هفدهم شهريور

خیلی چیزها در این پنج سال و خُرده ای که در این بیمارستان بوده ام یاد گرفته ام.
مهم ترینش؟ اینکه می توانی از کسی متنفر باشی - یا حداقل، حسّابی بدت بیاید - و به صورت مداااااااااااااااااااااوم پشت سرش بدگویی کنی اما وقتی او را می بینی، یکریز عزیزم و قربونت برم و جانم و فدات شم و سایر الفاظ محبت آمیز را در مقابلش به کار ببری. اینکه آدم ها لزوما آن چیزی که در جلوی رویت می گویند و با لبخند به تو کمک می کنند و کارهایت را راه می اندازند نیستند و ای بسا پایت را از اتاق بگذاری بیرون و بلافاصله حمله هایی پشت سرت شروع شود که از زلزله ی هشت ریشتری کوبنده تر باشند و از انفجار هسته ای مخرب تر!
متفاوت ترینش؟ اینکه برخورد اکثر آدم ها با تو، در اکثر مواقع، رابطه ی کاملا مستقیم با این دارد که تو در کدام پوزیشِن اجتماعی قرار داری. مثلا اینکه تو فقط یک "کارمند جزء از واحد کامپیوتر" باشی می تواند کاملا برخورد متفاوتی را در پی داشته باشد تا اینکه طرفِ مقابل بداند تو "ابتدا دختر دکتر میم. و سپس کارمند جزء از واحد کامپیوتر" هستی! در این صورت می توانی بُعد دیگری از آدم ها را مشاهده کنی؛ اینکه اخم های مدیران رده بالا یکهو برایت باز می شود و لحن شان از حالت طلبکارانه تبدیل به حالت کاملا مهربانانه می شود، اینکه در بعضی مواقع دعوت می شوی به نشستن در اتاق مدیر آن واحد و صرف چای و بیسکوییت (!) و همزمان مدیران رده بالا برایت از خاطراتشان می گویند، اینکه تقریبا همه ی ممنوعه های بیمارستان با جمله ی "من دختر دکتر میم. هستم" برای تو ممکن می شود و این عبارت می تواند به طرز شگفت آوری، اکثر درب های بسته ی بیمارستان را باز کند و در حد یک "رمز شب" برایت "درب گشا" باشد! اینکه خانم بهیارِ بخش و آقای پرستارِ درمانگاه می توانند به محض فهمیدن نسبت ات با دکتر میم، الکی الکی با تو بد بشوند چون یکبار وقتی کارشان را درست انجام نداده بودند بابا به آنها تذکر داده که حواسشان را جمع کنند، اینکه پسرهای عادی با خانواده های متوسط که بعضا از تو خوش شان می آمده وقتی متوجه می شوند تو دختر پدرت هستی یکهو عقب می نشینند و بعدا هربار تو را می بینند حسابی لفظ قلم حرف می زنند و دست و پایشان را گم می کنند انگار که تو دخترِ کوئین الیزابتِ مرحوم باشی!
دردناک ترینش؟ اینکه می فهمی یکی از روش های مدیریتِ مدیران رده بالا این است که به هیچ عنوان با کسی در نمی افتند و خودشان را به هیچ وجه با هیچ شخصی، بد نمی کنند حتی اگر آن شخص، جزئی ترین نیروی مجموعه باشد که از قضا کاری اشتباه انجام داده. متوجه می شوی مدیران وقتی می خواهند کسی را گوش مالی بدهند، به هیچ وجه خودشان به صورت مستقیم وارد عمل نمی شوند و هیچ تذکری به هیچ فردی نمی دهند. در عوض، تو را می فرستند جلو و می گویند به فلانی گوش مالی بده؛ بعد وقتی تو گوش مالی اش دادی و فلانی از گوش مالی اش دلگیر شد و گلایه مندانه پیش مدیر رفت، خیلی شیک می گویند اصلا من چنین چیزی نخواسته بودم و او (یعنی هدی) سر خود این کار را انجام داده! این وسط چه اتفاقی می افتد؟ شخص مورد نظر (که همان فلانی است) تذکرات لازم را چشیده، مدیر نه تنها در چشم هیچ کس خراب نشده بلکه به علت شنیدن گلایه ی کارمندش یک مدیر محبوب شناخته شده، و تخم کینه از من در دل فلانی کاشته شده و روابط دوستانه بین ما برای همیشه نابود شده است! یک معادله ی چند سر بُرد برای مدیر، و روابط بین کارمندان هم به درک. عینا همین بلا سر خودم آمد تا فهمیدم این یکی از روش های متداول در مدیریت است. - که البته بی نهایت روش کثیفی است.
