نوزدهم اردیبهشت

دارم در مورد خودم به یک نتیجه ی جدید می رسم.
اینکه برعکس قبلاهایم، حالا تمایلِ بی نهایتی دارم برای سکون. برای یکجا ماندن و حرکت نکردن و در جا زدن. این کشف خیلی خیلی عجیبی در مورد من است چون کاملا برخلاف هدیِ قبلاهاست. و وقتی چند روز قبل، در کمال تعجب، این موضوع را کشف کردم که من مدت هاست حقیقتا تمایل دارم در یک نقطه بمانم و هیچ کاری انجام ندهم و حتی صبح ها و عصرها و شب ها پشت سر هم بخوابم بدون اینکه از این کار خسته شوم، انگار با این کشف یک چکش توی سرم کوبیده شده. من؟ هدی؟! حالا بیشتر از هر کاری تمایل دارم در یک نقطه بمانم و هیچ کاری انجام ندهم؟؟
غیر قابل تصور است.
غیر قابل تصور بود اگر من هنوز همان هدیِ چند سال قبل بودم. اگر همان کسی بودم که از صبح تا شب این طرف و آن طرف می رفتم و کارهای مختلف انجام می دادم و روی پا بند نبودم!
از خودم می پرسم، دقیقا چطوری شد که من به چنین نقطه ای رسیدم؟ یعنی چطوری این پروسه طی شد و من از آن طرف بوم افتادم این طرفش؟! حالا در نقطه ای هستم که خودم برای خودم برنامه ریزی می کنم بروم مسافرت، و از دو روز قبلش تا آخرین لحظه ای که دارم توی فرودگاه به سمت gate پرواز می روم، هی به خودم می گویم کاش نمی خواستم بروم مسافرت. خودم با کسی قرار می گذارم که برویم بیرون یا برویم سینما، بعد از دو روز قبل تا آخرین لحظه ای که ماشین را پارک کرده ام و دارم ازش پیاده می شوم، هی می گویم کاش همین الان کنسل می شد و برمیگشتم خانه. خودم برای روزهای تعطیل خودم سه میلیون تا برنامه می چینم و هیچ کدامشان را انجام نمی دهم. نه فقط برنامه های بیرون از خانه هستند که کنسل می شوند؛ بلکه برنامه های درونِ خانه را هم کنسل می کنم! حتی مرتب کردن بالکن، حتی کتاب خواندن، حتی داستانِ جدیدم و وبلاگ را نوشتن. همه ی این برنامه ها را هم کنسل می کنم و درنهایت همه چیز به خوابیدن منتهی می شود.
این به نظرم خیلی عجیب می آید که من فقط در طی چند سال به این حالت تبدیل شده ام و یکهو زاویه ای 180 درجه ای نسبت به حالت قبلی ام پیدا کرده ام!

ضمیمه 1 : دوست دوران دبستان عمه زهرا و عمه فاطی آمده بود بیمارستان و می خواست درباره ی دو تا دکتر درمانگاه سوال بپرسد. من رفتم دو تا دکتر بهش معرفی کردم و 10 دقیقه بعد برگشتم دیتاسنتر سرکارم.
حالا دوست دوران دبستان عمه زهرا و عمه فاطی، برایم 15 تا پیام فرستاده و یک نفر را بهم معرفی کرده که با او ازدواج کنم!!! پسر همسایه ی خواهرشوهرش که در اصفهان ساکن است و دوست دوران دبستان عمه زهرا و عمه فاطی حتی یک بار هم با این آقا یا خانواده اش حرف نزده!!
واقعا خیلی تلاش کردم که بتوانم در کمال ادب و نزاکت، به دوست دوران دبستان عمه زهرا و عمه فاطی بفهمانم که کاری از این احمقانه تر وجود ندارد که دو نفری که هیچ شناختی نسبت بهشان نداری را به هم معرفی کنی!! و در مقابل تمایلم برای بلاک کردنش، مقاومت به خرج دادم و فقط برایش نوشتم شما هیچ شناختی نسبت به من و اعتقادات و عقایدم ندارید و مطمئنا نمی توانستید در عرض 10 دقیقه که داشتم درباره پزشک درمانگاه راهنمایی تان می کردم، به این شناخت رسیده باشید!
حالا چهار روز است که دوست دوران دبستان عمه زهرا و عمه فاطی دست از سر من بر نمی دارد انقدر که بهم پیام می دهد. هی دارم فکر می کنم، چرا هر بار کاری را برای خدا انجام می دهی و مثلا با خودت می گویی "بذار به یه بیمار به خاطر خدا کمک کنم" بعدش اتفاقی می افتد که مثل سگ پشیمان می شوی!!

