بیست و پنجم آذر

مدت هاست پست نگذاشته ام.
در واقع فرصتی برای نوشتن نداشته ام. الان اینطوری ام که، از کمترین زمان های موجود برای اوقات فراغتم استفاده کنم و بخوابم! هیچ کاری انجام ندهم به جز خواب! شبیه این کتاب بچگی مان شده ام که درباره ی "سلیمون" شخصیت اصلی کتاب می گفت "کارش چی بود؟ خواب و همه اش خواب و همه اش خواب و همه اش خواب! تو گرما زیر آفتاب!" اگر واقعا می شد راه حلی برای جلوگیری از خواب و بیشتر از آن، راه حلی برای جلوگیری از "تمایل به خواب" پیدا کرد، من عمیقا خوشحال می شدم. حقیقتا درک نمی کنم آدم هایی که هرروز از کله ی صبح بیدار می شوند و حتی اگر خوابشان بیاید هم باز می توانند صبح خیلی زود از تختخواب جدا شوند چطور این کار را می کنند. چطور واقعا؟!
چون خیلی وقت است که پست نگذاشته ام، چیزهایی که می خواستم بنویسم تکه به تکه ذر ذهنم مانده اند که قرار بوده هر کدامشان حسابی پرداخته شده و در یک پست جداگانه نوشته شوند اما من فرصت نوشتن شان را نداشته ام. برای همین حالا باقی مانده هایشان در ذهنم را با رنگ های مختلف می نویسم.
بعضی روزها احساس می کنم به نازکی یک شیشه ی بلور شده ام. هر کس درباره ی هر چیزی حرف می زند، به من بر می خورد و ناراحت می شوم. بعد این شکلی شده ام که ناراحتی هایم چندین روز طول می کشد و دلم صاف نمی شود. برعکس قبلاها که ناراحتی هایم با خانواده معمولا یکی دو روز طول می کشید و بعد هم تمام می شد، حالا ناراحتی هایم چندین روز و بعضا چندین هفته طول می کشد و از دلم در نمی آید. نه که خودم مخصوصا نخواهم دلم را صاف کنم ها، نه. کاملا تلاشم را هم می کنم که از دلم دربیاید و باز نمی شود انگار.
یک شب امیرعلی و امیرپارسا را بردم شهرکتاب و خودم کتاب مشکلات کار کردن از نشر هنوز را خریدم. بعد وقتی شروع کردم به خواندنش، تقریبا هر فصلی که می خواندم می گفتم "وای واقعا چقدر درسته!" و تعجب می کردم هی! از اینکه یک نفر توی کتابش توانسته نصف بیشتر مشکلاتی که من در محل کارم داشته ام را بنویسد، واقعا تعجب می کردم! کتابی بود که دوستش داشتم واقعا؛ آنقدر که برای رئیسم هم یکی ازش خریدم و بهش کادو دادم. برایم مهم نبود که این کتاب را خواهد خواند یا مثل سایر چیزهایی که بهش میدهند آن را پرت می کند یک گوشه و تا آخر عمرش حتی یک بار هم آن را نمی بیند. برایم فقط مهم این بود که این کتاب به طرز شگفت آوری چیزهای درستی درباره ی کار کردن نوشته بود و من با خودم فکر کردم اگر یک روز به اندازه ی پنج درصد احتمال داشته باشد که رئیسم این کتاب را باز کند و بخواند، از خواندن نوشته هایش و احساس همذات پنداری با این کتاب حس خوبی داشته باشد. فقط همین.
یکی دو قسمت از کتابش را علامت گذاشته بودم که در وبلاگم بنویسم؛ ولی الان چون در حال نوشتن این پست توی دیتاسنتر بیمارستان هستم و کتاب همراهم نیست، پس فقط به ذکرِ خوبیِ این کتاب بسنده می کنم تا در پست بعدی ام آن دو سه تا قسمت از متنش را بنویسم.

