این پست روی Notes موبایلم نوشته شده بود چون در مدت جنگ اسرائیل با ایران، بلاگفا قطع بود و من نمی توانستم پستی بگذارم.
در تیر 1404 و پس از پایان جنگ، این نوشته ها را در پستی در خرداد منتشر کرده ام. چون از نظر زمانی متعلق به خرداد 1404 هستند.
- وقتی رفتم برای دستم وقت پذیرش بگیرم، بهم گفت "ای وای دختر به این جَوونی واسه چی باید به این زودی عمل کنه؟ حیفه اصلا عمل نکن."
- وقتی داشتم پودری که دکتر الف. برای عملکرد بهتر دستگاه گوارش بهم داده را توی لیوان آبم هم می زدم تا حل بشود، بهم گفت "انقد اینو هم زدی من داره حالم بد میشه.
- وقتی قرار بود با اتوبوس بیمارستان دست جمعی برویم ختم، به من گفتند "بیا" و من بدون اینکه خودم خبر داشته باشم، سوار ماشین شخصی ای شدم که بلافاصله بعد از سوار شدنم حرکت کرد و هیچ کدام از بچه های دیگر را سوار نکرد! موقع برگشتن، گفتم من هم مثل بقیه بر می گردم؛ با همان اتوبوس بیمارستان، و مثل همه ی آدم ها.
بهم گفت "چی شد شما با اتوبوس اومدید اتوبوس رو منوّر کردید."
- ماشینم را داده بودم به کارواش در پارکینگ بیمارستان. وقتی خواستم برگردم خانه، رفتم به سمت کارواش که ماشینم را تحویل بگیرم. بهم گفت "مگه شما ماشینت رو بدی به کارواش که به ما سلام کنی."
و همه ی حرف هایی که آدم ها با گفتن شان، دانسته یا ندانسته، روی قلب مان یک خط می اندازند. یک شیار باریک روی قلب مان، که با حرف های دیگران ایجاد می شود.
ضمیمه 1 : وسط یک جلسه ی کاری، یکهو می بینی کارشناس فنی شرکت که قرار است بعد از این با بیمارستان شما کار کند، برادرِ خانمِ رئیسِ سابقِ درمانگاه در می آید که تو یکی دو بار دعوای مفصلی با او کرده بودی!!
و از قضا آقای برادرِ رئیسِ درمانگاه، جلوی همه، دقیقا به همین موضوع اشاره می کند که خواهرش من را کاملا یادش بوده!!
و بعد من تا پایان جلسه ی کاری، احساس می کردم همینطوری قطرات درشت عرق دارد از ستون فقراتم پایین می آید!
ضمیمه 2 : وقتی به فاطمه گفتم چند هفته درگیر عمل دستم بودم، دو روز بعدش برایم یک دسته گل با پیک فرستاد.
- کاری که اگر برعکس بود، من هیچ وقت انجامش نمی دادم.
ضمیمه 3 : من در تمام مدت ختم، فقط داشتم به این فکر می کردم که ممکن است آدم ها در محیط کار تا این اندازه متفاوت با محیط زندگی شخصی شان باشند؟؟ یعنی ممکن است اصلا؟؟!
چیزی که من در محیط کار می بینم، آدمی عصبی با رفتاری غیر قابل کنترل. چیزی که توی مسجد و در مراسم ختم می دیدم، آقای مهندس با کت و شلوار خوش دوخت و بسیار خوش رفتار و محترم! چشم هایم 4تا شده بود واقعا.
ضمیمه 4 : نمی خواستم فایلم را بهش بدهم. واقعا نمی خواستم فایلی که خودم درست کرده بودم و او (همانطور که در ضمیمه 12 پست 19 اردیبهشت اشاره کرده بودم) به همه گفته "کسی چیزی به من نداده" را بهش بدهم.
بعد دلم را صاف کردم و گفتم فقط به خاطر خدا. فقط به خاطر رضای خدا و کمک به این بیمارستان. و فایل را بهش دادم.
ضمیمه 5 : وقتی داشتیم برمیگشتیم، ندا بهم گفت "هدی مامان بابات فرزند خونده نمی خوان؟؟"
خنده ام گرفت!
ضمیمه 6 : فیلم مامان مهشید را در مراسم ختمش نگاه می کردم که مریض بود. و گلشید کنارش نشسته بود و داشت سعی می کرد آرام آرام با او آواز بخواند. و مهشید با موبایل این صحنه را ضبط می کرد.
بعد یاد مامان جون باباجون افتادم. که مریض بودند و من سعی می کردم از هر لحظه، از تک به تک لحظه ها فیلم بگیرم و ثانیه ها را ضبط کنم. مثل کسی که تلاش می کند یک مُشت آب را توی دستش نگه دارد ولی آب از بین انگشتانش بیرون می ریزد ...
ضمیمه 7 : من واقعا از نظر روانی با آدم هایی که در مورد من فعل مفرد به کار می برند مساله دارم. مثلا چه کسانی؟ مثلا آقای خواستگار. مثلا آقای کارشناس شرکت. مثلا آقای تعمیرکار ماشین.
حس واقعا بدی دارم از این آدم هایی که یکهویی در مقابل من فعل مفرد به کار می برند.