و ...
سلام، به سی و دو سالگی! :)
ضمیمه 1 : نمی خواهم از لیست کارهایی که باید امسال انجام بدهم و تصمیماتی که برای امسال گرفته ام حرف بزنم. الان فعلا این حس را دارم که اصلا به کسی ربطی ندارد من چه تصمیمی برای سی و دو سالگی ام گرفته ام!
ضمیمه 2 : امسال یکجورهایی تولد عجیبی بود. آدم هایی که خیال می کردم حتما حتما تولدم را بهم تبریک خواهند گفت هیچ حرفی بهم نزدند، و برعکس هم، کسانی بهم تبریک گفتند که بابت تبریکِ هر کدامشان، من چشم هایم یک بار از حدقه درآمد و بعد دوباره سرجایش قرار گرفت! اما از همه ی همه ی حس های تبریک یا عدم تبریک تولد برایم دردناک تر، این بود که مهشاد بعد از 13 سال، تولدم را تبریک نگفت ...
وقتی آخر شب دراز شده بودم که بخوابم، از خودم پرسیدم، پس من بالاخره تبدیل به یکی از روزمرگی هایش شدم؟ یعنی من هم یک جا در بین شلوغ پلوغی این روزهایش گُم شدم؟؟ ...
وقتی فردای تولدم بهم تبریک گفت، یک لبخند پارکینگیِ گُنده روی لب هایم پهن شد! و کاملا خیالم راحت شد از اینکه هنوز روزمره نشده ام! :))))
ضمیمه 3 : داشتم کارتن آن شرلی با موهای قرمز را نگاه می کردم و یکی از قسمت های بچگی اش بود که بعد از رفتن به پیک نیک، داشت مداوماً برای ماریلا و مَتیو حرف می زد. به مامان گفتم، یعنی شما هم وقتی من بچه بودم از مدرسه برمیگشتم و مدام داستان های مدرسه رو تعریف می کردم، همین حس رو داشتید که من چقدر حرف می زنم؟
بابا با قیافه ای که مخصوصا جدی بود گفت، بچه جون! ما همین الان هم می گیم تو چقد حرف میزنی.
خنده ام گرفت! و دلم خواست بغل شان کنم.
ضمیمه 4 :
موری برای انجام هر کاری - به جز تنفس و بلع - وابسته به دیگران بود. از او پرسیدم، چه گونه توانسته خودش را نسبت به این قضیه خوش بین و امیدوار نگه دارد؟ پاسخ داد:
"شروع کردم به لذت بردن از وابستگی ام. لذت بردن از این که بقیه من را به پهلو برگردانند، و روی ماتحت ام کرم بمالند تا زخم نشود. لذت بردن از اینکه پیشانی ام را تمیز کنند، و یا پاهایم را ماساژ دهند. از همه ی این کارها لذت می برم. چشم هایم را می بندم و غرقِ لذت می شوم. این احساس برایم خیلی آشناست. انگار دوباره به دوران کودکی برگشتم و بچه شدم. تصور کن ... زمانی که کس دیگری تو را می شست، حمام می برد، بلندت می کرد، زیرت را تمیز می کرد. همه می دانیم چگونه باید کودک بشویم. در خون همه ی ماست. برای من فقط یادآوری این مطلب است که چگونه از کودکیِ دوباره، لذت ببرم. واقعیت این است که مادران مان در آغوش مان گرفتند، به آرامی تکان مان دادند، با مهربانی سرهای مان را نوازش کردند، اما هیچ کدام مان نوازش و آغوش کافی دریافت نکرده ایم. همه مان مشتاقانه آرزومندیم یکجورهایی به آن روزها برگردیم به روزهای توجه و مراقبتِ صرف، به روزهای عشق بی قید و شرط، به روزهای توجه و مواظبت نامشروط. اکثرمان به قدر کافی این طور چیزها را نچشیده ایم."
از کتاب "سه شنبه ها با موری" - نوشته ی میچ البوم
ضمیمه 5 : دلم می خواهد حقیقتا از میچ البوم تشکر کنم که این کتاب را نوشته! پیشنهاد می کنم اگر از زندگی تان خسته شده اید حتما حتما این کتاب را بخوانید. واقعا آدم را تکان می دهد و به فکر فرو می برد.
ضمیمه 6 : بانک پارسیان روز تولدم را با جمله ی "با تو زیباتر شد جهان ... زادروزتان خجسته" تبریک گفت. بعد من کاملا اتفاقی چشمم افتاد به پیام های قبلی که از بانک پارسیان داشته ام. و مشاهده کردم که به مدت 4سال متوالی است که هرسال، دقیقا همین جمله و با همین کلمات برایم ارسال می شود!