ضمیمه 2 : بالاخره بعد از پنج ماه که مچ دستم هی درد می کرد و خوب نمی شد و این اواخر داشتم از دردش تلف می شدم، پیشنهاد دکتر دال. را قبول کردم و دستم را سپردم بهش که عمل کند.
و نکته ی خنده دار عمل اینجا بود که بهم گفت به صورت مادرزادی یک تاندون اضافه توی دستت داری! و جهت اثبات حرفش، با موبایل وسط عمل از مچ دست من و تاندون اضافه توی دستم عکس انداخته و برای بابا فرستاده! خنده ام گرفته بود!

ضمیمه 3 : اگر اضطرابم در موقع عمل تیروئیدم را 100 در نظر بگیریم، اضطرابم در موقع عمل دستم 15 بود. و این یعنی بزرگ شدن!

ضمیمه 4 : دکتر بهم گفته بود ای بیهوشی کامل استفاده نمی کند و فقط بی حسی موضعی به دستم می زند. و من تا آخرین لحظه ای که پرسنل اتاق عمل داشتند مچ دستم هایم را به تخت می بستند داشتم فکر می کردم خدا کند پارچه ای چیزی بین من و دستم قرار بدهند که پروسه ی باز شدن دستم را نبینم!
پنجاه دقیقه ی بعد یک لحظه به صدای دکتر بیدار شدم که ازم می پرسید "بیداری؟؟" فقط جواب دادم آره و دوباره خوابیدم.
وقتی من را آوردند توی بخش و از گیجی خارج شدم، می خواستم دستِ دکتر بیهوشی ام را ببوسم که برایم بی حسی موضعی نزده بود و به جایش داروی خواب تزریق کرده بود!

ضمیمه 5 : بابا همان روز عمل دست من توی صدا و سیما دو تا مصاحبه داشت. قرار این بود که سر عمل من حاضر باشد و بعد برود برای مصاحبه. منتها پروسه ی حاضر شدن دکتر و اتاق عمل و ... انقدر طول کشید که بابا وقت مصاحبه اش داشت دیر می شد. و وقتی دکتر ارتوپدی توی اتاق عمل ایستاد بالای سر من و داشت بند کلاهش را می بست، بهم گفت بابات مصاحبه داشت و نگران تو بود من فرستادمش بره مصاحبه گفتم لازم نکرده بیای سر عمل! بابات نمی رفت، من به زور فرستادمش.
همانجا روی تخت اتاق عمل نزدیک بود از ترس قالب تهی کنم! من داشتم عمل می شدم و بابا کنارم نبود!! کم مانده بود نیم خیز شوم و به دکتر ارتوپدی ام بگویم تو غلط کردی بابام رو فرستادی بره مصاحبه!
اما به خودم نهیب زدم که خجالت بکش! این همه آدم در طول روز عمل می شوند و هیچ کدامشان پدرِ جراح ندارند که سر عمل کنارشان باشد! بعد سعی کردم به خدا توکل کنم.

ضمیمه 6 : بعدتر فکر کردم، من حقیقتا به بابا نرفته ام.
من همینطوری نصف قرارهایی که با این و آن می گذارم را بدون اینکه دخترم عمل دست داشته باشد و فقط به علت تنبلی ام، کنسل می کنم! :)))) واقعا به بابا افتخار کردم.

ضمیمه 7 : فردا باید بروم پانسمان دستم را باز کنم و بخیه هایش را بکشم. به نظرم دکتر ارتوپد دستم را شبیه درِ گونیِ برنج بخیه زده! هفته پیش که پانسمان دستم را عوض کرد و جای بخیه هایم را دیدم، می خواستم بهش بگویم دکتر شما عمل تاندون رو انجام می دادی بخیه ها رو می دادی بابام بزنه اینا چیه تو زدی!!!

