رو ببینم."
خنده ام گرفت!
ضمیمه 6 : هفته ی نیرو انتظامی است و من از اول هفته، هرروز، دقیقا هر روز، یک اسمس از نیروی انتظامی دریافت کرده ام که شعارهای تبلیغاتی برای نیرو انتظامی نوشته بود.
فکر کردم، آیا اگر به جای اینکه پول خرج اسمس پنل بشود تا پیامک برای مردم ارسال کنند، این پول به عنوان اضافه حقوق و پاداش به پرسنل نیروی انتظامی تعلق می گرفت، طبیعتا بازدهی بیشتری نداشت؟
ضمیمه 7 : در این بیمارستان متوجه شدم قریب به اتفاقِ همه ی آدم ها، در ازدواجشان مشکل دارند. و این واقعا چیز عجیبی است که تا قبل از این بیمارستان در مخلیه ام هم نمی گنجید حتی!
ضمیمه 8 : یک پست صبحگاهی در بیمارستان، برای فرار از خواب آلودگی!