عجیب ترینش؟ اینکه مفهومی در جامعه ی ما وجود دارد به نام "پزشک" که در رده های پایین ترش می شود "دندانپزشک" و "داروساز". تا قبل از سرکار رفتنم در این بیمارستان، همه ی پزشکان در نظر من مثل بابا بودند و عمو شهاب. و همه ی دندانپزشک ها مثل خاله و شوهرخاله ام بودند و داروسازها هم مثل زن عمویم؛ آدم هایی مهربان، خوش اخلاق و متواضع که هرگز روی کلمه ی "دکتر" قبل از اسم شان تاکید نمی کردند تا موقعیت اجتماعی شان را به وضوح به رخ دیگران بکشند. بعد چشم هایم در این بیمارستان به روی حقیقتی عجیب باز شد؛ اینکه یک پزشک می تواند موجودی بداخلاق و ازخودراضی باشد که وقتی وارد جایی می شود توقع داشته باشد همه ی درخواست هایش بی چون و چرا و بدون نوبت انجام شوند چون او "دکتر مملکت" است، چون او "بیست سال درس خوانده و زحمت کشیده و تلاش کرده و خودش را از خوشی ها محروم کرده" (که استدلالی کاملا صحیح، و کاری واقعا تحسین برانگیز است) اما طبیعتا دلیلِ بیست سال درس خواندن و زحمت کشیدن شان این نبوده که بعد از پزشک شدن، درخواست هایشان در قسمت اداری بدون معطلی انجام شود! در این بیمارستان متوجه شدم یک پزشک می تواند کلمه ی "دکتر" قبل از اسمش را مثل سیلی توی صورت دیگران بکوباند، می تواند به خودش اجازه بدهد به کوچک ترین چیزها اعتراض کند و داد بکشد و فریاد بزند انگار که خودش عقل کل عالم بشریت است و دیگران یک مُشت گوسفند هستند که اگر او راهنمایی شان نکند حتما راهِ برگشت به سمت آغل شان را گم خواهند کرد! یک پزشک می تواند چندش آورترین و حقیرترین موجود در کل عالم بشریت بشود که اگر هویت اجتماعی اش را ازش بگیری، هیچ حرف دیگری برای گفتن نداشته باشد.
دلچسب ترینش؟ اینکه می توانی کسی را، بِال اَخَره، دوست داشته باشی!! کسی که قد 198 سانتی متری ندارد و قیافه اش شبیه جورج کلونی نیست و ریش و موهایش هیچ کدام بور نیستند و موقع خندیدن روی هیچ نقطه ای از گونه اش چال نمی افتد و هیچ اسم خاصی شبیه شخصیت های پسر که در رمان های عاشقانه دبیرستانی می خواندم همچون آرتان و رایین و آراس و جانیار و آرکا و امثالهم ندارد و مثل پرینس هری از خانواده ی سلطنتی نیست و برای اینکه از او خوشت بیاید هیچ وقت لازم نبوده لباس های خفن مارکدار بپوشد ... و از همه دلچسب تر، یک کرمِ درونی دارد که بعضی وقت ها نمی تواند کنترلش کند!
آموزنده ترینش؟ اینکه برای کار کردن با آدم ها لزوما نیاز نیست از آنها خوشت بیاید یا در ذهنت آنها را تحسین کنی. حتی ممکن است از اخلاق یک نفر از اعماق وجود متنفر باشی و حالت هم به هم بخورد اما با او کار کنی و روابط کاری با هم داشته باشید. فهمیدم کار کردن با آدم ها، با دوست بودن با آنها خیلی متفاوت است و همانقدر که نباید رابطه ات را از حد مشخصی فراتر ببری، نباید هم رابطه ات را از حد مشخصی کمتر کنی. و ممکن است دلت بخواهد سر به تن یک نفر نباشد اما در چارچوب کار با هم کار کنید، ولو اینکه تو همه ی سعی ات را بکنی تا کمترین میزانِ حرف را با او بزنی!
گندترینش؟ اینکه این بیمارستان دقیقا تماااااااااااااااااااااااام اسم های دل انگیزی که توی ذهنم روی پسرم گذاشته بودم را نابود، واقعا "نابود" کرد! اولین اسمی که در بین آدم های این بیمارستان نابود شد قطعا شهاب بود. هیچ وقت در هیچ لحظه ای، بعد از اینکه اخلاق آقای شهاب در این بیمارستان دستم آمد، دلم نخواست اسم پسرم را بگذارم شهاب و بعد یاد این آقای شهاب بیفتم! بعدتر آرش. بعدتر عماد. بعدتر بردیا. فقط خدا را شکر می کنم که هنوز هیچ شخصی در این بیمارستان رویت نکرده ام که اسمش حسام یا فراز یا سورنا یا سام باشد!
و اهمِ مهم ترین ها اینکه هر تجربه ی کوچک و بی اهمیت در محیط کار بعدها می تواند به دردت بخورد. همه ی آن تجربه های کوچک و بی اهمیت می توانند تو را در دراز مدت به اندازه ی چندین متر جلو بیاندازند. دیدنِ نحوه ی کابل کشی و چگونگیِ رد کردن کابل ها روی سینی توی سقف، همانقدر می تواند هیجان انگیز باشد که یک قابلیت جدید را توی ویندوز یاد بگیری. پیدا کردن سرِ یک نودِ شبکه با فلوک توی رک بین مملوی از کابل ها همانقدر می تواند هیجانزده ات کند که یک سرور را خودت از صفر تا صد بالا بیاوری.
و هیچ وقت، هیچ وقت برای یاد گرفتن چیز جدید، دیر نیست.

