من توی اتاق خودم بودم و صدای حرف زدنشان با هم را می شنیدم. داشت ناله می کرد "مامان کاش به بابا بگیم توی ماموریتش دو شب بمونه. اینطوری من یه شب توی اتاق خاله هدی می خوابم یه شب هم توی اتاق مامانی باباجی."
خنده ام گرفت. هدیه بهش گفت "حالا بالاخره تصمیمت رو بگیر میخوای امشب کدوم اتاق بخوابی؟"
دوباره ناله کرد "این خیلی تصمیم سختیه" و با حالت گریه گفت "من اصلا نمی تونم انتخاب کنم! چرا بابا فقط یه شب رفته ماموریت؟؟"
معلوم بود هدیه دارد حوصله اش سر می رود. گفت "می خوای ده بیست سی چهل کنی؟"
و من توی اتاقم صدای ده بیست سی چهل را می شنیدم که به هفتاد هشتاد نود صد رسید و ادامه ی جمله "خب اتاق خاله هدی انتخاب شد!" و بعد من توی اتاقم، یکی محکم زدم روی پیشانی ام!
دو تا کتاب قصه همراهش آورده بود. دراز شد روی تخت من و بهم گفت "خاله هدی یه قصه برام تعریف کن."
گفتم، خاله من که قصه بلد نیستم تعریف کنم. گفت "خب یه قصه همینطوری از خودت بساز."
گفتم، خاله جون! من قصه بلد نیستم از خودم بسازم! گفت "خب سعی ات رو بکن." - کاملا مشخص بود این جمله ای است که هدیه وقت هایی که محمد مهدی میگوید کاری را بلد نیست، بهش می گوید. اینکه "سعی کن! تلاش کن!"
گفتم، خاله اون مامانته که می تونه فی البداهه از خودش قصه و شعر برات بگه. من نمی تونم.
بلند شد روی تخت نشست و با نگرانی گفت "خاله هدی اگه بچه دار بشید بعد بچه تون فقط کتاب های علمی داشته باشه و هیچ کتاب قصه ای که مناسب وقت خواب باشه نداشته باشه، اون وقت شما چطوری می خواین براش قصه بگین؟؟"
خندیدم و گفتم، می فرستمش خونه ی خاله اش تا خاله هدیه براش قصه تعریف کنه.
خیلی جدی من را نگاه کرد و در حالی که اصلا قانع نشده بود گفت "خاله هدی شما تا سه سال بچه دار نشید. حتما هم قبلش برید کلاس قصه گویی."
و اینجا بود که من فکر کردم بین دهه ی هفتاد و دهه ی نود تنها بیست سال فاصله است؛ اما کودکیِ این بچه به اندازه ی دویست سال با کودکیِ من فاصله دارد قطعا!
ضمیمه 1 : به داستان هایی که مهشاد برای خرید بلیط کنسرت تیلر سوئیفت داشته، و به اینکه دارد به من به قول خودش "فوش" می دهد، می خندم همینطوری!
و بعد فکر می کنم واقعا آدم بعد از شرکت کردن در کنسرت تیلر سوئیفت، می تواند از خوشی بمیرد!
ضمیمه 2 : من آقای کمک بهیار را نمی شناسم، اما همیشه فکر کرده ام خدماتی ها و کمک بهیارها به خاطر شغل شان که از نظر اجتماعی نسبتا پایین است در این بیمارستان خیلی طفلکی هستند. و به خاطر همین هم تقریبا از همان اوایل به نیروهای خدماتی و به کمک بهیارها سلام می کردم.
آقای کمک بهیار را فقط به قیافه می شناختم. حتی نمی دانستم اسمش چیست و توی کدام بخش کار می کند. در تمام این چهارسال بیشتر از دو جمله ی "سلام خسته نباشید" هیچ حرف دیگری با هم نزده بودیم.
بعد یکی از روزهایی که توی راه دیدمش، پله ها را رفتم پایین و از کنارش رد شدم گفتم سلام خسته نباشید. پله ها رفت بالا و بعد برگشت گفت ببخشید خانومِ ... اسم تون چی بود؟
اسمم را تکرار کردم و دو پله ی دیگر پایین رفتم. گفت ببخشید یه کاری باهاتون داشتم. و بعد از گفتنِ پانزده جمله ی مقدمه وار، ازم خواست در حقش خواهری کنم و سه میلیون تومان بهش قرض بدهم که تا آخر شهریور به من پس بدهد!
