22 اسفند

میل گم شدن در من پیدا شده است
میل گم شدن در جایی بکر،
در فکرهای دور
خسته ام از حس خستگی
از اینکه اینجا نشسته ام
و می گویم از اینجا و حالی که مرا خسته می کند
خسته ام از خسته ام.

فکرِ رها شدن، مرا رها نمی کند
رها شدن در رفتن
در اعماق یک سفر
می خواهم با باران ها سفر کنم
از هرچه بگذرم
روی دریاها چادر زنم
میان شن شنا کنم
از هوا جدا شوم
به خلاء عشق بپیوندم
که مرا می آکند
که مرا می کَنَد
از زمین و هوا
و می پراکند
آنجا که هر چه رها شده است.

تا آنجا
و روزی که باز،
زیبایی اش
مرا پیدا کند؛
میل گم شدن در من پیدا شده است.

ضميمه 1 :‌ توی سرم هرروز جنگ است. جنگ، برای متوقف کردن فکرها. برای جا گذاشتن فکرهای بیمارستان و حوادث آن پشتِ درِ خانه. برای فکر نکردن به دلخوری ها و رنجش ها.
هرروز و هر لحظه آرزو می کنم کاش چنان دغدغه ای در زندگی ام داشتم که بعد از رسیدن به خانه اصلا حتی فرصت نکنم بخواهم به بیمارستان و ناراحتی هایم فکر کنم. بعد همیشه می گویم خوش به حال اين آدم ها. مثلا خوش به حال او که بچه دارد و همسر دارد و دغدغه ی خرید خانه و دیدن خانواده و بازی کردن با دختر و حرف زدن با همسرش را دارد و شب هایش مال خودش است. و فکرهای بیمارستان در ذهنش ادامه پیدا نمی کنند.
کاش من هم بچه داشتم فقط برای اینکه چیزی بسیار با اهمیت تر از رنجش ها و دلخوری هایم در زندگی ام وجود داشت که تمام فضای ذهنی ام را می گرفت و دیگر فرصتی برای جولان دادن رنجش ها و دلخوری هایم باقی نمی ماند.

ضميمه 2 :‌ از خودم می پرسم، یعنی من واقعا در بیان جملات و کلمات انقدر ناتوان هستم؟ یعنی من در توضیح دادن مشکلم و پیدا کردن راه حل برای آن، تا این اندازه قاصرم؟ یعنی زبان من برای توضیح دادن علت ناراحتی و حس هایم تا این اندازه الکن است؟
حس کسی را دارم که لکنت زبان دارد.

ضميمه 3 :‌ بعد از پنج شب، بالاخره توانستم بخوابم.
خوابم برد و به چنان خواب دلچسب و عمیقی فرو رفتم که حد نداشت. صبح دلم نمی خواست این خواب عمیق و دلنشین را ترک کنم.

ضميمه 4 :‌ همه ی علائم فشار خون بالا را با هم داشتم. اولین بار بود که این همه علائم با هم در من به وجود آمده بودند. تپش قلب وحشتناک، جوری که انگار قلبم توی گلویم می زد. یک کلرودیازپوکساید خوردم و نیم ساعت بعد همچنان احساس می کردم قلبم می خواهد از قفسه ی سینه ام خارج شود. سرگیجه. گز گز شدن دست ها و لرزش دست کاملا محسوس. و از همه ی این علائم بدتر؛ تعریق!
تعریق به صورت وحشتناک، جوری که وسط صبح مجبور شدم تا دستشویی مرکز کامپیوتر بروم فقط به خاطر اینکه لباس هایم را دربیاورم و بدنم را با صابون مایع و آب بشویم و بعد هم با دستمال کاغذی خشک کنم! چون از شدت عرق، احساس می کردم تمام مانتویم خیس شده و بوی بدنم از دو کیلومتر آن طرف تر احساس می شود.


برچسب‌ها: روزگذر هایم
+  دوشنبه بیست و دوم اسفند ۱۴۰۱ -  ۷:۱۵ ق.ظ  -  هدی  | 
هشتم اسفند

وقتی موهايم هی داشت به چپ و بالا و راست كشيده می شد و هی تافت می خورد و ميرفت لای بابليس تا خوب پيچيده شود، من همينطوری خیره شده بودم به قفسه ی سشوارها و كِرِم های مو و بُرُس پیچ های با سایزهای مختلف. بعد فکر کردم، چه خوب که من می دانم اسم سوراخ هایی که روی میز در می آورند تا کله ی سشوار در آن قرار بگیرد، "گِرد بُر" است. چه خوب که من می دانم گرد بُر ها سایزهای مختلفی دارند و به همین علت است که اندازه ی سوراخ سشوار با اندازه ی سوراخ برس پیچ فرق می کند.
شاید به نظر هیچ کس دانستن اسم سوراخ های گرد روی میزها اهمیتی نداشته باشد. اما من ترجیح می دهم از آن دخترهایی باشم که دقیقا اسم سوراخ های گرد روی میزها را می دانند.

