سی ام آبان

خب!
من سی و سه ساله شده ام!

ضمیمه 1 : برای سی و سه سالگی ام کارهایی تعریف کرده ام که دوست دارم انجامشان بدهم.
در سی و دو سالگی، برعکس سی و یک سالگی که به اکثر کارهایی که برای خودم تعریف کرده بودم رسیدم، اکثر کارهایم به سرانجام نرسید. حالا فکر می کنم لازم است برای سی و سه سالگی قدم های محکم تری بردارم.

ضمیمه 2 : یکجورهایی ترسناک است وقتی به عدد "سی و سه" فکر می کنی. حالم خراب می شود وقتی بهش فکر می کنم که چه کارهایی می توانسته ام در این مدت انجام بدهم که انجام نداده ام، چه چیزهایی می توانسته ام به دست بیاورم که به دست نیاورده ام.
برای همین سعی می کنم تا جایی که ممکن است از روش ignore کردن استفاده کنم و اصلا به عدد سی و سه فکر نکنم! :))

ضمیمه 3 : دلم می خواست مهشاد را بزنم از اینکه گل به این بزرگی در شب تولدم برایم فرستاده! همزمان خنده ام هم گرفته بود از اینکه به من نگفته و گل تولد را فرستاده دم خانه مان!
اما واقعا خوشحال شدم. واقعا خیلی خوشحال.

ضمیمه 4 : ما تازه امشب شوفاژهای خانه را روشن کردیم. بابا می گفت یادم نمی آید هیچ سالی، تازه آخر آبان شوفاژها را روشن کرده باشم.
نمی دانم چرا هوا اصلا سرد نمی شود.

ضمیمه 5 : بعد از چندین ماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااه رفتیم آن یکی خانه مان ... و چه پاییز زیبایی همه جا را فرا گرفته بود!
اولش حال و حوصله نداشتم بروم اما وقتی درخت های خوشگل پاییزی را دیدم، حسابی خوشحال شدم از اینکه رفتم. همه جا بی نهایت زیبا شده بود.

ضمیمه 6 : از همه ی کسانی که تولدم را پیش پیش، در همان روز، و پس پس تبریک گفتند ممنونم.
همین که به یادم بودند برایم حسابی ارزش دارد.

ضمیمه 7 : زاموفیلیای عزیز دلم 2تا پاجوش زده. دارم برایش هلاک می شوم!

ضمیمه 8 : منتظرم پروسه ی بازسازی در دیتاسنتر تمام شود و من آکواریوم خالی را تبدیل به گلدان کنم! :)))))

ضمیمه 9 : انقدر دلم مشهد می خواهد که نگو. کاش امام رضا در خانه اش راهمان بدهد.


