خب!
خب خب!
برای اولین بار، یک ایمیل با مفهوم Congratulations دریافت کردم که در آن نوشته شده بود در دوره ای که مصاحبه انجام دادم قبول شده ام! و طبیعی است که من داشتم از خوشی سکته می کردم! :))
ضمیمه 1 : خاله جمیله بهم گفت، خب پس خوبی اش این بود که فهمیدی نامرئی نیستی.
ضمیمه 2 : بهم گفت "اومدم توی اتاق و دیدم داری مثل بلبل انگلیسی حرف می زنی. و من حسرت خوردم."
بعد من احساس کردم یک گوشه از دلم بابت حسرتی که او خورده بود، لب پر شد.
ضمیمه 3 : نشسته بودیم پشت میز وقتی بهش گفتم. 4 دقیقه بعد از این بود که ایمیلش را دریافت کرده بودم و اولین نفر به او گفتم و نیم رخ صورتش را زیر نظر گرفتم. توقع داشتم خوشحال بشود. توقع داشتم چشم هایش برق بزنند و لب هایش به یک خنده ی بزرگ از هم گشوده شوند و به من تبریک بگوید. بعد با دقت خیره شدم به صورتش که حتی ابرویش به اندازه ی نیم سانتی متر هم بالا نرفت، و هیچ برقی از چشم هایش ساطع نشد.
به طرز شگفت آوری، در پشت این قبول شدن مصاحبه ام، واکنش های متفاوتی از نزدیکانم دریافت کردم. یک نفر پای تلفن جیغ می کشید و هی می گفت هدی خیلی تبریک می گم، یک نفر دیگر پای تلفن بهم گفت مبارکه خب دیگه کاری نداری؟ و تلفن را روی من قطع کرد. یک نفر بهم گفت چه بری و چه نری به هر حال من سور قبول شدنت رو ازت می گیرم، و یک نفر دیگر بهم یک جمله گفت "خوشحال شدم" و فقط همین بدون اینکه ازم بپرسد شرایط چطوری بوده یا کجا مصاحبه کرده ام. یک نفر روزی سه هزار بار ازم می پرسید هدی چی شد جواب مصاحبه ات نیومد؟ و یک نفر همان روز تلفنی ازم خواست تک به تک سوال های مصاحبه را برایش بگویم.
هااااه! می توانم تمامشان را لیست کنم و یک جا در یک گوشه بنویسم، تا یادم بماند که از بعضی واکنش ها تا چههههههههههههههههه حد تعجب کردم و از بعضی دیگرشان تا چه اندازه قلبم شکست :(
ضمیمه 4 : می خواستم میلک شیک بگیرم با کافه گلاسه و کیک.
نگرفتم ولی. و چون حالم خوب نبود، خودم یک کیک زِبرا خریدم و در تنهایی و سکوت خوردم.
بعد فکر کردم، به قول سهراب سپهری، چه اهمیت دارد ... گاه اگر می رویند ... قارچ های غربت؟
ضمیمه 5 : از سه هفته استراحت مطلق مادرجون در خانه ی ما، 4 روز سپری شده.