بعد دلم خواست به بانک پارسیان SMS بزنم که حداقل کمی خلاقیت به خرج بده و دو سال یک بار جمله های تبریک تولد را عوض کن! والا!
ضمیمه 7 : به نظرم این خیلی حس عجیبی است که مامان بهم می گوید "اسمت رو گذاشتم هدی چون به نظر من، هدی واقعا اسم خیلی قشنگیه."
هیچ وقت نسبت به اسمم این حس را نداشته ام که اسم خیلی قشنگی است. ولی کاملا حس خوبی داشتم از اینکه مامان اینطوری با لذت درباره ی اسمم حرف می زد. و حس خیلی دلچسب تری داشتم از اینکه مامان اسمی که خودش دوست داشته را رویم گذاشته :)
ضمیمه 8 : کتابِ در حال حاضر، "هنر خوشبختی" نوشته ی آرتور شوپنهاور
ضمیمه 9 : بهم گفت، میدونی من عاشق نوشته های وبلاگتم؟
بعد من - به قول کتاب پریدخت - احساس کردم در دلم انار پاره شد!
ضمیمه 10 : من چنین اخلاقی دارم که وقتی از یک آهنگ خوشم بیاید، انقدر و انقدر و انقدر آن را پشت سر هم در روزهای متوالی گوش می دهم تا حالم ازش به هم بخورد و بعد به مدت یک ماه، از هر بار شنیدنِ آن آهنگ عُق بزنم! یکجور مازوخیسم درونی است به گمانم.
در حال حاضر، سوزنم روی این آهنگ از سیروان خسروی گیر کرده! به شدددددت دوستش داشتم.
ضمیمه 11 : هنوز دلم نیامده کادویی که برای تولدم بهم داده را باز کنم.
نمی توانم توصیف کنم چقدر از حرفش خوشحال شدم. به مراتب بیشتر از خودِ کادو، از اینکه خودش تا مغازه رفته و برایم کادو انتخاب کرده خوشحال شدم!
ضمیمه 12 : اگر یک بار برای همیشه، کاستی ها و ضعف های خودمان را همانند خصلت های نیک و نقطه قوت های خود به وضوح بشناسیم، آن وقت هدف مان را با توجه به آنها مشخص می کنیم و از امور دست نیافتنی نیز ناخرسند نمی شویم؛ بر همان منوال نیز، در این بین تا آنجا که فردیت مان به ما اجازه می دهد، به مطمئن ترین شیوه، از چنبره ی تلخ ترین رنج ها می گریزیم و از دام ناخشنودی از خویش خلاصی می یابیم.
از همان ضمیمه ی 8.
در اینجا لازم است اعتراف کنم من همه ی مطالب کتاب شوپنهاور را نمی فهمم چون اساسا هیچ وقت در مباحث فلسفی، دوزاری ام تا آخر نیفتاده و 100درصدشان را نفهمیده ام! اما همین 80درصدی که از کتابش می فهمم به نظرم تامل برانگیز است.
ضمیمه 13 : لباس زمستانی هایم را از بالای کمد کشیدم بیرون و داشتم یکی یکی توی کشو جا می دادم و دیدم وسط یکی از لباس های بافتنی ام، 2عدد کرم محترم، خیلی شیک و مجلسی نشسته اند! :|
ضمیمه 14 :
نه تو آنی که همانی،
نه من آنم که تو دانی!
صندلی جلوی ميزش را با دست به من نشان داد و تعارف كرد كه بنشينم. گفت، زود میرم سر اصل مطلب. تو نمی خوای شوهر کنی؟
بعد من هرچقدر که ابروهایم از شدت تعجب بیشتر می رفت بالا، همانقدر هم، لیست کارهایی که رئیسم بهم سپرده بود و توقع داشتم الان صدایم زده باشد تا ازم توضیح بخواهد را خط می زدم. گفتم، آقای مهندس من فکر کردم الان شما می خواین درباره ی مشکل لپتاپ خانم دکتر ازم سوال کنید!
بدون توجه به حرف من، گفت حالا این بنده خدا که درباره ی تو به من گفته باید چی کار کنه؟
گفت، یعنی تو واقعا نشستی تا خانواده ات نظر بدن؟؟
با آرامش تکیه دادم به پشتی صندلی و لبخند زدم و گفتم، بله ... اما نگفتم "چون ملاک های من شبیه ملاک های خانواده ام هستن."