برچسب‌ها: روزگذر هایم
+  جمعه سی ام آبان ۱۴۰۴ -  ۱۰:۵۵ ب.ظ  -  هدی  | 
12 آبان

یک روز شلوغ بود.
یکی از آن روزهای خیلی خیلی شلوغ که از کله ی صبح اتفاقات مختلف افتاده بود و من از حجم کارهایی که باید در بیمارستان انجام می دادم، سرگیجه گرفته بودم! پنج هزار تا کار ریخته بود روی سرم و آقای جیم. کفرم را درآورده بود که بغل دستم بدون هدفون ویدیو نگاه می کرد و صدای ویدیوهایش اعصاب من را خراش می داد و سه میلیون بار تلفن زنگ زد و همزمان پانصدهزار نفر کارگر و بنّا و خدمات در دیتاسنتر رفت و آمد کردند.
بعد، در ساعت 5 عصر، وقتی خسته و لِه نشسته بودم و داشتم تلاش می کردم به ذهنم استراحت بدهم، صدای وحشتناک آژیر آتش در دیتاسنتر بلند شد و بعد من در کسری از ثانیه، جمله ی بچه های آتش نشانی در ذهنم تکرار شد که قبلا برای چک کردن کپسول گاز اطفاء حریق دیتاسنتر آمده بودند؛ "از لحظه ای که صدای آژیر بلند بشه 40 ثانیه بعدش کپسول های گازِ اطفاء حریق، تخلیه می شن و شما توی این مدت باید اتاق رو به سرعت تخلیه کنید چون استنشاق این گاز برای انسان ضرر داره."
کاملا ترسیدم اما سعی کردم کارهای اولیه را انجام بدهم؛ اول با دکمه های پنل اطفاء حریق وَر رفتم بلکه بتوانم صدای کر کننده ی آژیر را خاموش کنم. بعد با تلفن داخلی به واحد آتش نشانی بیمارستان زنگ زدم و کمک خواستم، و در نهایت موبایلم را برداشتم و پریدم بیرون.
تیم آتش نشانی آمدند و پنل و کپسول ها و کلا همه چیز را چک کردند و در نهایت معلوم شد وقتی بچه های خدمات داشتند کف دیتاسنتر را جارو می زدند، مقداری خاک بلند شده و سنسور دود فعال شده و آژیر آتش به صدا درآمده!
چیزی که عجیب بود، این بود که تیم آتش نشانی بعد از بررسی هایشان بهم گفتند اتصال کپسول های اطفاء حریق را از قبل قطع کرده بودند تا پروسه ی بنّایی در دیتاسنتر تمام شود. یعنی این وسط اگر یک آتش سوزی واقعی اتفاق افتاده بود، سیستم اطفاء حریق دیتاسنتر اصلا کار نمی کرد که بخواهد کپسول های گاز را تخلیه کند!
کاملا جا خوردم. از فکر اینکه اگر این آژیر مربوط به یک آتش سوزی واقعی بود و هیچ کپسولی تخلیه نمی شد چه اتفاقی ممکن بود بیفتد، حالم داشت بد می شد. همزمان، از صدای وحشتناک و بسیار بسیار بلند آژیر آتش دیتاسنتر، که تقریبا به مدت 5 دقیقه همینطور بی وقفه توی کله مان نواخته بود، دست و پایم داشت می لرزید.
بعد به یک نتیجه ی مهم درباره ی خودم رسیدم. من در شرایط استرس های ناگهانی و بسیار بسیار زیاد، می توانم خودم را خیلی خوب جمع و جور کنم. می توانم به خودم و به مغزم مسلط باشم و اقدامات اولیه را تا حد قابل قبولی انجام بدهم. نیم ساعت بعد از استرس های ناگهانی، دقیقا زمانی که معمولا شرایط stable شده است، من تازه اتفاق جدیدی برایم می افتد که منجر به "آچمز شدن" و "فلج شدنم" به معنای واقعی می شود!
اولین بار وقتی این مساله را تجربه کردم که بابا استخوان ساق پایش شکسته بود و از مچ پا تا بالای ران پایش توی گچ بود؛ یک روز که برای نماز صبح بلند شده بود و مامان طبق معمول نشسته بود پشت درِ دستشویی تا به بابا کمک کند، من از شنیدن یک صدای بسیار بسیار وحشتناک از خواب پریدم و با تمام سرعت از تختم پریدم بیرون. بابا سرش گیج رفته بود و توی دستشویی با وضعیت وحشتناکی خورده بود زمین. من و مامان با بدبختی توانستیم از روی زمین بلندش کنیم. نیم ساعت بعد که بابا حالش بهتر شده بود و همه چیز به خیر و خوشی گذشته بود، من رفتم که دوباره بخوابم؛ اما فرو ریختم. نمی توانستم بخوابم چون داشتم از درون متلاشی می شدم. تا دو ساعت و نیم بعد، هنوز دست و پایم می لرزید و حالم جا نمی آمد.
تجربه ی دوم، در ظهر روز دوشنبه ای بود که اسرائیل ساختمان های اطراف بیمارستان را بمب باران کرد. واقعا ترسیده بودم اما بدون اینکه گریه کنم یا غش کنم یا داد و فریاد بزنم، پله های بیمارستان را رفتم پایین و منتظر بودم تا مشخص شود دقیقا چه اتفاقی افتاده. چهل دقیقه ی بعد، وقتی همه چیز عادی شده بود و مسئولین بیمارستان از همه خواستند که به بخش هایشان برگردند، من دوباره داشتم آچمز می شدم. قشنگ در خاطرم مانده که وقتی برگشتیم دیتاسنتر، آقای جیم. و آقای ر. همکارانم نشستند و دولُپی نهار خوردند اما من داشت حالم به هم می خورد. ساعت 3 بعد از ظهر شده بود و من از شدت سرگیجه و حالت تهوع نمی توانستم نهار بخورم. دوباره داشتم فرو می ریختم و هیچ کس این را نمی دید، در حالی که همه ی آدم ها در اطرافم به شرایط عادی برگشته بودند. انگار نه انگار که اتفاقی افتاده.
تجربه ی سوم، همین پریروز و ماجرای آژیر حریق دیتاسنتر بود. واقعا ترسیده بودم اما واکنش های منطقی نشان داده بودم. نیم ساعت بعد که همه چیز جمع و جور شد، من دوباره فلج شدم. دست و پایم بی حس شده بود و ضربان قلبم پایین نمی آمد. دوباره داشتم فرو می ریختم و کاملا این را می فهمیدم. آقای جیم. و آقای میم. و کلا همه ی آدم هایی که در آن لحظه همراه من حاضر بودند، به شرایط عادی برگشته بودند اما من داشتم لِه می شدم.
از یک نظر، این خیلی خوب است که در لحظه ی بروز استرس ناگهانی می توانم واکشن های قابل قبول نشان بدهم. اما از یک نظر دیگر، این واقعا افتضاح است که نیم ساعت بعد از بحران، کلا منفجر می شوم و به طور کامل سقوط می کنم!