ضمیمه 1 : یادم آمد وقتی یکی از طبقات ساختمان پت اسکن بیمارستان می خواست افتتاح شود، ما برای چک کردن تجهیزات رفته بودیم و او برای اولین بار من را با مفهوم گرد بر آشنا کرد.

ضمیمه 2 : آیا می دانستید ناخن هم لمینیت می شود؟!!
من قبلاها فکر می کردم فقط کف خانه هاست که می تواند لمینیت شود. وقتی هدیه با علی ازدواج کرد فهمیدم کاغذ هم می تواند لمینیت شود. بعدها وقتی برای جرم گیری دندان هایم با خاله جمیله حرف زدم فهمیدم دندان هم می تواند لمینیت شود. و دیروز توی آرایشگاه فهمیدم ناخن هم می تواند به طرز شگفت آوری لمینیت شود!
واقعا به نظمر کلمه ی لمینیت دیگر شور اش را درآورده!

ضمیمه 3 : تولدت، حسابی مبارک. حسابیِ حسابیِ حسابی.
خیلی خیلی مبارک.

ضمیمه 4 : مامان تقریبا هر شب کتاب می خواند. و هر شب وقتی خوابش می گیرد، کتاب را می گذارد پایین تخت و بلند می شود چراغ اتاق را خاموش می کند. سه روز بررسی کردم تا یک چراغ مطالعه ی جمع و جور و در عین حال محکم و خوب پیدا کردم؛ و سه روز طول کشید تا سفارش به دستم رسید.
بعد از اینکه انگشت شستم را با "تبدیلِ سه به دو"، و زانویم را با "کارتن چراغ مطالعه" بُریدم، بالاخره چراغ مطالعه را سرهم کردم و هیجانزده بردمش پیش مامان.
بهم گفت "خدا انشاالله نور بهشتی بهت بده."
و من لبخند زدم.

ضمیمه 5 : توقع داشتم وبلاگم را بخواند، به این دلیل که "من" مهم هستم. به این دلیل که او دوست دارد ببیند "من" در چه احوالی ام، دوست دارد بداند حال و روز "من" چطوری است. توقع داشتم حتی وبلاگم را بخواند و دنبال کند فقط به این دلیل که دوست دارد نوشته های من را بخواند؛ مثل آدم هایی در اطرافم که همیشه استتوس های واتس اپ من را دنبال می کنند فقط به این دلیل که بعدش بهم بگویند خیلی خوب می نویسی و ما از خواندن نوشته هایت لذت می بریم.
قبلا هم آدم هایی وجود داشتند که به من می گفتند وبلاگم را تنها به این دلیل می خوانند که به دنبال نوشته هایی درباره ی خودشان می گردند. اما فکر نمی کردم او هم به همین صراحت چنین چیزی بهم بگوید. اینکه نوشته های وبلاگم را می خواند تا چیزی درباره ی خودش پیدا کند. چون به دنبال خودش در نوشته های من می گردد. و چون خودش مهم است، نه من.

ضمیمه 6 : بهم گفت، هدی چقدر لاغر کردی. وای چقدر صورتت لاغر شده.
و من در همان لحظه متوجه شدم کانتور صورتم را کاملا بر پایه ی اصول آرایش صورت، و درنتیجه خیلی خوب انجام داده ام! :))))

ضمیمه 7 : داشت کارت بانکی ام را می کشید روی دستگاه پوز. بهم گفت شما مداحی؟
نشنیدم چه کلمه ای گفت. پرسیدم، بله؟!؟
گفت، می گم شما مداحی؟
گفتم، متوجه جمله تون نمی شم. من چی ام؟؟!
گفت، مداح. از اینا که توی جلسات خانوما صحبت می کنن و می خونن.
خندیدم. این قطعا عجیب ترین چیزی بود که تا به حال درباره ی خودم شنیده بودم! همانطور با قاه قاه خنده، گفتم نه مداح نیستم.
گفت، ولی من پیشنهاد می کنم امتحان کن. صدات خوبه. از صدای خوبت استفاده کن.
همینطوری خنده ام را ادامه دادم و از داروخانه شان آمدم بیرون. می خواستم بهش بگویم من فقط یک جمله گفتم "سلام خسته نباشید"؛ بعد تو با شنیدن همین یک جمله ی من به این نتیجه رسیدی صدایم خوب است؟!

ضمیمه 8 : وقتی ازم خواست برای تولدش چیزی برایش بنویسم، واقعا جا خوردم.

ضمیمه 9 : لوس شده ام. خودم این را می فهمم که حسابی لوس شده ام.


برچسب‌ها: و حالا محل کار, روزگذر هایم
+  دوشنبه هشتم اسفند ۱۴۰۱ -  ۱۱:۲۳ ب.ظ  -  هدی  |