بالاخره بعد از مدت ها، بلاگفا با دسترسی اینترنت خانه ما وصل شد و من می توانم یک پست بگذارم!
هرگز در هیچ لحظه ای از عمرم خیال نمی کردم اسرائیل در یک شبِ جمعه، ساعت 3 صبح به تهران حمله کند و این آغازگر یک جنگ واقعی باشد. هرگز خیال نمی کردم در تمام طول عمرم یک جنگ واقعی را خودم از نزدیک ببینم. و این جنگ ادامه داشته باشد و در محل کارم ساختمان های اطرافمان را - با موشک یا پهپاد یا هر کوفت دیگری - بزنند و آمریکا به جنگ بپیوندد و بعد یکهویی صلح شود!
حالا که بهش نگاه می کنم، همه چیز خیلی دور به نظر می رسد. وقتی پنجشنبه شبِ دو هفته قبل ساعت 11 و نیم دراز می شدم که بخوابم، به نظرم حمله کردن اسرائیل به ایران قطعا به سال ها بعد تعلق داشت. سال های خیلی خیلی دور از حالِ فعلی مان.
وقتی جنگ بالا گرفت و هرروز دودهای بیشتری از سرتاسرِ آسمان تهران بلند می شد، به نظرم خیلی دور می آمد که این جنگ متوقف شود. گمان می کردم هیچ وقت از این جنگ خارج نمی شویم و هرگز تمام نمی شود.
وقتی سه شنبه از نیمه شب تا خودِ صبح، شدیدترین انفجارها را شنیدم و بعد صبح علی الطلوع رفتم بیمارستان، هرگز خیال نمی کردم آتش بس اعلام شده باشد. صلح به همین بی مزگی و بی در و پیکری؟؟! همینقدر مسخره؟؟
حالا که یکی دو روز از پایان جنگ گذشته، به نظرم تمام این داستان ها خیلی خیلی دور می آید. انگار دو هفته خواب دیدیم و تمام شد. همه ی ماجرا به نظرم متعلق به 200 سال پیش در زمان قاجار بوده و ما حالا خاطراتش را توی کتاب های تاریخ مان می خوانیم.
حس خیلی عجیبی است واقعا.
ضمیمه 1 : وقتی در روز دوشنبه ساعت 11:45 دقیقه ی ظهر، ساختمان های کناری در محل کارم "بوم بوم بوم" منفجر می شدند و ما در طبقه دوم بیمارستان حتی نمی دانستیم کدام سمت مان دارد مورد اصابت قرار می گیرد، با تمام سرعت حمله ور شدیم به سمت راه پله و سرازیر شدیم به سمت لابی. من همان روز صبح، پوستری که آموزش بیمارستان تهیه کرده بود را روی همه ی دسکتاپ های کامپیوترها قرار دادم؛ اینکه اگر حمله ای به بیمارستان شد پرسنل باید به سمت لابی و یا مسجد بیمارستان بروند و امن ترین مکان ها همینجا هستند. بعد، وقتی ما وسط لابی ایستاده بودیم و چند نفر از ترس غش کرده بودند و نصف پرسنل داشتند گریه می کردند و صدای حمله و لرزش شیشه های بیمارستان همینطوری بی وقفه ادامه داشت، مسئول فنی بیمارستان به سرعت خودش را به پرسنل رساند و گفت "کی گفته برید توی لابی؟؟ لابی پر از شیشه است اصلا امن نیست."
درس شماره 1، اینکه ما آدم هایی هستیم که هیچ کدام مان آموزش ندیده ایم که در شرایط بحران باید چه کار کنیم. هیچ کس نمی داند "نقطه ی امن" در شرایط بحران کجاست. لابی؟ مسجد؟ زیر زمین؟ حیاط؟ اورژانس؟ بالاخره کجا؟؟ حتی وقتی خیال می کنیم داریم به دیگران آموزش می دهیم که نقطه ی امن لابی بیمارستان است، باید حتما یک بمب بخورد وسط ساختمان کناری تا ما تازه متوجه شویم که لابی پر از شیشه است و اصلا امن نیست! ما آدم هایی همینقدر آموزش ندیده هستیم.