ضمیمه 1 : چند هفته است که پسوریازیس من خیلی شدید شده. روزی حداقل 6 بار دارم پوستم را چرب می کنم و باز هم پوست ریزی دارد.

ضمیمه 2 : کنسرت تئاتر الیور توئیست را دیدم. و نفسم از دیدن قابلیت های دکور صحنه شان بند آمده بود!!

ضمیمه 3 : یک ساعت بعد از اینکه آژیر حریق دیتاسنتر قطع شد و همه چیز به شرایط عادی برگشت، من انقدر حالم بد بود که آمدم بیرون توی راهروی دیتاسنتر و یک دستمال کاغذی برداشتم و شروع کردم به سابیدنِ دیوارها! هی قطره های آب و چربی روی دیواره ی ظرفشویی را می سابیدم و هی اضطرابم کمتر می شد. این یکجور بیماری روانی است مطمئنا؛ بله البته! اما من نیاز داشتم به هر طریقی که شده، خودم را آرام کنم و دوباره سرپا شوم.

ضمیمه 4 : آقای عین. قاف. بهم گفت "اگه من بتونم بقیه ی پول رو جور کنم و توی این خونه بمونم، توی هر خوشی و لذتی که ما بعد از این توی خونمون داشته باشیم، تو هم شریک هستی. توی هر روضه ای که بیرون بریم و به این خونه برگردیم، تو هم شریک هستی."
و من زدم زیر گریه.

ضمیمه 5 : آدم ها هی به من پیشنهادهای مختلف برای کمتر شدنِ جای عمل روی دستم می دهند. پمادها و کرم های مختلف و لیزر و داروهای گیاهی و پزشکان پوست. و به نظر همه ی آدم ها، این خیلی عجیب است که من لبخندزنان می گویم "آخه جای بخیه های عمل روی دستم رو دوست دارم!"

ضمیمه 6 : در حال حاضر، سگِ پاچه گیرِ درونم چند روزی است که بیدار شده و هر چقدر هم که ناز و نوازشش می کنم تا آرام باشد، فایده ندارد. دلم می خواهد واقعا همه را بِدَرَم!

+  دوشنبه دوازدهم آبان ۱۴۰۴ -  ۱۱:۵۸ ب.ظ  -  هدی  | 
دوم آبان

دکتر میم. روانکاوم خیلی وقت پیش بهم گفته بود، تو می خوای همه چیز رو توی چارچوب قرار بدی و وقتی چیزی بیرون از چارچوب تو قرار بگیره اذیت میشی. می خوای همه چیز با تو هماهنگ بشه و طبق برنامه ریزی تو پیش بره.
و بعد من به این موضوع دقت کردم که چرا وقتی کسی من را سورپریز می کند، من برخلاف بقیه ی آدم ها که حسابی خوشحال می شوند، حس کاملا بدی پیدا می کنم و در اکثر مواقع حتی ناراحت می شوم. پس دلیلش همین بود! اینکه "غافلگیر شدن" چیزی بیرون از چارچوب من بود و طبق برنامه ریزی من پیش نمی رفت، و درنتیجه من حس بی نهایت بدی پیدا می کردم.
مدت ها طول کشید و روی خودم کار کردم تا بتوانم از "غافلگیر شدن" ناراحت نشوم و دلم نخواهد همان لحظه از شدت ناراحتی گریه کنم!
بعد در طی زمان متوجه شدم چقدر حرف دکتر میم. در مورد "چارچوب های من" و تلاش برای برنامه ریزی کردن درباره ی "همه چیز"، حرف درستی بود!
اولین باری که رفتم دوبی، وقتی داشتم موبایلم را به اینترنت فرودگاه وصل می کردم حتی می دانستم الان چه صفحه ای با چه عکسی روی موبایلم نشان داده خواهد شد و بعد چطوری به WiFi فرودگاه وصل می شوم؛ چون انقدر درباره ی همه چیز در دوبی سرچ کرده بودم که حتی می دانستم فرآیند وصل شدن موبایل به اینترنت فرودگاه با نمایش دادن چه عکس هایی است! وقتی برای دوره ی لندن اپلای کردم، حتی می دانستم قرار است از کدام شعبه ی TK Maxx برای خاله جمیله چه چیزی سوغاتی بخرم. و وقتی برای دوره ی پراگ اقدام کردم، برنامه ی تمام ویکندهایم به مدت 2ماه را مشخص کرده بودم و می دانستم قرار است در اولین ویکند با قطار ساعت 17 بروم درسدن پیش انسیه و ویکند بعدی با قطار 6:30 صبح بروم برلین پیش مهشاد.
همه چیز برنامه ریزی شده بود.
وقتی می گویم همه چیز، یعنی واقعا "همه چیز". در تمام زندگی ام همیشه همینطور بوده.
و برای همین هم هست که وقتی چیزی خارج از برنامه ریزی من اتفاق بیفتد، بی نهایت حس بدی بهم می دهد. و دلم می خواهد همانجا بنشینم گریه کنم!
حالا مدت هاست دارم روی خودم کار می کنم و تلاش می کنم بخشی از برنامه ریزی هایم را متوقف کنم. یعنی خودم می دانم ذهنم دارد برای همه چیز برنامه ریزی می کند، و من مخصوصا ندیده اش می گیرم و به صدای ذهنم می گویم ساکت شو. بعد، بعضی از چیزها در زندگی ام بدون برنامه ریزی رخ می دهند در حالی که من توی ذهنم هیچ چارچوبی برایشان تعریف نکرده ام. و فقط می ایستم در گوشه ای و نگاه می کنم که اتفاق ها دارند رخ می دهند.
و این یک جورهایی، تجربه ی یک حس جدید برای من است. شبیه یک جور ماجراجویی.

