به گمانم همه ی مردها باید همینطوری باشند.
که از لوله کشی ساختمان سر در بیاورند و وقتی شیر آب چکه می کند بتوانند برطرفش کنند و وقتی ماشین یک صدایی می دهد بتوانند کاپوتش را بزنند بالا و بفهمند مشکلش دقیقا از کجاست و بدانند رِسیوِر چطوری تنظیم می شود و اگر یک کانال ماهواره ای از تنظیم خارج شده بتوانند روی یک ماهواره ی دیگر پیدایش کنند و از همه چیزِ کولرگازی و اسپلیت و کولرآبی سر در بیاورند و دلشان بخواهد در کارهای خانه به همسرشان کمک کنند و وقتی آخرشب برادرزاده شان با پیشانیِ خونی می آید خانه شان بتوانند به بقیه آرامش بدهند و پیشانی اش را بخیه بزنند و بلد باشند به آسانی رگ بگیرند و قلب شان وسعتی به اندازه ی کل کره ی زمین داشته باشد و بتوانند به راحتیِ هرچه تمام تر، آدم ها و اتفاقات ناراحت کننده را فراموش کنند و ببخشند و گذشت کنند و بتوانند جانانه لایی بکشند و با سرعت 150تا حرکت کنند و همیشه، همیشه ی همیشه، همینقدر دوست داشتنی باشند. همینقدر دوست داشتنی که بابا هست.
سه ی اسفندت مبارک بهترین بابای دنیا.
ضمیمه 1 : هرگز به خاطر ندارم در این سی و یک سال زندگی ام، کفِ خیابان های تهران در نیمه ی اسفندماه برف بنشیند و همه چیز اینطوری یخ بزند! صبح که می آمدم بیمارستان احساس می کردم فقط 30% روی ماشینم کنترل دارم و بقیه اش کلا در حال سُر خوردن است! واقعا ترسیده بودم!
ضمیمه 2 : گفت دو تا جشن تولد بوده که در همه ی این سال ها در ذهنش ماندگار شده است. یکی جشن تولد 8 سالگی اش، و دومی جشن تولد امسال به خاطر رقصیدن دختربچه اش.
نمی دانم چرا توقع داشتم من یک جایش باشم. نمی دانم چرا توقع داشتم من در همان جایی باشم که جشن تولد 8 سالگی اش با مادربزرگ ها و خواهرها و برادر و خانواده اش بوده. نمی دانم چرا توقع داشتم من در جایی باشم که دختربچه اش هست؛ همان جایی که می گفت "وقتی بچه دار میشی همه چیز میره کنار. پدر مادر و همسر و خانواده و رفیق و همه ی آدمهای زندگیت میرن کنار، همه چیز فقط میشه بچه ات."
نمی دانم چرا توقع داشتم تبریک تولدی که 4 سال پیش به او گفته بودم یک جا در ذهنش مانده باشد؛ به همان وضوح که در ذهن من مانده. چشم هایم را می بندم و خط به خط پیامش را به خاطر می آورم ... "صبح که بیدار شدم اولین پیام تبریک تولد از طرف خواهرم بود و دومیش از طرف تو بود. بهم خیلی مزه داد" ...
چیزی در ذهنم دوباره مرور می شود ... عکسش را در اینستاگرام گذاشته و یک جا زیرش نوشته "رفیقم" ...
چشم هایم را باز می کنم و آدم های دیگر خیلی از من جلوتر هستند.
ضمیمه 3 : حس برف زمستانی و سرمای هوا برایم بی نهایت دلچسب است و انشاالله این سرمای بی وقت، به محصولات کشاورزی مردم ضربه نزده باشد. دوست داشتم حالا در آن یکی خانه مان باشم؛ سرمای منفی 14 درجه را تجربه کنم و تا گردن بروم زیر کُرسی و غلت بزنم و یک صبح برفی یخ زده را شاهد باشم.
ضمیمه 4 : برای مهمانی فردا کاملا هیجان دارم.
ضمیمه 5 : سه میلیون و نیم اضافه تر دادم و جا به جایش کردم. فقط برای اینکه کمتر حرف بشنوم.
ضمیمه 6 : امسال آن کاپشنی که پارسال خریده بودم را افتتاح کردم. و به طرز شگفت آوری، از حجم گرمایی که این کاپشن برایم تولید می کند واقعا شگفت زده شده ام!! برای اولین بار در زندگی ام رفتم برف بازی و تا آخرین دقیقه ای که داشتم گلوله برفی درست می کردم اصلا سردم نشده بود و حس نمی کردم بدنم از سرما بی حس شده! واقعا خیلی حال داد و عمیقا از خرید این کاپشن مشعوف هستم!
اگر شما هم مثل من سرمای هوا را دوست دارید اما زود سردتان می شود، به خریدن کاپشن پَر تشویق تان می کنم! به قول عمو اکبر، واقعا "خوب چیزو یی" است!
ضمیمه 7 : یک جور حالت بیمارگونه پیدا کرده ام.
که هی واتس اپ را چک می کنم تا ببینم زیرش نوشته مثلا 3 دقیقه پیش آنلاین بوده، یا 7 دقیقه پیش آنلاین بوده، یا نیم ساعت پیش یا یک ساعت پیش یا 10 ساعت پیش آنلاین بوده.
ضمیمه 8 : این خیلی عجیب است که هیچ کس از من نمی پرسد مشکلم با شرایط فعلی چیست. همه ی آدم ها فقط توقع دارند قدردان شرایط فعلی ام باشم.
ضمیمه 9 : من حتی رنگ رژ لبی که می خواستم بزنم را هم انتخاب کرده بودم وقتی بهمان خبر داد مهمانی اش کنسل شده.
ضمیمه 10 :
هم زبانی نیست تا گویم به زاری، ای دریغ
دیگرم مستی نمی بخشد شراب
جام من خالی شده است از شعر ناب
ساز من، فریادهای بی جواب
...
همچنان در ظلمت شب های بی مهتاب
همجنان پژمرده در پهنای این مرداب
همچنان لبریز از اندوه می پرسم،
جام اگر بشکست؟
ساز اگر بگسست؟
شعر اگر دیگر به دل ننشست؟