گفت، خب تو معیارت واسه ازدواج چیه. بگو من یکی رو واست پیدا کنم. بعد یک ابرویش را داد بالا و پرسید، همچنان پسر قد بلند؟
پقی زدم زیر خنده و گفتم، همچنان پسر قد بلند!
گفت، ولی اگه کسی اینجوری بیاد خواستگاریِ الیسا، من از خونمون پرتش می کنم بیرون.
گفتم، منم دقیقا همین حس رو دارم. البته این چیزها فقط مال خواستگارها نیست. پسرهای اینجا هم همینطورند. من دائم باید همینجا هم جواب بدم که بابام چقدر بهم پول توجیبی میده و خونمون چند متره و ماشینم چیه و بابام لکسوس سوار میشه یا لندکروز!
گفت، خب وقتی پسره داره از تو می پرسه "باباتون قراره چی به داماد بده؟" تو ازش نمی پرسی شما که داماد هستین قراره چی کار کنین؟!
خنده کنان گفتم، آقای داماد قراره بیاد تاج سر من بشه دیگه!
گفتم، بابام همیشه میگه ما توی خانواده های مذهبی، غیرمذهبی حساب می شیم و توی خانواده های غیرمذهبی، مذهبی هستیم! اینطوریه که خیلی سخت میتونیم کسی رو شبیه خودمون پیدا کنیم.
گفت، آره شما از اون مذهبی های تکنوکرات هستید.
و من دیگر توضیح ندادم که گاهی فکر می کنم احتمال انقراض پسری که به درد من بخورد بیشتر از احتمال انقراض نسل دایناسورهای اسپینوسوروس است!
گفت، ببین این پسره اومد نشست اینجا من باهاش حرف زدم. به نظرم پسر بدی نیومد. ولی اگه تو دختر من بودی، من بهش نمی دادمت.
گفتم، چرا؟ به نظرتون مشکلی داشت؟
گفت، نه. ولی به نظرم تو لیاقتت بیشتر از اینه. بعد خیلی جدی ادامه داد "اگه تو دختر من بودی، از اونا می شدی که من به کس کسونش نمی دادم."
خنده ام گرفت.
ضمیمه 1 : وقتی داشتم کاغذِ گیر کرده توی پرینتر خانم دکتر را می کشیدم بیرون، فکر کردم چقدر عجیب که همکارهای خانم در محیط کار، همدیگر را "بانو" صدا بزنند.
ضمیمه 2 : از بس همه چیز در این مدت روی هم تلنبار شده احساس می کنم دیگر نمی توانم آنها را خالی کنم. واقعا احساس می کنم چیزهای تلنبار شده همه شان تا پشت گلویم آمده اند بالا و اگر من فقط سرم را به پایین خم کنم همه چیز از توی گلویم می ریزد بیرون.
نمی دانم پس چطوری می توانیم خودمان را آرام کنیم.
ضمیمه 3 : سوار آسانسور که شدم، کل آسانسور بوی خیار می داد چون یک پسربچه ی 3 ساله خیارش را گرفته بود دستش و خِرِچ خِرِچ داشت گاز می زد!
ضمیمه 4 : همه چیز خیلی خوب است و مرتب و منظم، و بعد یکهو انگار زلزله می آید و تو غریبه ترین فرد روی کره ی زمین می شوی.
یک "غریبه" ی خالی و معمولی هم نه حتی.
"غریبه ترین".
ضمیمه 5 : ایستادیم جلوی درِ مرکز کامپیوتر که حرف بزنیم؛ و من هی می دیدم که یک نفر توی اتاق رو به رویی راه می رود و هی بر می گردد و پشت پنجره می ایستد و من را نگاه می کند. هی کاغذها را بین میزها جا به جا می کند و دوباره می ایستد من را نگاه می کند.
خنده ام گرفت! و مخصوصا ایستادم همانجا جلوی در و هی حرف هایمان را کِش دادم، طولانی تر کردم و ادامه دادم الکی.
ضمیمه 6 : از خودم می پرسم، پس یعنی همه ی ازدواج ها به همین نقطه ختم می شوند؟ به همین نقطه ای که رابطه ی بین آدم ها هی عقب و جلو، و دوباره عقب و جلو بشود؟
ضمیمه 7 : آقای انتظامات بیمارستان که چند وقت قبل از من خواستگاری کرده بود، حالا هر روز صبح که من را جلوی در ورودی بیمارستان می بیند خیلی خوش اخلاق و گرم بهم سلام می کند و هربار می گوید "خیلی خوش اومدی خانوم مهندس."