وقتی کتابم را به خانم ز. دادم و بهش گفتم این همان کتاب خودم است که نوشته بودمش، ازم پرسید داستان جدید چی نوشتی؟ گفتم فعلا هیچی چون برای نوشتن باید چند روز پشت سر هم فرصت داشته باشی که فکر کنی و هی بنویسی و خط بزنی و داستانت توی ذهنت هی بالا و پایین بشود تا بتوانی یک چیز خوب بنویسی. بعد اضافه کردم، فعلا فقط دو تا ایده توی ذهنم هست که هنوز فرصت نکرده ام بنویسم شان. لبخند زد و گفت، زودتر بنویس شون. ما منتظریم.
بعد من فکر کردم، واقعا اینطوری است؟ واقعا اینطوری است که کسی وجود داشته باشد که منتظر باشد من یک داستان جدید بنویسم و او داستانم را بخواند؟؟

قبلا اینطوری بودم که، وقتی یک کار درست بود و مثلا من به خانم عین می گفتم که فلان کار درست است و او خودش هم قبول داشت و می گفت فردا حتما انجامش می دهم، بعد یک روز و دو روز و سه روز می گذشت و خانم عین آن کار را انجام نمی داد، من هی حرصِ زندگیِ خانم عین را می خوردم و اینکه چرا کار درست را انجام نمی دهد و فرصت های زندگی اش را می سوزاند و خودش را بدبخت می کند.
حالا مدتی است به این نتیجه رسیده ام که، من کار درست را به خانم عین گوشزد می کنم و پیشنهاد می دهم که فلان کار را بکند، و بعد از آن دیگر سکوت می کنم. اینکه خانم عین کار درست را انجام می دهد و اوضاعش را از این درب و داغونی خارج می کند یا انجام نمی دهد و اصلا دلش می خواهد با سر بپرد توی چاه، دیگر به من ربطی ندارد. من به آقای ت. تذکر می دهم که اشتباه فکر می کند و حرفی که می زند اشتباه است. من به آقای عین پیشنهاد می دهم که برای اضطرابش یک فکری بکند و برای نافرم بودن خوابش، چند شب قرص خواب بخورد. من به خانم جیم پیشنهاد می دهم که فلان مغازه ای که من می گویم خیلی بهتر از مغازه ای است که او می گوید و یک بار امتحانش کند. من به خانم ف. پیشنهاد می دهم برای این حجم از استرس و نگرانی اش پیش دکتر برود. من به خیلی از آدم های نزدیکم پیشنهاد می دهم و کاری که به نظرم درست است را می گویم، اما قبلا فکر می کردم اگر فرد مذکور، آن کار را انجام نداد من باید حرص زندگی اش را بخورم و ده هزار بار بهش گوشزد کنم که باید کار درست را انجام بدهی. حالا فهمیدم من فقط وظیفه ام در همین حد است که کار درست را پیشنهاد بدهم. اینکه آدم ها انجامش می دهند و زندگی شان بهتر می شود یا نه و دوست دارند در همان وضع قبل خودشان بمانند دیگر به من ارتباطی پیدا نمی کند. حالا به این نتیجه رسیده ام که نباید من اضطراب زندگی دیگران را بکشم.