ضمیمه 1 : خیلی وقت پیش ها وقتی آقای ط. از شرکت پ. آمده بود که دموی محصولشان را به ما نشان بدهد، وقتی یک سوال ازش پرسیدیم که او را آچمز کرد، به جای اینکه الکی سفسته کند و بخواهد با استفاده از زبان، سر ما را شیره بمالد و سنگ قلابمان کند، خیلی راحت گفت "من راستش رو بهتون می گم چون اَلنِّجاة فِی الصِّدق و محصول ما چنین قابلیتی نداره."
حرفی که، عمیقا به دل من نشست.

ضمیمه 2 : آبدارچی مان امروز بهم گفت "خانوم مهندس اصلا یکی از شگردهای من برای اینکه جلسات طولانی زودتر تموم بشه اینه که پشت سر هم چایی بدم که مثانه ی افراد پر بشه و زودتر پاشن جلسه رو ترک کنن"!
خنده ام گرفت.

ضمیمه 3 : مطمئنا به نظر نمی آید اما این پست در یک روزِ خلوت در محیط کار، از صبح تا عصر طول کشیده تا نوشته شده!

ضمیمه 4 :
گر برکنم دل از تو و بردارم از تو مهر،
این مهر بر که افکنم؟ این دل کجا برم؟


برچسب‌ها: و حالا محل کار, چون شعر زندگی ست
+  شنبه هفدهم شهریور ۱۴۰۳ -  ۴:۵۴ ب.ظ  -  هدی  | 
شانزدهم شهریور