درس شماره 2، در شرایط بحران هیچ کس نمی داند باید چه کار کند. داشتیم از پله های طبقه اول می آمدیم پایین و دو سه نفر از پرسنل که حسابی ترسیده بودند، شروع کردند به جیغ کشیدن. بعد من بلافاصله شاهد چیزی بودم که برایم خیلی عجیب بود؛ اینکه ترس از جیغِ نفر اول به نفر دوم منتقل شد و او هم جیغ کشید و بعد همینطوری ادامه یافت و نصف آدم هایی که داشتند از پله ها فرار می کردند یکهو شروع به جیغ زدن کردند. اتفاقی که افتاد چی بود؟ اگر ترس ما قبل از جیغ، مثلا عدد 200 بود، بعد از شنیدن جیغ دیگران، ترس مان به عدد 500 رسید و یکهو توی دلمان خالی شد!
در این گیر و دار چیزی که اتفاق افتاد جالب بود. آقای انتظامات طبقه اول یک داد بلند کشید که "جیغ نزنید فقط پله ها رو برید پایین" و همین باعث شد ترس مان دوباره به عدد 200 برگردد. همین حرکتِ در ظاهر بی اهمیت، که احتمالا بدون آموزشِ قبلی انجام شد و صرفا نشأت گرفته از ضمیر ناخودآگاهِ آقای انتظامات بود، در شرایط بحران یک حرکت کاملا کلیدی بود.
کل ماجرا فقط حدود 5 ثانیه طول کشید تا از طبقه دوم به پایین پله ها رسیدیم.
درس شماره 3، شایعه ها خیلی خیلی جذاب تر از حقیقت هستند. اینکه ساختمان هلال احمر مورد حمله قرار گرفته و نصف پرسنل مُرده اند و ساختمان آتش گرفته و در حال فرو ریختن است، خیلی خیلی جذاب تر از این است که بدانیم هیچ حمله ای به ساختمان هلال احمر نشده و صرفا فقط شیشه های یکی دو طبقه شکسته و همین. ما آدم هایی هستیم که زود جوگیر می شویم و شایعات برایمان حسابی جذاب تر اند. اینکه در وسط بحران هی حدس بزنیم ساختمان دیوار به دیوارمان با خفن ترین موشک اسرائیلی مورد اصابت قرار گرفته و همه ی آدم های داخلش جزغاله شده اند و در اثر موج انفجار شیشه های همه ی طبقات بیمارستان ریخته؛ و ساختمان دو تا آن طرف ترمان با موشک دوم منفجر شده، و ساختمان سه تا آن طرف تر با موشک سوم، و همینطوری هی حدس بزنیم و حدس بزنیم و حدس بزنیم ... این پروسه برای ما آدم ها خیلی خیلی جذاب تر از دانستن واقعیت است. انگار شایعه ها رنگی رنگی هستند و واقعیت ها سیاه و سفید اند با طیف کمی از رنگ؛ معلوم است که رنگی رنگی ها خیلی خیلی جذاب تر اند!
ضمیمه 2 : وقتی تمام می شود، فقط به این فکر می کنی که آیا کل ماجرا ارزش اش را داشت؟ آیا بی خانمان شدن آدم ها، از بین رفتن سربازان و نیروهای نظامی، فرو ریختن خانه ها، بی فرزند شدن مادران و پدران و از هم پاشیدن خانواده ها ... آیا تمام اینها ارزش اش را داشت؟
ضمیمه 3 : در حین انفجار ساختمان های کناری بیمارستان و وحشتی که همه مان را فرا گرفته بود، من فقط به این فکر می کردم که آیا ممکن است ما بعدها دوباره همان آدم های قبلی بشویم؟ آیا ممکن است دوباره به آدم هایی که قبل از تجربه کردنِ این انفجار و ترس و وحشت بودیم تبدیل بشویم؟
وقتی توی لابی بیمارستان راه می رفتم و پرسنل را می دیدم که گریه می کنند و بعضی ها از شدت ترس غش کرده اند، فقط به این فکر می کردم که ما هرگز آن آدم هایی که قبل از این انفجار بودیم نمی شویم. انگار انفجار در ساختمان های کناری مان، چیزی را در درون ما منفجر کرد که دیگر هرگز به آن آدم های سابق تبدیل نمی شویم.
ضمیمه 4 : چیزهایی که در مدت قطع بودن بلاگفا روی Notes موبایلم نوشته بودم و قرار بود در پستی در ماه خرداد قرار بگیرد را هم اکنون در ماه خرداد می نویسم. چون از نظر زمانی متعلق به ماه خرداد هستند.
ضمیمه 5 : واقعا حظ کردم تیم ملی والیبال مان امشب برد.
ضمیمه 6 : در این چند روز تعطیلی ام، تمام خانه را سابیدم. همه جا را.
یک خانه تکانی اساسی بعد از پایان جنگ.