سی و یکم مرداد

وقتی اول دبستان بودم، قرار بود سر کلاس یک نقاشی چاپ شده ی سفید از یک گل و برگ هایش را رنگ کنیم و به معلم مان تحویل بدهیم.
توی کلاس سی نفر بودیم و همه داشتند توی سر خودشان می زدند که بهتر رنگ کنند. بعد معلم مان تعریف کرد که یکی از شاگردهای قدیمی اش برای رنگ کردن نقاشی گل به رنگ صورتی، اول دورِ گل را صورتی پررنگ می کرده و بعد خودِ گل را صورتی کم رنگ؛ چیزی که بعدها فهمیدم بهش می گویند "دُور گیری" در نقاشی. بعد چون ما بچه بودیم و نمی فهمیدیم معلم مان دارد چه می گوید، رفت پای تخته و یک گل کشید و با همان روش دورگیری آن را رنگ کرد.
همه ی بچه های کلاس ذوق مرگ شده بودند از اینکه معلم مان روشی برای رنگ کردن بهشان گفته که خودش آن را می پسندد؛ در نتیجه همه ی بچه ها داشتند به روش دورگیری، گل و برگ هایش را رنگ می کردند. بعد من یک نگاه به نفر سمت چپی ام کردم، یک نگاه به نفر سمت راستی، و دقیقا در خاطرم مانده در همان لحظه نزدیک بود عُق بزنم از اینکه همه ی آدم ها دارند یک کار را انجام می دهند و من هم بخواهم همان کار را بکنم!
نقاشی ام را بدون دورگیری و با همان رنگ های ساده، رنگ کردم و به معلمم تحویل دادم. برگه ام را گرفت و با تعجب گفت هدی تو نمی خواستی اون شکلی که من گفتم رنگ کنی؟ کاملا قاطعانه و خیلی محکم گفتم نه. کمی چپ چپ نگاهم کرد و نقاشی را ازم تحویل گرفت. داستان اینجا بود که من ابدا هیچ حس بدی نداشتم از اینکه روش معلمم برای رنگ آمیزی را انجام نداده ام؛ کاملا برعکس؛ حس خیلی خیلی خوبی هم داشتم از اینکه نقاشی ام عین بقیه ی بچه ها نشده و نیست!
این اولین جرقه از "موجودِ" درونی من بود که بهم نشان داد میل به سرکشی دارد و همچنین میل به متفاوت بودن. بعدها در طی زمان، بارها و بارها جرقه های دیگری از موجودِ درونی ام دیدم که میل به سرکشی داشت. و بیشتر، جرقه هایی دیدم از موجود درونی ام وقت هایی که نمی خواست کارهایی که دیگران انجام می دهند را انجام بدهد.
اینگونه بود که من تا سن 30 سالگی یاد گرفتم تا حد زیادی، موجودِ درونی ام را بشناسم و روحیاتش دستم بیاید. و حس بهتری نسبت به خودم داشته باشم.

ضمیمه 1 : به قول دکتر میم. پزشک روانکاو من، که به موجود درونی ام می گوید "جونِور"!

ضمیمه 2 : عکسی که مهشاد یکهو برایم فرستاد کاملا من را پرتاب کرد به گذشته. از اساس یادم نمی آمد در یکی از روزهای تهرانگردی ام موزه ی مجلس شورای ملی قدیم را همراه مهشاد و فریبرز دیده ام و با هم عکس گرفته ایم. خیلی عجیب بود.
گوگل فوتوز به مهشاد یادآوری کرده بود که چندین سال پیش در چنین روزی. و بعد من قدردان گوگل فوتوزِ مهشاد بودم!