ضمیمه 1 : وارد آبانِ پایانِ سی و دو سالگی ام شده ایم در حالی که من بین امید و یأس دست و پا می زنم.
امید، برای تغییر دادن چیزهایی در زندگی ام و شروع چیزهای جدید. و یأس برای چیزهایی که من خواستمشان اما انجام نشدند و اتفاق نیفتادند. و حالا هر چقدر که زمان می گذرد، رسیدن بهشان سخت تر می شود. و دورتر به نظر می آیند.
این چرخه ی تبدیل حالت روحیِ من از امید به یأس انگار بی وقفه درونم جریان دارد. و هرگز متوقف نمی شود.

ضمیمه 2 :
- مهندس قاف. برگشت سمت من و خانم میم. را بهم نشان داد و گفت "توروخدا چایی ریختنش رو نگاه کن. پس فردا میخواد شوهر کنه معلوم نیست چطوری میخواد مهمون داری بکنه."
- مهندس الف. برگشت سمت من و گفت "[فلانی] زن خوبی نیست. نه بلده ظرفا رو خوب بشوره نه لباسا رو خوب اتو میکنه نه خوب جارو میکشه. هیچ کاری رو درست انجام نمی ده."
من از شنیدن این حرف ها احساس می کردم توی گوشم دارد یک زنگ خطر نواخته می شود.
اینکه آدم هایی را می بینیم با ظاهر امروزی، مهندس، که مثلا حسابی به خودشان برسند و عطرهای گران قیمت بزنند و ماشین های خارجی سوار شوند و کراوات بزنند و گوشی های خفن دست بگیرند؛ بعد می بینی چیزی در درونشان بوی تعفن و عقب ماندگی می دهد. تفکرات این آدم ها همان "مردسالاریِ مطلق" است که دوتا پاپیون برای تزیین رویش زده اند و مثلا به حقوق زن ها احترام می گذارند؛ اما در درونشان و در لایه های عمیق زیرین شان، همان تفکرات مردسالارانه ی قدیم را دارند. اینکه زن ها بر اساس سلیقه و دستپخت و "شوهرداری" شان تقسیم بندی می شوند؛ اصطلاحی که حالم ازش به هم می خورد.

ضمیمه 3 : به این نتیجه رسیدم که حرف زدن با آدم ها در اکثر مواقع بی فایده است.
مثلا اینکه با رئیسم بحث کنم و بگویم اینطوری نیست که تو میگویی و من می خواهم عق بزنم روی این طرز تفکر احمقانه ات که زن ها را بر اساس کاربردشان توی خانه تقسیم بندی می کنی؛ کاملا بی فایده است. چون کسی که تا 40 سالگی اش با این تفکرات مسخره بزرگ شده مطمئنا خودش دوست دارد که به همین تفکرات ادامه بدهد. و اینکه تلاش کنی بهش نشان بدهی تفکراتش هیچ عمقی ندارند و کاملا سطحی هستند، فقط باعث می شود خودت خسته شوی.
بی اینکه هیچ نتیجه ای هم داشته باشد.

ضمیمه 4 : دکتر میم روانکاوم خیلی وقت پیش بهم گفته بود، تو واسه 4 روز دوبی رفتن داشتی 3 هفته سرچ می کردی!
خنده ام گرفت.

ضمیمه 5 : به قول شاعر، "بلای عشق تو، بنیان صبر برکنده است."
و همانجایی که می گفت "به زیر هم خم مویت، دلی پراکند است."

+  جمعه دوم آبان ۱۴۰۴ -  ۵:۳۲ ب.ظ  -  هدی  |