امروز آخرین روزی است که زندگی مان با "تک نوه" بودن می گذرد. و فردا صبح انشاالله بهارِ خانواده مان به دنیا می آید.
ضمیمه 1 : بخش زیادی از مغز من در طی زمان پاک می شود. مثلا هر چقدر فکر می کنم محمدمهدی روزی که به دنیا آمد ما چه کار کردیم و چطوری بود و چه اتفاقی افتاد، یادم نمی آید. هرچقدر فکر می کنم یک سالگی و دوسالگی و سه سالگی محمدمهدی چه شکلی گذشت، یادم نمی آید. نه فقط درباره ی محمدمهدی؛ که درباره ی خاطرات خانواده، و اتفاقات مربوط به زندگی خودم حتی! یادم نمی آید سال های دانشگاه و سال های بعدش چطوری گذشتند. و دبیرستان یکهو چطوری تبدیل شد به دانشگاه. و راهنمایی به دبیرستان. و ...
کلا یک بخش از مغز من به شدت سریع پاک می شود. نصف بیشتر خاطرات هم در همان قسمت از مغزم قرار دارند متاسفانه!
ضمیمه 2 : حس فوووووووووووق العاده خوب، از بودنِ دوباره ام در مکه و مدینه. آخخخخخخخ که اصلا فراموش کرده بودم چقدر دلچسب و خوب است.
ضمیمه 3 : روزه و عبادات همه قبول باشد انشاالله.
ضمیمه 4 : جوراب های نو را باز کرده بود و برچسب هایش را کنده بود گذاشته بود روی میز من! خنده ام گرفت.
توی دلم، بی نهایت خوشحال شدم از اینکه جوراب ها را بالاخره پوشیده.
ضمیمه 5 : روزهایی که روزه می گیرم کلا خواب هستم! واقعا خواب!
ضمیمه 6 : برنامه ریزی برای انجام کارها در سال جدید :)
ضمیمه 7 : از اینکه مهشاد گفت بهش برای دو هفته ی بعد وقت داده اند، دلم یکهو هُوری ریخت پایین!
ضمیمه 8 : حقیقتا از اعماق وجودم از اینکه در ایام عید چند روز تعطیل هستیم و می توانم با خیال راحت بخوابم، خوشحالم.
ضمیمه 9 : واقعا خوشحال شدم از دیدنش.