سی و یکم مرداد

ما با هم خیلی فرق داریم. خیلی خیلی.
من با برداشتن کوچکترین زخم، دیگر کار نمی کنم و مرخصی می گیرم و استراحت می کنم. با احساس کوچکترین خستگی، آن روز سر کار نمی روم و از صبح تا عصر توی تختم دراز می کشم و خستگی ام را در می کنم. کافی است که یک شب خوابم نبرده باشد و مثلا تا 3 صبح توی تختم غلت زده باشم و نتوانسته باشم بخوابم؛ مطمئنا فردا صبح دیرتر می روم سرکار و حتما می خوابم چون سرم درد گرفته و نمی توانم بیدار بمانم.
او به سرکار می آید در حالی که لِه و لَوَرده است. در حالی که بچه اش دیشب تب داشته و تا 4 و نیم صبح در اورژانس بوده اند که برایش سِرُم بزنند. او به سرکار می آید در حالی که خاله اش دیروز فوت شده؛ در حالی که چهار روز است با همسرش دعوایش شده و با هم هیچ حرفی نمی زنند؛ در حالی که روز گذشته در محل کارش 21هزار قدم راه رفته و دیشب نتوانسته از پادرد و زانودرد بخوابد. او به سرکار می آید در حالی که دو روز پیش با مهندس قاف. دعوایش شده و جلوی همه باهم داد و بیداد کرده اند و بعد او آنقدر فشارش بالا رفته که مجبور شده برود اورژانس و با دارو فشارخونش را پایین آورده اند.
من با داشتن کوچکترین مساله، کوچکترین دلخوری یا خستگی یا درگیری ذهنی، همه ی آدم های اطرافم متوجه می شوند چون همه چیز کاملا در قیافه ام مشخص است. چون همه ی آدم های اطرافم در جریان هستند که من دیروز با پلیس دعوایم شده و سه روز قبل در محل کارم پاداش دریافت کرده ام و فردا وقت سفارت دارم و امروز ناهار قرار است از بیرون چیزبرگر سفارش بدهم!
او همیشه قیافه اش خندان است. همیشه مسخره بازی در می آورد و با آدم ها شوخی می کند و سر به سر دیگران می گذارد و هیچ کس متوجه نمی شود مادرش یک هفته است که در بیمارستان بستری است، و همسرِ 8 ماه حامله اش از راه پله ی خانه شان افتاده و مشکل پیدا کرده، و از دست مهندس الف. تا حد مرگ ناراحت و دلخور است، و ده روز است که ماشینش خراب شده و با اتوبوس به سرکار می آید.
من این شکلی ام که برای هر درد یا هر مساله ای، درباره اش با مامان و بابا مشورت می کنم و در صورت نیاز به دکتر مراجعه می کنم و هرچندتا که لازم باشد دارو می خورم تا مشکلم برطرف شود. من این شکلی ام که درباره ی دلخوری هایم - اگر فرد مقابل برایم مهم باشد - حرف می زنم و سعی می کنم دلخوری هایم را در همان مراحل اولیه حل کنم و آنقدر تلاش می کنم تا دلم صاف شود.
او اینطوری است که همه چیز را تحمل می کند. همه ی دردهای جسمی و زخم های روحی را تحمل می کند و پیِ هیچ کدامشان را نمی گیرد و دارو را جز در حالتی که در حال مردن باشد مصرف نمی کند. او اینطوری است که دلخوری ها و ناراحتی هایش را هیچ وقت بازگو نمی کند و همه ی آدم های مقابلش باید حدس بزنند که فلان روز در فلان ساعت به خاطر فلان مساله ناراحت شده است.
من هیچ وقت توی تلفن هایم قربان صدقه ی کسی نمی روم. مکالمات من با مامان معمولا روزی یک بار، به احوالپرسی عادی و چیزهای مورد نیاز برای خرید خانه ختم می شود. هیچ وقت تعارف های زبانی و حرف های محبت آمیز به دیگران نمی زنم.
او هربار با خانواده اش تلفنی حرف می زند دائم قربان صدقه شان می رود. مرتبا عبارت های "فدات بشم" و "قربون تو" و امثالهم را به زبان می آورد که من هربار می شنوم تعجب می کنم! روزی سه میلیون بار با همسرش و بچه هایش تلفنی یا تصویری حرف می زند و همیشه حرف های محبت آمیز به زبان می آورد.
ما با هم خیلی فرق داریم. خیلی خیلی خیلی.
و این واقعا عجیب است.

ضمیمه 1 : حساب کردم دیدم دقیقا 6 ماه و 5 روز بعد از اینکه من به سفارت ایمیل زدم که برایم وقت انگشت نگاری رزرو کند، تازه از کارگزاری شان به من تلفن زدند که آیا همچنان درخواست من برای وقت سفارت پابرجاست یا نه. واقعا خسته نباشید!

ضمیمه 2 : یکی از آن ماه هایی است که تصمیم گرفته ام هرچیزی می خواهم بخرم و بی خیال صرفه جویی بشوم!

ضمیمه 3 : مدتی است این شکلی شده ام که خیلی چیزها را توی موبایلم می نویسم که بعدا درباره اش روی وبلاگم یک پست بگذارم. بعد وقتی لپتاپم را باز می کنم که بخواهم پست بنویسم، هربار هی نوشته های موبایلم را می خوانم و می گویم "خب اینو که ولش کن، اینو که حوصله ندارم درباره اش بنویسم، این که اصلا الان وقتش نیست، این که بعدا درباره اش می نویسم" و سایر جملاتی که نتیجه ی همه شان، این می شود که هیچ پستی در این وبلاگ نمی نویسم.

ضمیمه 4 : بالاخره بعد از مدت ها، گلدان هایی که می خواستم بکارم را کاشتم. واقعا حس خوبی دارم!

ضمیمه 5 : روز پزشکان سرزمینم مبارک، پیش پیش!

+  جمعه سی و یکم مرداد ۱۴۰۴ -  ۷:۶ ب.ظ  -  هدی  |