1- وقتی "آقای تعویض روغنی" که در تعمیرگاه بیمارستان کار می کند - و من هیچ وقت رویم نشد اسمش را بپرسم به خاطر همین، توی موبایلم به اسم "آقای تعویض روغنی" ذخیره اش کرده ام - داشت لاستیک های ماشینم را تنظیم باد می کرد، من هی داشتم دنبال چیزی می گشتم که درباره اش حرف بزنم و سکوت را بشکنم. مثلا؛ لاستیک ماشین باید چند وقت یه بار تنظیم باد بشه؟
یا لنت ترمز چطور؟ باید چند وقت یه بار عوض بشه؟
یا حتی روغن موتور و فیلتر هوا و صافی بنزین چی؟ باید چقدر به چقدر، عوضشون کنم؟
یا سوال هایی خیلی کلی تر؛ شما ساعت کارتون توی تعمیرگاه چطوریه؟
و یا خیلی شخصی تر؛ از شغل تون راضی هستید شما؟ و بعد خودم به خودم جواب دادم، به تو چه اصلا؟!
هی داشتم ذهنم را زیر و رو می کردم تا چیزی پیدا کنم که بشود با یک آقای تعویض روغنی درباره اش حرف زد. بعد همزمان، یک بخش در درونم هی داشت به من نهیب می زد که "هدی لازم نیست حرف بزنی" و تاکید می کرد که "هدی لازم نیست سکوت رو بشکنی."
2- وقتی در کافی شاپ بیمارستان منتظر بودم کاپوچینویم را تحویل بگیرم، هی داشتم دنبال چیزی می گشتم که بشود با آقای کافی شاپی درباره اش حرف زد و سکوت را بشکنم.
- قیمت شکلات های سوئیسی که تازه آورده؟
- درصد عربیکا به روبوستا در قهوه ای که مصرف می کنند؟
- اگر آب سیب بخرم، تا چند ساعت می توانم بیرون از یخچال نگهش دارم و خراب نشود؟ آب هویج چطور؟ خب، پس آب آناناس چی؟
- آیا با سرد شدن هوا همچنان بستنی خریدار دارد؟
ذهنم بی وقفه داشت دنبال جمله ای، سوالی، حرفی، چیزی می گشت که مطرح اش کنم و سکوت شکسته شود. بعد همزمان، همان چیزِ قبلی در درونم داشت سرم داد می کشید که "لازم نیست حرف بزنی هدی" و "به تو چه که سکوت رو بشکنی؟؟"
3- توی صف صندوق داروخانه تا نوبتم بشود و داروهایم را حساب کنم، ذهنم هی داشت زور می زد چیزی پیدا کند که بشود با خانم جلویی توی صف در موردش حرف زد. مثلا، چقدر دارو گرون شده.
یا باز خوبه داروی شما پیدا میشه.
یا جمله ای طولانی تر؛ من اومدم داروهای مامان و بابام رو بخرم. شما چطور؟
یا از این جملاتی که مادربزرگ ها معمولا به کار می برند؛ خدا ایشالا کار هیچ کس رو به دوا و درمون و بیمارستان نندازه.
دقیقا در همان زمان، همان چیزِ قبلی در درونم داشت زور می زد دستش را جلوی دهن من بگیرد تا یک کلمه حرف نزنم! و هی برایم استدلال می آورد که "تو مسئول شکستن همه ی سکوت های عالم نیستی هدی."
خب! این یکی از بیماری های من است که تازه کشف اش کرده ام!
اینکه در هر موقعیتی، وقتی اندک زمانی به سکوت می گذرد، ذهنم همه ی تلاشش را می کند تا چیزی پیدا کند که سکوت را بشکند. انگار در هر بار سکوت، بخواهند ذهن مرا پای چوبه ی اعدام ببرند و ذهنم بخواهد مقاومت کند تا به چوبه ی اعدامش نرسد! مدتی است دارم به خودم دقت می کنم و هی هر بار، مُچِ ذهنم را می گیرم که دارد دنبال یک جمله می گردد تا سکوت را بشکند. و بعد اینطوری مُچِ ذهنم را می خوابانم و هی به خودم نهیب می زنم که مجبور نیستی حرف بزنی هدی! مجبور نیستی سکوت را بشکنی!
ضمیمه 1 : به نظرم این خیلی حس خوبی است وقتی روی خودت زوم می کنی و حالاتت را زیر ذره بین می گذاری و بعد بیماری های درونی ات را کشف می کنی. انگار داری برای مدتی طولانی توی تاریکی راه می روی و بعد یک نفر یکهو یک spotlight می اندازد روی نقطه ای که تمام توجه تو را به خودش جلب می کند.
واقعا خیلی حس عجیبی است این کشف کردنِ بیماری ها! و برایم عجییییییییییییییب لذتبخش است.
ضمیمه 2 : توقع داشتم خیلی خوشحال بشود. توقع داشتم همانقدر که من وقت گذاشتم و بین قفسه ها بالا و پایین کردم و پشت همه ی جعبه ها را خواندم، خوشحال بشود. توقع داشتم همانقدر که اگر کسی چنین چیزی برای خودم می خرید و من خوشحال می شدم، او هم خوشحال بشود.
واقعا حالم گرفته شد از اینکه خوشحال نشده.
ضمیمه 3 : غیبت کردن، تلاشِ انسانِ عاجز است. - حضرت علی (ع)
ضمیمه 4 : استخوان زانوی بابا شکسته و 3 ماهِ تمام باید پایش توی گچ باشد.
