پانزدهم مهر

سی و دو دقیقه از روز شانزدهم مهر گذشته که دارم این پست را می نویسم. همه ی اعضای خانه خوابیده اند و من تنهایی نشسته ام توی اتاقم و چون خوابم نمی برد، درحالی که در این نقطه از کره ی زمین که هستم هیچ اینترنتی وجود ندارد و گوشی هم به بدبختی آنتن می دهد، اینترنت موبایلم را هات اسپات کرده ام و دارم با لپ تاپ یک پست می نویسم.
کتابم بالاخره چاپ شد. پس از کِش و قوس های فراوان، و با مسخره بازی های بسیار! که چون اصلا حوصله ندارم تمام مسخره بازی هایش را دوباره از اول اینجا بنویسم، حواله تان می دهم به این پست!
شبی که کتاب به دستم رسید، فردایش تعطیل بود و من هم کاملا هیجانزده! همان شب، یکی یکی رفتم جلوی درِ خانه ی تمام اعضای خانواده و به هر خانه، یک کتاب دادم و ازشان خواهش کردم هروقت کتاب را خواندند نظرشان را همان موقع برایم روی یک کاغذ بنویسند یا اینکه برایم وویس بفرستند روی واتس اپ.
آن شب کتابم را به نُه نفر دادم. حالا دوازده شب گذشته؛ و تنها سه نفر کتابم را خوانده اند. کتابی فقط به طول 35 صفحه، که چهار روز از این دوازده شب هم روز تعطیل بوده اند و آدم ها طبیعتا کاملا در خانه شان!
تنها کسی که کل این سی و پنج صفحه را در همان لحظه، دقیقا در همان آن که بهش نشان دادم کامل خواند، مامان بود. همان شب اول که کتاب را با هیجان نشانش دادم، ازم گرفت و در همان نقطه روی مبل هال خانه مان که نشسته بود با همان استیلِ پاهای جمع شده، کتاب را گذاشت روی زانوهایش و کل اش را خواند. بعدتر فکر کردم خدا را شکر لااقل یک نفر در همان اوجِ هیجانزدگیِ من کتابم را گرفت دستش و تا آخر خواند. بقیه ی آدم ها حتی بعد از گذشتن دو هفته هم، یک صفحه از داستانم را نخوانده اند. یعنی همه ی آدم های اطرافم تا این اندازه گرفتارند؟
تمام هیجانم فروکش کرده. - تقریبا تمامش.

ضمیمه 1 : همه اش فکر می کنم اگر کسی در دوستان یا نزدیکان من کتاب نوشته بود و کتابش را یک شب می آورد دم در خانه مان و می داد به من، آیا من هم برای خواندن کتابش همینقدر طول می دادم و همینقدر بی هیجان و بی انگیزه بودم؟ آیا من هم همینقدر بی اهمیت وار رفتار می کردم با موضوع؟

ضمیمه 2 : صفحه ی "ژین مگزین" روی اینستاگرام یک پست گذاشته بود، نوشته بود کاش الان دستمو که دراز می کردم میخورد به تو ...

ضمیمه 3 : دویست و پنجاه هزار بار به بابا زنگ زدم. می دانستم کلینیک دارد و طبیعتا جواب نخواهد داد اما امیدوار بودم بین مریض هایش تلفن را بردارد. فکر کردم بروم بانک و بگویم کل این مبلغ پول قلمبه ای که به حسابم ریخته شده را برگردانند به حساب مبدا.
بالاخره بابا جواب داد. کلی داد و بیداد کردم و کلی غر زدم، در جواب همه ی حرف هایم فقط هی می خندید و می گفت سرم خیلی شلوغه مزاحم من نشو بابا. یا می خندید و می گفت خیلی زِرت و پِرت می کنی حرف نباشه. یا با خنده می گفت به تو ربطی نداره خدافظ.
گوشی را قطع کردم. در حالی که کاملا عصبانی بودم و همزمان احساس می کردم عرق دارد از روی پیشانی ام شُر شُر می ریزد پایین.