ضمیمه 3 : حالم خوب نیست. حال روحی ام را می گویم.
از نظر اضطراب دوباره ریخته ام به هم. هر حرفی که درباره ی کار زده می شود من احساس می کنم چیزی در درونم عین آب در حال جوشیدن است و هر لحظه دارد سطحش بالاتر می آید. و بعد اگر حرف هایی که درباره ی کار زده می شود ادامه پیدا کند، انگار ممکن است میزان اضطراب درون من یکهو فوران کند و از من بیرون بریزد و حالم را خراب کند.
کاملا این شکلی ام که وقتی حرفی درباره ی کار زده می شود من تپش قلبم تندتر می شود و عقربه ی میزان اضطراب درونم عدد بزرگتری را نشان می دهد. نمی دانم چرا. و بدبختی اینجاست که هیچ راه حلی برایش ندارم.

ضمیمه 4 : حرفی که انسیه بهم زد : "مایی که تو غربت ذره ذره کم می شیم."
بعد فکر کردم حتما باید یک متن درباره ی این جمله بنویسم.

ضمیمه 5 : وقت دندان پزشکی، وقت فیزیوتراپی، وقت سونوگرافی، وقت دکتر زنان، وقت دکتر پوست، وقت لیزر پوست، وقت فریز زگیل دست، وقت آرایشگاه، وقت پلیس 10+، وقت تعمیرگاه ماشین، وقت چی چیِ سند ماشین، وقت عبادت، وقت سفر، وقت خانواده، وقت ورزش، وقت درس خواندن.
اینها همه ی کارهایی است که باید انجامشان بدهم و اولویت بعضی هایشان وحشتناک بالاست.

ضمیمه 6 : مردک حتی حاضر نیست ظرف مایع دستشویی را دوباره پُر کند!!
واقعا دارد اعصاب من را تحلیل می برد. عمیقا رو اعصاب من است.

ضمیمه 7 :
خسته ام از حس خستگی
از اینکه اینجا نشسته ام
و می گویم از اینجا
و حالی که مرا خسته می کند.
خسته ام از خسته ام.

ضمیمه 8 : دیروز واقعا هر کار می کردم گریه ام بند نمی آمد. واقعا هر کاری که می کردم نمی توانستم متوقفش کنم.

ضمیمه 9 : از تکرار کردن خسته شده ام. از اینکه هی تکرار کنم اینجوری به من نگو و این حرف را نزن و این کار را با من نکن.
خسته شدم از بس تکرار کردم و هیچ فایده ای نداشت.

ضمیمه 10 : دارم همینطور بی وقفه به 5400 یورو فکر می کنم. واقعا مغزم را دارد سوراخ می کند.

ضمیمه 11 : حقیقتا فکر می کنم باید روی خودم کار کنم. نمی دانم چطوری. اما دارم می بینم چقدر در کنترل کردن خودم ضعیف هستم.

ضمیمه 12 : دو تا ظرف خیلی بزرگ پر از ساندویچ درست کردم با کیک براونیز. مامان نگذاشت وگرنه می خواستم سالاد ماکارونی هم درست کنم.
واقعا از درست کردن غذاها حس خوبی داشتم.

ضمیمه 13 : این فکر دارد به صورت متصل توی کله ی من وول می خورد که چطوری می شود آدم مثلا 6ماه ایران نباشد و بعد شغل دولتی اش را از دست ندهد؟؟!! آدم چطوری می تواند در هر سال، حداقل 1 ماه مرخصی با حقوق بگیرد و بعد هم یکهو 6 ماه از ایران برود. اصلا درک نمی کنم.

ضمیمه 14 : حالم دارد از حرف هایی که می شنوم به هم می خورد واقعا.

ضمیمه 15 : سگ عزیزمان، سگ وفادار و دوست داشتنی مان، بعد از صد هزار بار مریضی و اذیت شدن و این چیزها بالاخره مُرد.
واقعا حس تلخی داشتیم همه مان.

ضمیمه 16 : از اینکه این شکلی انقدر فشرده دارم خانواده را در فواصل کوتاه مدت می بینم حس کاملا خوبی دارم.