واقعا گاهی از این روزها دلم برای بابا می سوزد انقدر که درد می کشد.
ضمیمه 5 : جهت تقویت کردن موهایم، بهشان مخلوط آب پیاز و آسپرین و چند تا چیز دیگر زدم. و بالشم بوی پیاز گرفته.
حالا هر شب، خواب هایی که می بینم بوی پیاز می دهند.
ضمیمه 6 : به قول تِیلِر سوئیفت، Who else decodes you؟
ضمیمه 7 : پسر هدیه آمد خانه ی ما که شب را به قول خودش کنار "خاله هدی" بخوابد. بعد من بهش گفتم قبل از خواب برود دستشویی. گفت نه. گفتم مگه میشه؟؟ بدو دستشویی.
بعد اخم هایش را در هم کشید و گفت اصلا از حرفت خوشم نیومد خاله. به من حق انتخاب ندادی که ازم بپرسی می خوام برم دستشویی یا نه.
بعد من در حالی که چشم هایم 4تا شده بود و همزمان نمی توانستم جلوی خنده ام را بگیرم، فقط داشتم به این فکر می کردم که زن هایی در این مملکت هستند که بهشان حق انتخاب داده نمی شود که کدام مرد بشود شوهرشان! بعد من اینجا ایستاده ام به خواهرزاده ی 7ساله ام جواب پس می دهم که چرا بهش حق انتخاب نداده ام که نرود دستشویی!!! :| :|
ضمیمه 8 : مهشاد برایم نوشته "این آدما رو من فقط تو اخبار می بینم. چرا میان خواستگاری تو؟؟!!"
خنده ام می گیرد!
ضمیمه 9 : در غلاف زرین همدردی، گاهی دشنه ی حسد پنهان است. - فردریش نیچه
ضمیمه 10 : آمد جلوی همه ایستاد و گفت دارد می رود سفر و به شوخی گفت هر کس که می خواهد پول سر راهی بدهد. بعد گفت واسه روز دختر که چیزی بهم ندادید لااقل سرراهی بدید.
بعد من یک لحظه احساس کردم تا بناگوش سرخ شده ام. این لابد یکی دیگر از بیماری های درونی من است که از این اشاره ی مستقیم و معنادار به کلمه ی دختر، خجالت می کشم. این لابد فقط بیماری درونی من است که از این دسته بندیِ چندش آورِ "دختر" یا "زن" حالم به هم می خورد چون تقریبا هیچ کس را در اطرافم نمی بینم که برایش این موضوع اهمیت داشته باشد.
اینکه یک کلمه درباره ی یک جنس مونث، جوری به کار برده شود که اشاره ی کاملا مستقیم به جسم آن فرد داشته باشد. من نمی دانم واقعا چطور دیگران از این موضوع خجالت نمی کشند و چرا من تا این اندازه اذیت می شوم؟ چرا این مدل تقسیم بندی تا این اندازه برایم دردناک و چندش آور است؟ اینکه یک انسان را صرفا از روی جسم اش و بی توجه به شعور و فهم و عقلش، به دو گروه تقسیم کنیم. واقعا تهوع آور است.
ضمیمه 11 : این لابد یکجور ضعف من است که با کل کل های آدم ها در محل کار، تا این اندازه کلافه می شوم.
نمی دانم چرا اینطوری است ولی وقتی کسی با کس دیگری کل کل می کند، حتی اگر کل کل درباره ی استفاده از نوع تکنولوژی باشد، احساس می کنم یک نفر دست گذاشته روی قفسه ی سینه ام و دارد فشار می دهد و نفس کشیدن هایم سخت می شود. تنها راه حلی که در چنین مواقعی به ذهنم می رسد این است که یا محیط را ترک کنم یا بلافاصله هدفون بگذارم توی گوشم و بلند بلند آهنگ گوش بدهم. حالا هر آهنگی که شد، فقط تا جایی که ممکن است با صدای بلند. که هیچ صدایی از بیرون به گوشم نخورد.
ضمیمه 12 : آرایشگاه های زنانه یک طوری است که انگار باید حتما دامن کوتاه بپوشی با لباس دکلته که بندهای سوتین رنگی رنگی ات از زیرش پیداست. و باید حتما ناخن بکاری و بوی گند موادش را تحمل کنی. یا حتما شلوار فاق کوتاه بپوشی با بلوز بالای ناف، که حتما نصف شکم و کمرت بیرون باشد.
اصلا آرایشگاه های زنانه که می روی انگار مجبوری اینطوری باشی.
ضمیمه 13 : طی یک حرکت، موهایم را کوتاه کردم و بعد هم هایلایت.
و یک تغییر در زندگی!
ضمیمه 14 : بالاخره پخش شدن آهنگ در وبلاگ بیمارستانیِ عزیز دلم را درست کردم، بعد از مدت ها!
روی دکمه ی آبی فیروزه ای در منوی سمت چپ کلیک کنید.
ضممیه 15 : پیش به سوی آبان!
ازت خواهش می کنم آبان خوبی را برایم رقم بزن. یک آبان به یاد ماندنی ...
ازت خواهش می کنم!
ضمیمه 16 :
با هر چه عشق،
نام تو را می توان نوشت
با هر چه رود،
راه تو را می توان سرود
بیم از حصار نیست که هر قفل کهنه را،
با دست های روشن تو می توان گشود!
محمدرضا عبدالملکیان