ضمیمه 8 : امیدوارم بعد از همه ی پروسه ی عمل و این چیزها، درد وحشتناک دستم تمام شود.

ضمیمه 9 : بابای عزیزم امشب مسافر است. هر کجا هست خدایا به سلامت دارش.

ضمیمه 10 : پلی بکِ یک ماه از پنج تا دوربین بیمارستان را چک کردم و 3600 تا اسکرین شات گرفتم و 7-8 تا اپلیکیشن را نصب کردم و باهاشان ور رفتم که بتوانم یک کلیپ تایم لپس خوب درست کنم. پنجشنبه از صبح تا عصر روی کلیپ کار کردم و به نظر خودم خیلی خوب شد. توقع داشتم وقتی برای مدیرم می فرستم، ذوق مرگ بشود یا لااقل تشویقم کند. برایم فقط نوشت "خواهر عزیز و خوش سلیقه ممنون"
فقط همین. می خواستم به مدیرم بگویم "لیاقت ات همین نیروهای بدون خلاقیت هستن که برات عین آدم آهنی کار می کنن و چیزی از خودشون ندارن."
دیشب کلیپی که درست کرده بودم را به دایی جواد نشان دادم. انقدر تشویقم کرد و ده میلیون بار بهم گفت داری اونجا حیف می شی و این همه استعداد رو قدرش رو نمی دونی و چرا این کلیپ رو نمی ذاری اینستاگرام مردم لذت ببرن از دیدنش و ...
بعد فکر کردم، باز به مرام دایی ام! لااقل تشویقم کرد. بقیه ی آدم ها، همه ی آدم ها، انگار نه انگار که چیز خاصی دیده اند.

ضمیمه 11 : سفارت کوفتی و مزخرف و بی نزاکت و بی شعورِ آلمان! بی ادب ها!

ضمیمه 12 : داشت برایم تعریف می کرد که در جلسه ای که با هم داشته اند چه حرف هایی مطرح شده. داشتم همینطوری گوش می دادم و کارهای خودم را هم انجام می دادم که یکهو برق بهم وصل شد. گفت "خانم ب. گفته دو سال پیش وقتی من مسئول این سرویس شدم چیزی بهم تحویل ندادن."
خانم ب. همکارم بود و سرویسی که می گفت، دو سال پیش من بهش تحویل داده بودم. من؛ که یک داکیومنت پنجاه صفحه ای خودم نوشته بودم و تقریبا تمام چیزهایی که خودم از اول یاد گرفته بودم را در آن داکیومنت نوشته بودم. بعد آن داکیومنت را به همراه داکیومنت های دیگری که داشتم برایش فرستادم. حتی نامه ای که توی اتوماسیون این داکیومنت ها را فرستاده بودم را هم داشتم. بعد خانم ب. وسط جلسه به همه گفته بود "کسی چیزی به من تحویل نداده."

ضمیمه 13 : خیال می کنیم بی شرف لزوما آدم هایی هستند که توی زندان و توی خیابان و این طرف و آن طرف مردم را کتک می زنند. در حالی که بی شرف می تواند آدمی باشد که در محل کار، برای گیر نیفتادن خودش، به راحتی دروغ می گوید.

ضمیمه 14 : تا سه روز بعد، من فقط به همین موضوع فکر می کردم. دلم واقعا شکسته بود. چطور ممکن است کسی تا این اندازه بی انصاف باشد؟
بعد یاد اواخر فیلم بادیگارد حاتمی کیا افتادم. آن جایی که پرویز پرستویی (حیدر) می خواست وارد مسجد شود و مردد بود؛ اما مریلا زارعی بهش گفت "صاحب این خونه خودش می دونه که تو کوتاهی نکردی."
فقط همینطوری خودم را دلداری می دادم. که خدا فقط می داند که من کم نگذاشته ام.

+  جمعه نوزدهم اردیبهشت ۱۴۰۴ -  ۵:۴۴ ب.ظ  -  هدی  |