دلم برای نقاشی کشیدن یک ذره شده. دلم برای تنیس بازی کردن لک زده. دلم واقعا برای اینکه یک فاصله ی طولانی را بدوی و بعد به هِن هِن بیفتی و احساس کنی قلبت الان از توی دهنت می زند بیرون، واقعا خیلی تنگ شده. دلم یک ذره شده برای اینکه مسافرت دست جمعی برویم و اصلا وسط مسافرت هی حرص بخوریم و بگوییم آقای فلانی همسفرمان واقعا بی شعور است اما با این حال، مسافرت دست جمعی برویم و با همه ی حرص خوردن هایمان آخرش بهمان خوش بگذرد. دلم واقعا لک زده یک روز از صبح تا شب ولو شوم روی تخت و کتابی بخوانم که حتی نتوانم برای ده دقیقه بگذارمش زمین و آنقدر کشش داشته باشد که هی بخواهم بدانم بقیه اش چه می شود.
من واقعا بیشتر از ده درصد احتمال نمی دادم که درخواست ویزای انگلیسم ریجکت بشود. تا حد خیلی خیلی زیادی مطمئن بودم که دانشگاه آکسفورد چیزی است که سفارت انگلیس را قانع می کند که به من ویزا بدهد و همه ی مدارکم برای برگشت به ایران کاملا کافی است. واقعا خیلی کم احتمال می دادم که انگلیس بهم ویزا ندهد.
دکتر میم. خیلی وقت پیش ها بهم گفته بود تو ذهنت زیادی درگیر جزئیاته و وقتی یه مساله ای پیش میاد تو به ریزترین جزئیات هم فکر می کنی.
البته که همینطور است. من تمام سوغاتی هایی که می خواستم از لندن بخرم را هم انتخاب کرده بودم. حتی می دانستم توی پنج ساعت پروازم از ایران به انگلیس، می خواهم چه کار کنم و چه داستانی بنویسم. من نه فقط در مورد سفر به انگلیس؛ حتی در مورد کنفرانسی که ایتالیا بود و می خواستم شرکت کنم هم می دانستم مسیر برگامو تا رم را قرار است با کدام اتوبوس بروم که از جاده ی ساحلی حرکت کند. دوره ی پراگ را هم می دانستم قرار است کدام آخر هفته را بروم درسدن پیش انسیه، و کدام آخر هفته را بروم برلین پیش مهشاد. دوره ی وارسا در لهستان را هم می دانستم قرار است چه روزی بروم پاریس و چه روزی بروم پراگ و چه روزی بروم مونیخ. بعدها در هر موقعیت کوچکی که برایم پیش آمد، هی دقت کردم و دیدم دکتر میم. راست می گوید. من ذهنم زیادی درگیر جزئیات و برنامه ریزی برای اتفاقات است. حالا مدتی است که هی سعی می کنم با ذهنم مبارزه کنم و جزئیات را بی خیال شوم.
این خیلی خیلی حس خوبی است وقتی نسبت به خودت و درونت به شناخت می رسی و می دانی در چه حالتی چه کاری انجام خواهی داد، و بعد می توانی بر آن فائق بیایی.

از هفته ی کتاب که حدود یک ماه پیش بود، نهایت استفاده را کردم و چندین جلد کتاب خفن برای خودم خریدم. از جمله ی آنها، کتاب تاریخ ترک ها در جهان. هرگز در هیچ لحظه ای از عمرم فکر نمی کردم به مرحله ای برسم که دلم بخواهد از تاریخ ترک ها چیزی بخوانم و آنقدر کنجکاو باشم که بروم پول برای خرید کتاب در مورد اجداد ترک ها بدهم! ولی گاهی وقت ها آدم چیزهایی می بیند که واقعا تشویق می شود بداند قبلا چه اتفاقاتی افتاده بوده و اقوام ترک در سرتاسر جهان چه چیزهایی را تجربه کرده اند.
یک روز کامل از صبح تا شب با آقای جیم. در دیتاسنتر تنها بودم. در پایان روز، وقتی ساعت 7 شب می خواستم بروم خانه، حساب کردم و دیدم کلا حدود 10 جمله با آقای جیم حرف زده ام. الان اینطوری ام که، همه ی آدم ها در محل کارم به جز آقای عین، کفر من را در می آورند و اعصابم را خورد می کنند و اصلا دلم نمی خواهد با هیچ کدامشان حرف بزنم.
درست تر این است که بگویم هر کدامشان با من حرف می زنند، من پاچه شان را می گیرم!