دارم تلاش می کنم خودم را از افسردگیِ بعد از یک شکستِ دیگر نجات بدهم.
دارم تلاش می کنم حرکت کنم و در سکونِ افسردگی هایم رسوب نکنم. دارم همه ی سعی ام را می کنم که راه رفتنم را ادامه بدهم، که رفتن به سر کار و بودن با خانواده و کتاب خواندن و وبلاگ نوشتن و هر از گاهی درس خواندن را ادامه بدهم. دارم تلاشم را می کنم که رسوب نکنم؛ مثل ماوس کامپیوتر وقتی برای مدتی تکان نمی خورد و می رود روی اسکرین سِیوِر، دارم تلاش می کنم بدون تکان باقی نمانم تا جلوی حمله ی افکار افسرده طور را بگیرم. حتی در این روزها حوصله ندارم به گلدان های ایوان اتاقم - که نصف بیشترشان خشک شده اند - برسم. حتی حوصله ندارم پیام های واتس اپ موبایلم را جواب بدهم. حتی حوصله ندارم داستان بنویسم، حوصله ندارم ورزش کنم.
الان در شرایطی هستیم که نمی دانم خدا چه چیزی را برایم می خواهد. و نمی دانم واقعا برنامه چیست!
اما مطمئنا این یک قدم دیگر برای بزرگ شدن بود که این بار به اندازه ی دو دفعه ی قبل ناراحت نشدم. و بلافاصله یک سفر برای خودم دست و پا کردم به همراه "خرید"! چیزی که علی الاصول، همیشه حال مرا خوب می کند!
فعلا در حال دست و پا زدنم برای ساکن نبودن. و مبارزه با افسردگیِ بعد از شکست.

ضمیمه 1 : زمین چمن ورزشگاه در بازی دیشب ایران و قرقیزستان، واقعا حیثیت ملی مان را برد! بس که افتضاح بود!
من جای AFC بودم می گفتم تیم ملی ایران حق حضور در جام جهانی را ندارد وقتی حتی یک چمن درست و حسابی ندارد که بخواهد رویش مسابقه بدهد!

ضمیمه 2 : فکر کردم، واقعا چه حس هیجان انگیزی است که یک نفر باشد همراهش بروی آتلیه و دم به دقیقه از خودتان عکس های خوشگل بگیرید.

ضمیمه 3 : گام دوم برای بزرگ شدن را برداشتم. و برخلاف اینکه فکر می کردم حتما سختم خواهد بود، در آخرش فکر کردم چقدر خوب شد که خودم تنها بودم.

ضمیمه 4 : پسر پنج ساله اش بعد از چهار سال مریضی و سرطان، بالاخره فوت کرد. جگرم برای دل مادرش آتش گرفت.

ضمیمه 5 : فکر کردم، اصلا هیچ فیلم خفن در تاریخ جهان را ندیده باشی و با هیچ خانواده ای از آریستوکرات ها ارتباط نداشته باشی و هیچ الگوریتمی روی لپ تاپت ران نکنی که بتواند اُردِر زمانیِ فلان تابع را نصف و یک سوم و یک چهارم کند و از صبح تا شب هیچ خدمتی به خلق جهان نکنی و برای پیشرفت کشورت هیچ گامی برنداری و اصلا حتی از توی تخت خوابت، پایت را نگذاری بیرون!
خب. حالا که چی؟

ضمیمه 6 : برایم پیام آمده بود خرید تیشرت اربعین!!! واقعا چرا خب؟؟!!
آیا مردم دیوانه اند؟!

ضمیمه 7 : واقعا لازم دارم یک نفر پیدا شود یک جَک بزند زیر من و زندگی ام.

ضمیمه 8 : کاش می شد وایتکس ریخت روی ذهن آدم ها و تفکرات مغزشان را شُست. و خلاص شد از گذشته هایی که در ذهن مردم باقی مانده.

ضمیمه 9 : خیلی چیزها هست که دوست دارم در موردشان بنویسم. ولی همین فکر که اینجا را آدم های مختلف می خوانند، جلوی نوشتن مرا می گیرد.

ضمیمه 10 : از همین حالا برای شروع سال تحصیلی و دوباره ترافیک وحشتناک تهران، عزا گرفته ام! :|

ضمیمه 11 :
زیاد یاوه می گویم،
گره بزن زبانم را
زیاد از تو می نوشم،
بگیر استکانم را!

ضمیمه 12 : چقدر دلم می خواهد یک روز بنشینم یک دل سیر برایت حرف بزنم. من فقط حرف بزنم و تو فقط گوش کنی.
و همه ی اشک هایم را بریزم و بعد تمامشان کنم.

+  جمعه شانزدهم شهریور ۱۴۰۳ -  ۵:۴ ب.ظ  -  هدی  |