سی ام آذر

روزهای سرماخوردگیِ دوباره ی من با هوای به شدت آلوده ی تهران، در شرایطی که هم مچ پای راستم خیلی درد می کند و هم زانوی چپم! :|
بابا می گوید اصلا دیگر چیزی به اسم سرماخوردگی وجود ندارد و همه ی این علائم، یا کرونا هستند یا آنفولانزا. به همین خاطر من این روزهایم را در قرنطینه توی اتاقم سپری کردم. انقدر در این چند روز عطسه کرده ام که حالا احساس می کنم مغزم کاملا به اندازه ی یک هندوانه ورم کرده!
مراسم شب یلدای خانواده را دیشب برگزار کردیم. با شامِ هر خانواده که همراه خودشان آورده بودند و دسر و کیک. من تمام مهمانی را با ماسک نشستم و فاصله ی فیزیکی را با همه رعایت کردم. سر آخر هم یک عکس دست جمعی انداختیم. انقدر خوشم می آید از عکس های دسته جمعی مان، که در سال های اخیر انقدر شلوغ شده اند که به سختی همه مان توی کادر دوربین جا می شویم! باشد که انشاالله جمع های خانوادگی مان همیشه همینقدر شلوغ و دورِ هم بماند :)

ضمیمه 1 : صبح به صدای گروووووومممممپپپپ وحشتناکی که آمد، هراسان از توی تختم پریدم بیرون. بابا توی حمام دوباره خورده بود زمین! من و مامان دوتایی سکته کردیم واقعا! بابا می گفت سرش گیج رفته و فقط متوجه شده دارد می افتد. دوتایی با مامان کمک کردیم بابا را بلند کردیم.
من تا 10 دقیقه بعدش، از شدت استرس همچنان سرگیجه و تپش قلب داشتم. وقتی هم که رفتم دراز شدم باز انقدر حالم بد بود که اصلا خوابم نبرد.
یعنی هر چقدر که دیشب بهمان خوش گذشته بود امروز صبح از دماغمان درآمد!

ضمیمه 2 : برای مراسم دایی حسن در نیمه ی دی ماه بلیط هواپیما گرفتم. انشاالله بتوانیم شرکت کنیم.

ضمیمه 3 : یکی از چیزهایی که برای 32 سالگی ام مشخص کرده بودم را انجام دادم. و در عرض 3 روز، به میزان 50 کیلومتر راه رفتم.
حقیقتا خوشحالم از اینکه انجامش دادم. یک جا توی ذهنم مانده بود همینطوری و داشت روانم را پاک می کرد.

ضمیمه 4 :
قاعده ی بیست و پنجم - ما باید سعی کنیم به آنجایی برسیم که به هرچه داریم و مالک آن هستیم طوری نگاه کنیم که گویی الان است که آنها را از دست ما بربایند. زمانی آنچه داریم از قبیل دارایی و تندرستی و معشوقه و زن و فرزند در نظرمان ارج و قرب بیشتری می یابند که آنها را از دست بدهیم. زمانی که به این مرتبه برسیم، ابتدا داشته هایمان بلاواسطه و بیش از پیش باعث خوشبختی مان می شوند. در مرحله ی دوم به شیوه های مختلف مانعِ از دست دادن شان می شویم، نمی گذاریم خطری دارایی مان را تهدید کند، دوستان مان را عصبانی نمی کنیم، وفاداری زنان را بازیچه ی خود نمی سازیم، مراقب تندرستی کودکان هستیم، و ... . معمولا ما هنگام نگریستن به چیزهایی که نداریم، با خود فکر می کنیم "چه می شد تمام اینها مال من بودند؟" و از این طریق محرومیت و نداری را حس می کنیم. به جای آن لازم است وقتی چیزی را داریم، اغلب به این فکر کنیم که "چه می شود اگر فلان چیز را از دست بدهم؟"
از کتاب هنر خوشبختی، نوشته ی آرتور شوپنهاور

ضمیمه 5 : فردا شنبه است.
روزهای شنبه همیشه جان می دهند برای شروع. شنبه ها اصلا خوراکِ اجرای تصمیمات جدید و برنامه ریزی های کوبنده هستند. روزهای اول هر ماه هم همینطور. اصلا جان می دهند برای برنامه ریزی و شروع های طوفانی. حالا تصور کنید چه اتفاقی می افتد اگر روز اول ماه، مصادف با روز شنبه باشد و از قضا شروع یک فصل جدید هم باشد! یعنی انگار همه ی کائنات دارند با هم alarm می دهند که بلند شو و یک کاری انجام بده!
فردا دقیقا همان روز است.

ضمیمه 6 : برای کشف اقیانوس های جدید باید شهامت ترک ساحل آرام خود را داشته باشید. - تولستوی

ضمیمه 7 : دستگاه وافل سازم را فرستاده ام تعمیرگاه. برای همین گفتم به جایش پنکیک درست کنم - برای اولین بار در عمرم!
زیاد بد نشد اما تمام آشپزخانه به علاوه ی تمام هیکل من و تا مغز سرم، بوی سرخ کردنی گرفت! بعد از خودم پرسیدم چرا این همه وقت که توی هتل ها آشپزهای مختلف را دیده ام که در حال درست کردن پنکیک هستند، یک بار به ذهنم نرسیده بایستم جلویشان ببینم چطوری درستش می کنند؟ بعد این شکلی بودم که، آیا بالاخره برای درست کردن پنکیک باید روغن ریخت؟ آیا نباید روغن ریخت؟ آیا چرا دارد دسته ی ماهیتابه می سوزد؟ آیا چرا پنکیک ها نصف شان کاملا قهوه ای و نصف بقیه شان کاملا زرد هستند؟
خلاصه یک شیر تو شیری شد که نگو! ولی به هر حال، فردا می خواهم دست رنجم را ببرم بیمارستان و به عنوان میان وعده میل بفرمایم! :))

ضمیمه 8 : کتاب در حال حاضر، طاعون نوشته ی آلبر کامو

+  جمعه سی ام آذر ۱۴۰۳ -  ۹:۵۰ ب.ظ  -  هدی  |