26 شهریور

خودم تنها توی دیتاسنتر بودم. قرار بود همکارم بیاید اما نیامد و من تنها بودم.
اول درجه ی اسپلیت را تا جایی که می توانستم تحمل کنم، روی سرما گذاشتم. بعد درس خواندم. بعد میزهایمان را مرتب کردم، سرور را جا به جا کردم. بعد همه ی کاغذهای توی کشوها را ریختم بیرون و اضافه ها را انداختم دور و بقیه را دوباره از اول مرتب چیدم. بعد با مایع ضدعفونی کننده، نقطه های قرمز روی تلفن آقای جیم. را سابیدم. بعد یک جعبه برای پیچ گوشتی ها پیدا کردم و تمامشان را یکجا گذاشتم. بعد یک چرخ توی خبرگزاری ها زدم و از آن جایی که هیچ وقت کار خاصی برای انجام دادن در اینترنت نداشته ام، دوباره درس خواندم. بعد سر فرصت یک کاپوچینو برای خودم درست کردم و با بیسکوییت خوردم. بعد زونکن ها را ریختم بیرون و مرتب شان کردم. بعد قفسه ها را مرتب چیدم.
و بعد، از اینکه آقایان همکارم حضور ندارند کاملا راضی و خرسند بودم!

ضمیمه 1 : آرمیتا در یک جمله ی کوتاه برایم اسمس زد "هدی من تونستم ویزا بگیرم یکشنبه شب پرواز دارم."
یکشنبه شب یعنی امشب! و بعد من احساس کردم به قعر یک دره پرتاب شدم ...
تازه داشتم هتل های مختلف برای مسافرت را توی ماه مهر چک می کردم ...

ضمیمه 2 : آخرهای شهریور همیشه همین باد دل انگیز می وزد و عصرها حرکت دلچسب برگ ها که در باد تکان می خورند و سایه هایشان روی زمین می افتد ...

ضمیمه 3 : عمیقا از اینکه ماه صفر تمام شد خوشحالم. انگار یک سنگ بزرگ از روی قفسه ی سینه ی من برداشته شده.

ضمیمه 4 : این یک جور بیماری است به گمان من.
که وقتی نیست، همه ی فضای ذهنی من را درگیر می کند. انگار Task Manager مغزم را باز کنی و ببینی بیشترین پراسسی که منابع سخت افزاری ام را درگیر کرده، "او"ست. بعد وقتی هست، وقتی حضور دارد و جلوی چشمانم راه می رود یا کار می کند، همه ی دقایق مان را با هم دعوا می کنیم و اصطکاک داریم و درگیر می شویم و کلا همه چیز کوفتمان می شود. چرا خب؟

ضمیمه 5 : امروز تولد کوچکترین علیِ خانواده است :)
و پس فردا هم تولد هدیه.

ضمیمه 6 : به رفتن فکر می کنم.
به همین ماجرای کوفتیِ رفتنِ آدم ها از این کشور. به اینکه دیگر کسی نمانده و همه ی اطرافیانم از اینجا رفته اند. همه ی دوست های قدیمی، همه ی آدم هایی که می شد یک روز یکجا وقتی حال ات خیلی خراب است باهاشان قرار گذاشت و حالت خوب شود.
آرمیتا هم که برود، دیگر فقط من می مانم و احتمالا مینا. باقی رفقایم دیگر تمام شده اند.
مهاجرت واقعا چیز کوفتی ای است. کوفتی تر از همه ی چیزهای کوفتی دیگر.

ضمیمه 7 : صبح یکی از قاب های جدیدی که برای گوشی ام خریده بودم را انداختم. و انگشتر جدیدم را - که از قیمتش خیلی زورم گرفت اما بالاخره خریدمش - دستم کردم.
اینها تقریبا تنها چیزهایی بودند که حالم را همینطوری زورکی خوب می کردند.

ضمیمه 8 : آ ث میلان واقعا سوراخ شد! 5 تا از اینتر بخوری!!

ضمیمه 9 : واقعا باید یک فکری برای زندگی ام بکنم. این شکلی ادامه دادن واقعا دارد طاقت فرسا می شود.