تصور کنید قیافه ی من چه شکلی شده بود! مردی که کلا نمی شناسمش و حتی نمی دانم در کدام واحد کار می کند، ازم تقاضای پول می کند! واقعا چرا خب؟؟
ضمیمه 3 : روزها همه ی زورم را می زنم که بیشترین زمان ممکن را با هم باشیم. همه ی تلاشم را می کنم که تا آنجایی که می شود با هم باشیم و بهمان حسابی خوش بگذرد. و بعد واقعا جا می خورم وقتی می بینم به راحتی، به راحتیِ هرچه تمام تر، موقعیت هایی که به سختی فراهم می شوند را از دست می دهد. موقعیت هایی که من برای فراهم شدن شان جان کنده ام.
ضمیمه 4 : یک روز جمعه ی بسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسیار بسیار مفید! انقدر امروز کار انجام دادم که تلف شدم واقعا!
ضمیمه 5 : رفتم بستنی منصور و دو تا فالوده خریدم.
چون گفته بود شام دارند می روند رستوران، و من عمیقا دلم خواسته بود من هم با او بیرون بروم.
ضمیمه 6 : باشد که بتوانم بالاخره این درس نصفه و نیمه را تمام کنم.
ضمیمه 7 : از خودم می پرسم، آیا نباید می زد توی دهنش؟ دوست داشتم به جای اینکه با آرامش و با منطق به او تذکر بدهد، برایش حسابی قاطی می کرد و اصلا یقه اش را می گرفت و می چسباندش به دیوار و سرش داد می کشید و می گفت "خفه شو". دوباره از خودم می پرسم، آیا نباید واکنش شدیدتری نشان می داد؟ یک واکنش محکم تر، عمیق تر، خشن تر.
یک بخش از من انگار منتظر بود یک نفر دیگر ازش دفاع کند. انگار منتظر بود یک نفر دیگر توی این جنگ برایش سپر بیاورد و بهش کمک کند که پیروز بشود.
نمی دانم. این لابد تنها تصورات من است. و توقعات بیجای من.
ضمیمه 8 : روی کابینت، یک بسته از شکلات هایی را دیدم که وقتی بچه بودیم همیشه از مکه می خریدیم و حالا سال ها بود، سال های سال، که دیگر از این شکلات ها نخورده بودم. جعبه اش را یکهو دیدم و پرتاب شدم به گذشته های دور. و به مزه های شیرینِ زیر زبانم در کودکی! :)
خیلی وقت بود آشپزی نکرده بودم. خیلی خیلی خیلی وقت بود و در واقع اصلا یادم نمی آمد آخرین باری که غذا پخته بودم چند قرن قبل بود.
اما چیزی که به وضوح یادم می آمد این بود که همه ی دفعات قبلی که غذا پخته بودم، آخرش مامان فوت های کوزه گری اش را روی غذا می ریخت و من هیچ وقت یک غذا را از اول تا آخرِ آخر خودم نپخته بودم. بعد در یک روز عصر، وقتی خودم تنها بودم تصمیم گرفتم برای پنج نفر مهمان که قرار است از فرودگاه برسند خانه مان، شام بپزم. بعد هی فکر کردم چه غذایی هست که من می توانم صفر تا صدش را خودم تنها بپزم و احتمالا قابل خوردن بشود؟! قطعا پلو مرغ!
بعد جوگیر شدم و گفتم سالاد ماکارونی هم کنارش بپزم. بعد جوگیرتر شدم و گفتم سالاد اندونزی هم برایشان درست کنم.