ضمیمه 4 : دلم لک زده برای دیدن یک موزه.
دلم غش می رود برای راه رفتن در گذشته های دور ...

ضمیمه 5 : می خواستم در برنامه ی آبان ماه بیمارستان، روز تولدم را مرخصی بگیرم. به جِد قصد داشتم این روز را مرخصی بگیرم ولو با زور، ولو از طریق تمارض به مریضی و وانمود کردن به کرونا. به هیچ وجه نمی خواستم روز تولدم در بیمارستان باشم؛ و عمیقا خوشحال شدم از اینکه تقویم را چک کردم و دیدم روز تولدم جمعه است. واقعا نه حوصله ی بیمارستان را دارم در این روز نه اعصابش را.

ضمیمه 6 : حداقل فایده ی تعطیلات این بود که فایل های روی موبایلم را خالی کردم و عکس هایم را هم مرتب.

ضمیمه 7 : کیکی بسیار بی مزه، لوس و مزخرف پختم. اما کاملا حس آشپزی ام ارضا شد.

ضمیمه 8 : همچنان احساس می کنم روزهای زندگی سریع تر از خودِ من در حال گذشتن اند و بیست و چهار ساعت شبانه روز من تنها به اندازه ی ده دوازده ساعت است. چرا واقعا سرعت همه چیز این همه بیشتر از من است؟ که انگار هرچقدر می دوم باز بهشان نمی رسم؟

ضمیمه 9 :
زندگی رویا نیست
زندگی زیبایی است
می توان، بر درختی تهی از بار، زدن پیوندی
می توان، در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت
می توان، از میان فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو،
هر دو بیزار از این فاصله هاست

ضمیمه 10 : چشم هایم را می بندم و فکر می کنم، آیا کسی گذشته های دورِ این وبلاگ را به خاطر دارد وقتی در بالا سمت چپ به جای متنی که حالا زیر آن عکس نوشته ام، شعر ضمیمه ی قبل را نوشته بودم؟
آیا هنوز کسی از اندک خوانندگانِ باقی مانده ی این وبلاگ، گذشته های اینجا در خاطرش مانده؟ :)

ضمیمه 11 : چشم هایم را می بندم و از خودم می پرسم چه چیز اگر من نباشم جا به جا شده؟ یا چه چیز اگر من نباشم به هم می ریزد؟
ناامیدانه به خودم جواب می دهم، هیچ.
این یک واقعیت است. واقعیت بسیار تلخی هم هست، بله. اما تقریبا هیچ چیز، تقریبا هیچ کس با نبودن من اتفاقی برایش نمی افتد.

ضمیمه 12 : واقعا وقتش رسیده که به دندانپزشکی مراجعه کنم. تقریبا می توانم بگویم درد دندان هایم به مرحله ای رسیده که دیگر قابل ندیده گرفتن و پشت گوش انداختن نیست!

ضمیمه 13 : به قولِ همان صفحه ی ژین مگزین در اینستاگرام، الان از نظر روحی نیاز دارم یک نفر بخواهد خودش را به آب و آتش بزند تا به من ثابت کند طاقچه ای که من توی دلش اِشغال کرده ام با هیچ کس و هیچ چیز دیگری قابل پر شدن نیست.
که یک نفر باشد که بخواهد هرطور شده به من ثابت کند جایی که من توی دلش گرفته ام را هیچ کس دیگری نمی تواند داشته باشد.
یک قسمت از قلبش متعلق به من شده و برای همه ی آدم های دیگر، دست نیافتنی است.


برچسب‌ها: روزگذر هایم, چون شعر زندگی ست
+  جمعه شانزدهم مهر ۱۴۰۰ -  ۱:۳۶ ق.ظ  -  هدی  |