+  یکشنبه بیست و ششم شهریور ۱۴۰۲ -  ۸:۱۹ ق.ظ  -  هدی  | 
چهاردهم شهريور

به خودم گفتم، آخرش که چی؟ این همه هرروز صبح زود بیدار شدن و تا بوق سگ کار کردن و هرروز خسته بودن و هر روز هیچ کس را ندیدن و هیچ کاری نکردن و هی پول پس انداز کردن و خوش نگذراندن؟ همه ی این حرف ها آخرش که چی؟
پس؛ یک روز که کمرم حسابی درد می کرد و صبح به سختی می توانستم از جایم تکان بخورم، نرفتم سرکار. و تا آخر آن روز، دقیقا تا آخرین دقایق از لحظاتی که هنوز نورِ روز توی آسمان بود، من دراز کشیده بودم بدون اینکه هیچ کتابی بخوانم یا هیچ فیلمی ببینم یا اساسا هیچ کاری کرده باشم! کل روز را دراز شده بودم. بعد؛ یک روز که حسابی حالم خوب نبود، از یک کافی شاپ نسبتا گران قیمت چندتا چیز میز سفارش دادم و توی بیمارستان با همکارم تا ته شان را خوردیم! و بعد؛ از آنجایی که تازه فهمیده ام چشمم ضعیف شده و شماره اش بالا رفته، یک روز دست از دل برداشتم و علیرغم طرح ریاضت اقتصادی ام، رفتم چشم پزشکی و یک فریم گران قیمت که تازه زیاد هم با چادر سر کردنم جور در نمی آید اما من بی نهایت دوستش داشتم را سفارش دادم و بعد هم چند تا قاب رنگی رنگی برای موبایلم خریدم.
و بعد، تصمیم دارم با باقی مانده ی حقوق این ماهم چند تا گلدان جدید بخرم و توی بالکنم بکارم. و کتاب های آشپزی شف طیبه را سفارش بدهم که خودم از این درب و داغونی و بی حالی خارج شوم. و اصلا بی خیال طرح ریاضت اقتصادی! این همه هی چیزهایی که دلت می خواهد را نخری و کارهایی که دلت می خواهد را نکنی و جاهایی که دلت می خواهد را نروی و آخرش هم هیچی به هیچی اصلا!

ضمیمه 1 : از اینکه مجبورش کردم به خانم دکتر زنگ بزند، حس خوبی دارم. به این امید؛ که واقعا توانسته باشم کمکی به زندگی اش کرده باشم.

ضمیمه 2 : از اول شهریور هی دارم فکر می کنم چرا امسال تعداد کسانی که معمولا روز تولدشان را بهشان تبریک می گویم انقدر کم شده اند؟ بعد هی فکر می کردم خدایا من سال های پیش به چه کس دیگری تولدش را تبریک می گفتم که حالا امسال پیدایش نمی کنم؟! حتی یکی از روزهایی که داشتم پرونده ی کارگزینی همکارم را نگاه می کردم دیدم نوشته تاریخ تولد 7/6/ و باز هی فکر کردم در چند روز اخیر تولد چه کسی بود؟ و به طرز ناامیدکننده ای یادم نیامد.
تا پریروز! که متوجه شدم تولد مریم را ایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییین همه وقت تبریک نگفته ام!!
از شدت شرمندگی عرق از روی ستون فقراتم جاری شده بود اصلا!

ضمیمه 3 : دوست داشتم بهم نمی گفت تو ناراحتم می کنی. و بهم نمی گفت تو بداخلاقی. و صدایم نمی زد لجباز. و بهم نمی گفت تو فقط می خوای تلافی کنی می خوای اتقام بگیری.
امروز از ذهنیتی که در مورد من دارد گریه ام گرفت. دوست داشتم می توانستم ذهنش را عوض کنم.

ضمیمه 4 : هدیه که گفت سه تایی با هم مسابقه ی دو داده اند، من دلم خواست به جای همه ی این روزها بپرم وسط طبیعت و بی وقفه بدوم.

ضمیمه 5 : دلم هیجان خواست. تله سیژ مثلا.

ضمیمه 6 : آرمیتا که گفت از کارش استعفا داده، من دلم خواست به جای آرمیتا می توانستم همان حس آزادی و رهایی را - که خودم بخواهم - تجربه کنم.

+  سه شنبه چهاردهم شهریور ۱۴۰۲ -  ۶:۴۶ ب.ظ  -  هدی  |