و من هر بار خنده ام می گیرد از اینکه یک نفر می خواهد با من حرف بزند فقط؛ ولو اینکه درباره ی ورودم به محل کارم باشد! ولو اینکه من هر بار فکر کنم آیا محل کار، خانه ی آقای انتظامات است که هر بار من واردش می شوم بهم خوشامد می گوید؟! :)))
ضمیمه 8 : در راستای ضمیمه ی قبل، آقای انتظامات هر بار من می خواهم با آسانسور بالا یا پایین بروم، تا کمر خم می شود و بدو بدو دکمه ی آسانسور را می زند که من معطل نشوم!
یک بار چند روز قبل انقدر دستش را کشیده بود که زودتر دکمه ی آسانسور را برایم بزند، نزدیک بود از دهنم در برود که "الان زیر بغل لباس تون پاره میشه!"
به جایش، دهنم را محکم بستم و خنده ام را به زور قورت دادم!
ضمیمه 9 : این حس را دارم که باید به مدت چند ساعت، زندگی ام را Pause کنم و روی همه چیز متمرکز شوم.
این حس را دارم که باید همه چیز را متوقف کنم و عمیقا به همه چیز فکر کنم. از اعماق وجود.
ضمیمه 10 : حقیقتا از اینکه توانستم بالاخره 2 کیلو از اضافه وزنم را کم کنم خیلی خیلی مسرور هستم. ولو اینکه جانم در این مدت، به مراتب راحت تر از چربی های اضافه، از بدنم خارج شده!
ضمیمه 11 : یک فکر از پریروز دارد توی کله ام وول می خورد و حسابی اذیتم می کند.
نمی توانم این موضوع را از توی کله ام بیرون کنم که هفته ی قبل وقتی رئیسم ساعت 8 شب من را صدا کرد که به اتاقش بروم و 4 تا جمله درباره ی مشکل لپتاپ خانم دکتر ازم پرسید، احتمالا منظورش این نبوده که از من توضیح بخواهد. منظورش فقط این بوده که من را بکشاند توی اتاقش و آن پسره - که احتمالا من را خواستگاری کرده - من را ببیند.
از پریروز که این فکر دارد همینطوری توی کله ام وول می خورد، هی دارد بیشتر و بیشتر چندشم می شود. و بیشتر عُق می زنم.
ضمیمه 12 : واقعا باورم نمی شود که بالاخره توانستم دو جلد کتاب دُن کیشوت را تمام کنم! و این به نظرم خیلی عجیب بود که در سال 1605 میلادی هم، آدم های متقلبی وجود داشته اند که پس از شهرت جلد اول کتابِ سِر وانتس، یک جلد دوم الکی برای این کتاب نوشته اند و جهت سو استفاده، به نام خودشان چاپ کرده اند! واقعا این موضوع به نظرم از اصل داستان کتاب هم عجیب تر بود!
کتاب حال حاضر، سه شنبه ها با موری نوشته ی میچ البوم
ضمیمه 13 : اگرچه هم اکنون بهار نیست؛ اما در آستانه ی تولد من است و 32 ساله می شوم. پس:
مرا
به آغاز سرسبزیِ خاک
به آغاز یک فصل نو، بازگردان!
خدایا!
مرا با بهاری دگرگونه آغاز گردان!
سید علی میرافضلی
آرزو می کردم کاش من هم با موبایلم می توانستم حسابی مشغول باشم.
از ته دل آرزو می کردم کاش من توی Contacts موبایلم دو میلیون نفر داشتم که هر روز لااقل دو سه تایشان به من زنگ بزنند و حالم را بپرسند، و انقدر اپلیکیشن های خفن روی گوشی ام داشتم که می توانستم یک صبح تا شب را با موبایلم سر کنم، و اگر فقط دو ساعت صفحه ی چت های واتس اپ گوشی ام را نگاه نمی کردم یکهو می دیدم مثلا دویست و هشتاد و سه هزار پیام برایم فرستاده شده، و مجبور بودم روزی چند بار ایمیلم را چک کنم چون تماماً پیغام های خیلی خیلی مهم برایم ارسال می شد.
نه مثل حالا؛
که از لیست چهارصد نفره ی Contacts موبایلم تقریبا فقط اعضای خانواده ی درجه یک من در ایران باقی مانده اند که می شود بهشان تلفن زد و بقیه ی افرادِ در لیست، در اقصی نقاط جهان پراکنده شده اند، و شبکه های اجتماعی مثل تلگرام و اینستاگرام نه تنها کوچکترین جاذبه ای برایم ندارند بلکه کاملا حسِّ تلف شدنِ وقتم را بهم می دهند، و قطع به یقین اگر ده روز هم واتس اپ را چک نکنم هیچ پیام خاصی برایم فرستاده نخواهد شد، و از ایمیل های تبلیغاتی هم که دیگر نگو!