همه ی اینها در شرایطی بود که من باید مفصلا می رفتم خرید چون مواد اولیه ی هیچ کدام از تصمیمات جوگیریِ من را توی خانه نداشتیم. بهتر است در اینجا توضیح ندهم که برای اولین بار رفتم خرید فیله ی مرغ و هیچ ایده ای نداشتم چطوری باید خریداری کنم؛ ضایع تر اینکه هیچ ایده ای نداشتم اسم آن مدل کلم هایی که توی سالاد اندونزی می ریزند کلم بروکلی است یا کلم پیچ! :)))) و لازم به ذکر است که حتی یادم نمی آمد اساسا باید کنسرو نخودفرنگی و ذرت را قبل از مصرف توی آب جوش انداخت! فقط خوبی اش این بود که جواب همه ی سوال های احمقانه ام توی گوگل وجود داشت. اینکه "اسم کلم توی سالاد اندونزی چیست؟" و "کنسرو نخودفرنگی باید چند دقیقه در آب بجوشد؟" و ""
هرگز پیش از این فکر نمی کردم می توانم دو مدل غذا را ظرف مدت دو ساعت و نیم خودم به تنهایی بپزم.
و خستگی ام واقعا از تنم در رفت وقتی مامان از در رسید و گفت "هدی چه بویی راه انداختی!"
ضمیمه 1 : سرچ هایم توی گوگل واقعا آن مدلی که در بالا نوشته ام نبود.
ضمیمه 2 : سردرد شده ام الان.
از بس امروز تصویر کانال های مختلف دوربین ها را باز و بسته کردم و توی حیاط و اتاق عمل و بخش 18 و CCU4 دنبالش گشتم سردرد شدم.
ضمیمه 3 : یک روز صبح در حالی که من عمیقا بدن درد داشتم و می خواستم کمی دیرتر بروم بیمارستان، به خانه مان زنگ زدند و گفتند شوهرعمه ام فوت کرده.
و ما همه مان در بهت کامل فرو رفتیم. و در سکوت.
ضمیمه 4 : خانم عین گفت توی این هفته کارشان تمام می شود. و گفت به همین دلیل است که حالش دارد هی بدتر و بدتر می شود.
بعد من از خودم پرسیدم واقعا چطور چنین چیزی می شود؟ چطور ممکن است حالت با نزدیک تر شدن به آزادی ات بدتر بشود؟
بعدتر فکر کردم همین است که می گویند نباید کسی را قضاوت کنی چون به سر خودت می آید.
ضمیمه 5 : هی منتظر بودم بلند شود برود، هی منتظر بودم دوتایی خفه شوند و من در آرامش بنشینم، هی منتظر بودم نفر اصلی دهنش را ببندد و سکوت اختیار کند؛ دوتایی هی حرف زدند و هی حرف زدند و هی حرف زدند. و من از همان اولین جمله ی حرف هایشان، چون کاملا واضح بود ادامه ی بحث به کدام سمت می رود و اصلا علاقه ای نداشتم چنین حرف هایی را بشنوم، هدفونم را گذاشتم توی گوشم و صدای تیلر سوئیفت را تا تهِ ته زیاد کردم. جوری که موبایلم آلارم داد صدای گوشی خیلی بلند است و هدفونم هم توی گوشم "گُمب گُمب" می کرد؛ اما باز داشتم صدای دوتایی شان را می شنیدم.
بلند شدم رفتم نشستم توی دستشویی. و آنقدر آنجا ماندم تا بالاخره رفت.
ضمیمه 6 : دلم مسافرت می خواهد واقعا.
هنوز یک ماه از سفرم نگذشته ولی من واقعا مسافرت می خواهم.
ضمیمه 7 : خدا را صد و بیست هزار مرتبه شکککککککککککککککککککر که این هفته پنج شنبه تعطیل است!
ضمیمه 8 : چندین بار به موبایلش زنگ زدم. بهش پیام دادم. خودم رفتم جلوی اتاق عمل دنبالش. حتی به آقای شین. زنگ زدم که تو برو جلوی اتاق عمل حالش را بپرس و برایش ناهار ببر.
سه بار بعدش هم زنگ زدم وقتی جواب تلفنم را نداد و دو دفعه ی بعدش فقط گفت بهت زنگ میزنم و تلفن را قطع کرد بدون اینکه حتی جواب سوال من را بدهد که بیمار چطور است. وقتی کسی نمی خواهد ما در اضطراب هایش کنارش باشیم یا کمکش کنیم، فقط حس کسی را دارم که دارد در اضطراب هایش الکی دست و پا می زند.
ضمیمه 9 : از بهترین کادوی تولدش که آرمان گرشاسبی برایش آواز خوانده، کم مانده بود فک من به زمین بچسبد!!
ضمیمه 10 : دلم می خواهد یک متن خوب بنویسم. حالش را ندارم ولی.