آنقدر همه چیز در این مدت زود گذشت و اتفاقات وحشتناک و ترسناک و البته دردناک افتاد که ...
آدم واقعا نمی داند باید از کجا بنویسد.
ضمیمه 1 : از خودم می پرسم، اگر این اتفاق برای من بیفتد چه؟
اگر شوهرم کارمند بیمارستان باشد و بعد من هر از گاهی ببینم مثلا دو تا باکس پر از دستمال کاغذی به خانه ام آورده، و دفعه ی بعدی مثلا یک کارتن مایع ظرفشویی همراهش آورده، و دفعه ی بعد یکهو ببینم یک بسته ی شش تایی آبمیوه وارد خانه ام شده، و هر از گاهی همینطوری چیزهایی وارد خانه ام بشود که بعدها متوجه شوم این چیزها در بیمارستانِ محل کار شوهرم دزدیده شده اند ... توسط شوهر من!
آدم چه حالی بهش دست می دهد واقعا؟ چطور می توانی باور کنی مردی که شوهرت است، چیزهایی را بر می دارد و بدون پرداختن بهایش، به خانه می آورد؟
یا مثلا وقتی شوهرت تعریف می کند که با رئیس در محل کار دعوایش شده و فلان اتفاق افتاده و آقای رئیس، حق شوهرت را خورده و شدیدا به شوهرت ظلم شده .... واقعا چطوری می توانی مطمئن باشی که حقیقت همین چیزهاست و مثلا برعکس نیست؟ خیلی وقت ها به این موضوع فکر میکنم که آیا مثلا زن آقای ب. می داند شوهرش چه اخلاق گند و مزخرفی دارد و چقدر غیرقابل تحمل است، حتی در کار؟! یا زن آقای صاد. می داند شوهرش با پرسنل خانم حسابی غش غش و ریسه می رود و اصلا یک چیزی اش می شود؟ یا زن های آقایان فلانی و فلانی و فلانی آیا می دانند اخلاق شوهرهایشان در محل کار چطوری است؟
واقعا همیشه به این موضوع فکر می کنم و تن و بدنم می لرزد!
ضمیمه 2 : آقای جیم. که 5 سال از من بچه تر است، رفته 2 میلیارد داده و ماشین شاسی بلند خریده؛ بعد به 17 میلیونی که من خرج کرده ام می گوید "شما واقعا 17 میلیون پول دادید؟؟!!"
می خواستم بهش بگویم به نظر شما 17 میلیون بیشتر است یا 2 میلیارد؟
ضمیمه 3 : کتاب جدید نسیم مرعشی را شروع کردم.
ضمیمه 4 : دلم لک زده برای یک مسافرت.
ضمیمه 5 : باشد که خدا من را کمک کند.