واااااااااااااااااااااااقعا از اعماق قلبم و با تمام اعضا و جوارحم خوشحالم که از مدرسه ی ت. درآمدم. خانم ف حدود 10 روز قبل آمد بیمارستان با یک کیک و یک کادو که من را خوشحال کند و توی حیاط برایم تولد گرفت. بعد که نشستیم حرف زدیم و حرف زدیم و حرف زدیم، گفت با هیچ کس نه توی دانشگاه برای لیسانس نه برای ارشد و نه حتی سرکار، به اندازه ی بچه های مدرسه ی ت. نتوانسته است ارتباط برقرار کند و اصلا به نظرش همه ی بچه هایی که در مدرسه ی ت. بوده اند خانواده های درست و حسابی داشته اند و بچه های خوبی بوده اند. بعد به عنوان مثال، گفت الان که فکر می کنم می بینم مثلا خیلی دلم می خواد سالی سه چهار بار ر.ن. رو ببینم و باهاش ارتباط داشته باشم.
بعد من در حالی که عمیییییییییییییییییقا تلاش می کردم دهنم را که از شدت تعجب، دو متر باز شده بود بسته نگه دارم، لبخندی زورکی زدم و چون هی بحث داشت درباره ی بچه های مدرسه ی ت. و خوبی هایشان می گذشت، آخر سر حوصله ام سر رفت و با صراحت گفتم "ولی راستش من اصلا همچین حسی ندارم که دلم بخواد با بچه های اونجا ارتباط داشته باشم."
نگفتم واقعا خوشحالم از اینکه ر.ن. را نمی بینم. نگفتم حتی از اینکه سالی یک بار در مجلسی هستم که عمه ی ر.ن. هم آنجاست و من را می شناسد و مجبورم باهاش سلام و علیک کنم، خوشم نمی آید. نگفتم تمام بند بندِ وجودم از آن مدرسه و معلم ها و بچه هایش متنفر است. نگفتم به جز تو و سه چهار نفر دیگر، اصلا دلم نمی خواهد احدی از آن مدرسه را ببینم و خیلی خوشحال می شدم اگر می توانستم با پاک کن، کل تاریخ آن مدرسه را از ذهنم پاک کنم.
فقط گفتم، ولی من توی دبیرستان که از اون مدرسه دراومدم و رفتم یه مدرسه ی دولتی، دوستای خیلی بهتری پیدا کردم. نگفتم با آدم هایی دوست شدم که حالا واقعا دلم برایشان تنگ می شود. نگفتم با بچه هایی دوست شدم که در کل تاریخ دوستی مان حتی یک بار به من دروغ نگفتند و با وجود اینکه بعضا خانواده هایی خیلی خیلی خیلی متموّل داشتند، حتی یک بار پُزِ چیزهایی که داشتند و مسافرت هایی که رفته بودند را ندادند. نگفتم با بچه هایی دوست شدم که "کاملا مذهبی بودنِ من" و "کاملا غیرمذهبی بودنِ آنها" کوچکترین تاثیری در روابطمان نگذاشت و عمیق ترین حس ها را با هم تجربه کرده ایم. نگفتم اگر می توانستم، دلم می خواست هر دو هفته یک بار آن بچه ها را ببینم و با هم حرف بزنیم و بخندیم و خاطراتمان را دوره کنیم.
بعد فکر کردم، چقدر خوشحالم که از مدرسه ی ت. درآمدم.

این واقعا خیلی عجیب نیست که یک خواستگار وقتی من را می بیند هی ناله می کند که چرا انقدر دیر به دیر همدیگر را می بینیم و چرا زودتر قرار نمی گذاریم و چرا این پروسه زودتر پیش نمی رود و از این حرف ها، بعد هربار که من را می رساند خانه و می رود، کلا در افق محو می شود تااااااااااا یک ماه بعد! واقعا خیلی عجیب نیست؟!
خیلی وقت بود پستی ننوشته بودم. ولی در این پست کاملا جبران کردم :))

ضمیمه 1 : باشد که یک مسافرت خیلی خوب بروم.

ضمیمه 2 : باشد که خدا در هفته ی آینده، پیام هایش را به صورت کاملا واضح برای من بفرستد. جوری که لااقل بفهمم معنی اش چیست.

ضمیمه 3 : الان توی این فازم که حالم دارد از حرف های سیاسی و غر زدن های اجتماعی مردم به هم می خورد واقعا. یعنی کوچکترین تحملی برای شنیدن غرهای مردم ندارم واقعا!

ضمیمه 4 : خدایا به من کمک کن. خدایا خواهش می کنم بهم کمک کن.

ضمیمه 5 : جانِ من! این همه بی رحم، چرایی؟

+  شنبه بیست و پنجم آذر ۱۴۰۲ -  ۱۰:۲۲ ق.ظ  -  هدی  |