آرزو می کردم کاش مثلا موبایلم می توانست آنقدر سرم را گرم کند که مثل بقیه ی مردم در این روزها، وقتی در جایی نشسته ام که باید منتظر بمانم، بتوانم مثلا دو ساعت و نیمِ تمام توی موبایلم باشم و اصلا نفهمم اطرافم چه خبر است و زمان چطوری گذشته. آرزو می کردم کاش آدم هایی بودند که بی وقفه با من صحبت می کردند و مکالمات مان با هم ادامه داشت و اصلا وقت نداشتیم بخواهیم هیچ وقت بیکار بمانیم!
ضمیمه 1 : اینستاگرام واقعا به حد وحشت آوری، من را کلافه می کند. در حدی که از Scroll کردن صفحاتش کاملا سردرد می گیرم و حس کسی را دارم که Overdose کرده! انگار حجم زیادی از اطلاعات یکهویی وارد مغزم می شود که من را دیوانه می کند واقعا!
ضمیمه 2 : امروز صبح بهش زنگ زدم تولدش را تبریک بگویم. تا موبایلش را جواب داد بهم گفت "سلام خوشگل خانوم!"
لبخند زدم.
ضمیمه 3 : مسلّماً از کسانی که پیش از شما به آنها کتاب آسمانی داده شده و از مشرکان، سخنان رنج آور بسیاری خواهید شنید. و اگر صبر کرده و پرهیزکاری نمایید، این حاکی از عزم استوار در کارهاست.
سوره آل عمران آیه 186
ضمیمه 4 : بالاخره اننننننننننننننقدر استقامت به خرج دادم تا دُن کیشوت دارد به صد صفحه ی پایانی اش می رسد!
ضمیمه 5 : آقای خواستگار ازم پرسید، چه خصوصیات اخلاقی هست که من دوست دارم شوهرم داشته باشد؟
بعد من در آن لحظه هر چقدر فکر کردم، غیر از دو سه مورد چیز دیگری به ذهنم نرسید.
حالا از آن روز به بعد، هی خصوصیات اخلاقی مختلف به مغزم خطور می کند که هی در ذهنم می گویم شوهرم باید این را داشته باشد و شوهرم نباید این یکی را داشته باشد! اما به نظرم وحشتناک ترین چیز مهم که من بییییییییییییییییی نهایت ازش بدم می آید، اول این است که مردها وقتی دورِ هم می نشینند درباره ی زن هایشان بد می گویند و از زندگی مشترک شان می نالند. دوم هم اینکه من واقعا از مردهایی که درباره ی هممممممممه چیز اظهار نظر می کنند و همین که 4تا جمله درباره ی چیزی توی اینترنت خواندند، خیال می کنند موظف هستند حتما درموردش نظر بدهند بیزارم حقیقتا. اصلا از آدم هایی که درباره ی همه چیز اظهار نظر می کنند و هر بحثی که مطرح می شود احساس می کنند باید حتما صحبت کنند واقعا بدم می آید؛ مرد و زن هم ندارد.
ضمیمه 6 : خدایا ازت خواهش می کنم بهمان کمک کن بتوانیم بر سر عهد و پیمان مان بمانیم.
ضمیمه 7 : باشد که حسابی،
حسّابیِ حسّابیِ حسّابی،
بهشان خوش بگذرد در این شب.
ضمیمه 8 : واقعا دلم می خواهد بروم مسافرت. الان همینطوری پا در هوا مانده ام که بالاخره پس انداز کردن بهتر است یا مسافرت رفتن! :|
ضمیمه 9 : بعد از 8 هفته رژیم، به هر فلاکت و بدبختی ای بود بالاخره 2 کیلو لاغر شدم! :)))))
وقتی ایستاده بودم روی ترازو، آقای دکتر بهم گفت خانوم شما واقعا مقاومت بدن تون خیلی بالاست.
یک ابرویم را انداختم بالا و توی دلم گفتم، جلسه اول وقتی توضیح دادم که خیلی سخت لاغر می شم، جنابعالی فرمودید با این رژیم لاغر میشی! بفرما! اینم نتیجه اش!
بعد آن وسط، بیشتر از اینکه ناراحت باشم که چرا مقاومت بدنم انقدر بالاست و تا این اندازه به بدبختی وزن کم می کنم، خوشحال شده بودم از اینکه واقعا به سختی وزن کم کرده ام و روی آقای دکتر حسابی کم شده!
و بعد خنده ام گرفت!