ضمیمه 17 : نمی خواهم از حس های تلخ بنویسم. نمی خواهم بگویم از 5شنبه تا 3شنبه چند روز است و من چقدر در سه سال اخیر الکی دعوا شده ام و برگه ی کامَندهایی که نوشته بودم را حتی انگشتش هم لمس نکرده چه برسد به اینکه نگاهی بهشان بیاندازد ...
نمی خواهم از تلخی این دو هفته بنویسم. و حرف هایی که جایی در دلم تلنبار شده.

ضمیمه 18 : واقعا دلم کافی شاپ در محل کار می خواهد.

ضمیمه 19 : به قول آقای شاعر، من هیچ شدم تا تمامِ خودم را به تو دادم.
واقعا همینطوری است.

+  سه شنبه سی و یکم مرداد ۱۴۰۲ -  ۱۰:۲۵ ق.ظ  -  هدی  | 
نوزدهم مرداد

بچه ی هدیه داشت زور می زد که بخوابد اما نمی توانست. بهش گفتم، خاله می خوای بریم روی تخت من بخوابیم برات کتاب قصه بخونم؟
گفت آره.
چهل دقیقه ی بعد، وقتی نصف بیشتر کتاب داستان بچگی خودم را برایش خوانده بودم و تمام لامپ های خانه و ایضاً چراغ خوابم را خاموش کرده بودم که او راحت تر بتواند بخوابد، در حالی که کتاب قصه را در تاریکی و زیر نور صفحه ی موبایلم گرفته بودم و مردمک چشم هایم از حد عادی سه سایز بزرگتر شده بود تا بتوانم نوشته های کتاب را ببینم، محمدمهدی بهم گفت "خاله هدی من نصف مغزم از کار افتاده ... ولی نمی تونم بخوابم!"
بعد قیافه ی من قشنگ این شکلی بود که "بچچچچچچچچچچچچچچچه! بگیر بخوااااااااااااااااااااااااااااااااااب!"

ضمیمه 1 : محمدمهدی برگشت بالای سرش را نگاه کرد و ازم پرسید "خاله هدی این کاغده چیه چسبوندی بالای تخت خوابت؟"
گفتم، این یه شعره خاله.
گفت "شعر چی؟ برام بخونش."
و من برایش خواندم تو کیستی که من اینگونه بی تو بی تابم؟ ... شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم ...
بعد یاد خانم نون. افتادم که خیلی وقت پیش ها ازم پرسیده بود، می دونی ادامه ی شعرش چیه؟ تو چیستی که من از موج هر تبسّم تو ... به سان قایق سرگشته روی گردابم!

ضمیمه 2 : عمیقا از اینکه فوتبال ها دوباره شروع شده اند و می شود مسابقه ی فوتبال دید، خوشحالم!

ضمیمه 3 : این واقعا حس خیلی عجیبی است که پسری که از من خواستگاری کرده بود حالا با شخص دیگری ازدواج کرده.
آدم انگار تهِ دلش توقع داشته باشد بعد از جواب منفیِ من، آن پسر برود سر به کوه و بیابان بگذارد و همینطوری آواز بخواند "همچو فرهاد بُوَد کوه کَنی، پیشه ی ما!"
نمی دانم چرا. آدم حس بدی پیدا می کند از اینکه می شنود خواستگار قدیمی حالا ازدواج کرده.

ضمیمه 4 : از خدا خواستم یک همسفر خوب تا همین شهریور یا مهر برایم جفت و جور کند و مقدمات سفرم را فراهم کند و همه چیز عالی سپری شود.

ضمیمه 5 : لااقل قبلا اگر چند روز روی وبلاگم پست نمی گذاشتم، دو سه تا کامنت برایم ثبت می شد که آدم ها ازم پرسیده بودند چرا پست نمی گذارم و از این حرف ها. حالا تنها کسی که ازم پرسید مریم بود که از همینجا ازش تشکر می کنم!

+  پنجشنبه نوزدهم مرداد ۱۴۰۲ -  ۶:۳ ب.ظ  -  هدی  |