نشسته بودم منتظر تا پرونده ی عمل من و مشخصات ریز درمانی ام آماده شود.
بعد درد دل خانم سین. باز شد و شروع کرد به صحبت کردن درباره ی آدم ها و بیمارستان و شیفت های کاری و ... بعد گفت، "خدا سایه ی سه نفر رو بالای سر این بیمارستان نگه داره."
و در کمال تعجب، یکی از این سه نفر، مدیر من بود! بعد، چیزهایی از مدیرم تعریف کرد که من هی بیشتر و بیشتر تعجب می کردم و چشم هایم بیشتر گرد می شد که، آیا این چیزها را درباره ی رئیس من می گوید؟؟! آیا این چیزهایی که دارم می شنوم، دارند در توصیف مدیر من زده می شوند؟؟!!
اینکه "همه رو به یه چشم نگاه می کنه" و "قانون برای همه ی آدما یکیه، فرقی نداره نیروی خدمات هستی یا مدیر" و اینکه "هیچ فرقی بین آدما نمی ذاره و به کار همه رسیدگی می کنه."
بعد من این شکلی بودم که، آیا این حرف ها درباره ی مدیر من زده می شود؟؟!! آیا ممکن است فردی که در چشم من کاملا بین آدم ها فرق می گذارد، در چشم یک نفر دیگر تا این اندازه منصف و محترم شمرده شود؟! واقعا چشم هایم چهارتا شده بود و اواخر صحبت خانم سین. فقط داشتم سعی می کردم جلوی خنده ام را بگیرم!
ضمیمه 1 : واقعا نمی شود حتی برای یک ساعت، حتی برای یک دقیقه، حرف هایی که می زنند را تحمل کرد.
واقعا چیزی فراتر از حد تحمل من است.
امروز صبح داشتم فکر می کردم چقدر روزهایی که صبح می رفتم دیتاسنتر و ورزش می کردم خوب بود! چقدر خوش می گذشت!
ضمیمه 2 : هرروز، روزی سه میلیون بار، اعصاب خُردی داریم.
بالاخره یک بار می زنم زیر این میز و خلاص می شوم.
ضمیمه 3 :
یک روز ناگهان،
چون چشم من ز پنجره افتد بر آسمان،
می بینم آفتاب تو را در برابرم!
اینطوری شده ام که هربار می خواهم پستی در این وبلاگ بنویسم، از خودم می پرسم "خب الان درباره چی بنویسم؟"
و بعد چون حال و حوصله ی پیدا کردن یک موضوع برای نوشتن را ندارم، درنتیجه هیچ پستی نمی نویسم و هیچ نوشته ای منتشر نمی شود.
تنبل شده ام به گمانم. یک جور روزمرگی من را در خودش دارد غرق می کند که دیگر حوصله ی هیچ کاری را ندارم انگار. بی حس شده ام اصلا. که دلم می خواهد در یک جا و در یک نقطه قرار بگیرم و از جایم تکان نخورم و در همان حالت باقی بمانم. و اگر می شود که فقط بخوابم، دیگر چه بهتر!
دارم به این فکر می کنم وقتی من در سی و سه سالگی ام تا این اندازه تنبل شده ام، اگر به شصت سالگی برسم چه اتفاقی برایم خواهد افتاد! :|
ضمیمه 1 : واقعا دوست نداشتم در جلسه های روز یکشنبه در محل کارم حاضر شوم. اما رئیسم مجبورم کرد.
واقعا ناراحتم از این موضوع.
ضمیمه 2 : حالم دارد از Black Friday به هم می خورد از بس برایم اسمس خرید آمده. الان سوال من اینجاست که آیا واقعا مردم انقدر خرید می کنند؟؟!!
ضمیمه 3 : تولد مامان، روز مادر، و سالگرد ازدواج مامان و بابا. هر سه در همین ماه و به فاصله ی پانزده روز با هم است. هوووووف!
ضمیمه 4 : گل کاغذی عزیز دلم آفت زده. واقعا ناراحت شدم.
فقط خدا کند خشک نشود بعد از این همه سال.
ضمیمه 5 : در ذهنم دارم آدم ها را اینطوری تقسیم بندی می کنم که همه ی آدم ها "گوسفند" هستند مگر اینکه کسی را ببینی که خلافش ثابت شود.
این کار را دارم انجام می دهم چون از این حجم از بی شعوری و بی فرهنگی آدم ها عذاب می کشیدم. از اینکه ساعت 6:40 دقیقه ی صبح راننده ی ماشین رو به رویی با من دعوا می کند فقط چون بهش راه نداده ام، و مسئول پمپ بنزین بقیه ی پولم را پس نمی دهد، و خانم کناری ام توی سوپر مارکت می زند توی صف و در حالی که دیرتر از همه آمده خریدهایش را زودتر از همه حساب می کند، و اکثر مجموعه ی همکارانم در محل کار، با همدیگر روی هم نمونه ی کامل آدم هایی نفهم و بی شعور هستند، از همه ی اینها داشتم عذاب می کشیدم. واقعا عذاب می کشیدم و این عذاب با من حرکت می کرد. روی دوش هایم سوار می شد و از مکانی به مکان دیگر همراهم می آمد.
تصمیم گرفتم همه ی آدم ها را گوسفند فرض کنم تا کمتر اذیت شوم. چون وقتی بدانی این آدم همان گوسفند است، دیگر تلاش نمی کنی بهش ثابت کنی اشتباه می کند و تو داری درست می گویی؛ بلکه فقط از جلوی راهش کنار می روی تا به سمت آغل گوسفندان حرکت کند.
این یک رگه هایی از "از خود راضی بودن" دارد که فرض کنی همه ی آدم ها گوسفند هستند. بله البته. اما واقعا راه حل دیگری برای اینکه خودم کمتر اذیت شوم پیدا نکردم.