(این پست در تاریخ اول اردیبهشت 1404 نوشته شده اما در سی ام فروردین ثبت شده است چون من خوشم نمی آید آرشیو وبلاگم نصفه و نیمه باشد.)
پسر هدیه خیلی جدی بهم گفت، خاله یه نصیحتی بهت بکنم؟
اولین بار بود که یه بچه ی 8 ساله می خواست من را "نصیحت" بکند! خنده ام گرفته بود اما سعی کردم قورتش بدهم. گفتم نصیحت کن.
گفت، خاله "اِزدِباج" کن! اِزدِباج خیلی خوبه!
و من در حالی که از خنده ترکیده بودم، فکر کردم، فقط همین یکی را کم داشتم که خواهرزاده ی هشت ساله ام من را به ازدواج کردن نصیحت کند! فقط همین یکی کم بود!
ضمیمه 1 :
وقتِ آوازِ هَزار است بیا
تا بهار است، بیا!
ضمیمه 2 : واقعا باید کاری برایش بکنم. چقدر مگر می شود این شکلی ادامه داد. حالم دارد از اتفاقات به هم می خورد.
ضمیمه 3 : به خاطر بازی پرسپولیس و سپاهان، محمدمهدی را با هدیه بُردیم استادیوم آزادی که یک مسابقه ی فوتبال را از نزدیک ببیند. و من اکثرِ وقت بازی را داشتم به این فکر می کردم که چرا این همه سال اجازه نداشتیم وارد ورزشگاه شویم؟ چرا این همه مدت حسرت خوردیم و چیزی از ما دریغ شد که اصلا آنقدرها هم مهم نبود اما همین دریغ شدنش، همین "ممنوعه" بودنش، برایمان تبدیل به حسرت و آرزو شد.
یعنی ما در این کشور، استادِ این هستیم که چیزی بسیار بسیار بی اهمیت و مسخره را از آدم ها دریغ کنیم و همین دریغ کردنش، در آدم ها جوری خشم ایجاد کند که دیگر خودمان هم نتوانیم کنترلش کنیم!
ضمیمه 4 : مهشاد می گوید، چقدر همه با بلوز شلوارن دیگه نمی بینم کسی مانتو بپوشه.
خنده ام گرفت.
ضمیمه 5 : حالم خراب است. حالم واقعا واقعا واقعا، خراب است.
ضمیمه 6 : از خودم پرسیدم، چطوری ممکن است اخبار و حوادث و ماجراهای زندگیِ یک نفر را با جزئیات کامل دنبال کنی اما نخواهی با او رو به رو شوی؟ چطوری میشود؟!
ضمیمه 7 : از اینکه همه مان به مهمانی دعوت شدیم، چشم هایم چهارتا شد حقیقتا!
ضمیمه 8 : تقریبا می توانم بگویم برای اولین بار عمیقا دلم نمی خواست در مراسم عروسی شرکت کنم. و بعد که فیلم های عروسی برایم ارسال می شد، هی بیشتر و بیشتر خوشحال می شدم از اینکه نرفته ام عروسی.
به طرز شگفت آوری، برای اولین بار، حتی نیم درصد هم ناراحت نبودم از اینکه در عروسی شرکت نکرده ام!