و من شب ها - چون نمی توانم با لامپ روشن بخوابم - شبیه حمید نامی در سریال تولدی دیگر؛ چشمبند می زنم و می خوابم! :)))
ضمیمه 6 : زنی خوب است که بلد باشد خط چشم های کلفت و کاملا قرینه با هم، بکشد. زنی خوب است که بلد باشد با کفش دوازده سانتی متری، کلاچ و ترمز بگیرد یا در مسابقه ی دوی ماراتن شرکت کند. زنی خوب است که بتواند خوب برقصد و بلد باشد عضلات بند دوم انگشت چهارم دست راستش را با عضلات گوش سمت چپ و عضلات مهره ی سیزدهم از ستون فقراتش، همزمان با هم تکان بدهد! زنی خوب است که روزی چهل و پنج دقیقه ماسک خیار روی صورتش بگذارد و پوستی به شادابی پوست یک کودک شش ماهه داشته باشد. زنی خوب است که از پوشیدن دامن های چین چینی کوتاه معذب نشود و بلد باشد در همه ی عکس ها، ژِست های "مکُش مرگِ ما" بگیرد. زنی خوب است که مژه کاشته باشد، که ناخن های فرنچ شده و دندان های لمینیت شده داشته باشد. زنی خوب است که بلد باشد چطور باید رژ لب را سه سانتی متر بالاتر و چهار سانتی متر پایین تر از اندازه ی واقعی لب کشید و به تمام اصول کانتور صورت با انواع هایلایتر مسلط باشد. زنی خوب است که موقع حرف زدن با همه ی آدم ها دائم از الفاظ عزیزم، عشقم، قربونتون برم، دلم براتون تنگ شده، گلم، فداتون بشم، و این مدل اصطلاحات استفاده کند. زنی خوب است که موقع لبخند زدن دقیقا بداند چه اندازه از دندان هایش را باید به نمایش بگذارد نه اینکه دهنش مثل من از گوش سمت چپ تا گوش سمت راست به طور کامل گشوده شود و لبخندهای پارکینگی بزند!
من زن خوبی نیستم قطعا.
ضمیمه 7 : از اینکه می گوید "ولی من توی کافه هاشون هیچ جا ندیدم میلک شیک با کیک هویج بدن" خنده ام گرفت!
ضمیمه 8 : داشتیم مانتوهای سازمانی مان را پُرُو می کردیم؛ به جای اینکه مانتوی خودش را بپوشد فقط خیره شده بود به من. بعد گفت تو چقد از من سفیدتری. و من دلم هُری ریخت پایین. دوباره گفت من آرزوم بود اندازه تو لاغر بودم. من باز دلم هُری ریخت پایین.
فقط خدا خدا می کردم زودتر از آن جهنم خارج شویم.
ضمیمه 9 : من از گربه نمی ترسم. اما از تصور اینکه هر لحظه ممکن است گربه ای که توی سقف گیر کرده از یک سوراخی جایی بیفتد زمین جلوی پای من، داشتم زهرترک می شدم و همزمان می خواستم به روی خودم هم نیاورم تا چه اندازه ترسیده ام.
ضمیمه 10 : از اینکه ازم پرسید آیا من هم می خواهم بازدید دیتاسنترشان بروم یا نه تعجب کردم. باید خودش به صورت دیفالت اسم من را هم رد می کرد. بعد فکر کردم، یعنی اگر از من نمی پرسید اصلا نمی خواست من را همراه خودش ببرد؟!
ضمیمه 11 : گرگِ درونم، عمیقا دوست دارد که آقای جیم. و آقای ر. را با دندان هایش از هم بِدَرَد!
ضمیمه 12 : این آهنگ را دوست دارم.
ضمیمه 13 :
گفتُمش برات خونه می سازم از خشت و گِل
گفت اگه دوسُم داری جام بده تو خونه ی دل
خب!
برای اولین بار، یک مصاحبه به زبان انگلیسی انجام دادم؛ در حالی که دو دقیقه از زمان شروع مصاحبه گذشته بود و من هنوز نتوانسته بودم به پلت فرم کوفتی فیلترشده شان وصل بشوم!
شش دقیقه مانده بود به زمان شروع مصاحبه ام، مثل همه ی وقت هایی که ژِنِ "زیرِ میز بزن" ام فعال می شود و می خواهد همه چیز را کله پا کند، برای یک لحظه لپتاپ را بستم و گفتم اصلا انجامش نمی دهم. گفتم اصلا لازم نیست چالش جدیدی را در زندگی ام تجربه کنم، در حالی که به وضوح دست هایم از شدت اضطراب می لرزید. بعد خودم را دعوت به آرامش کردم و همان آیه ی "اُفَوِّضُ اَمری اِلیَ الله اِنّ اللهَ بصیرٌ بِالعِباد" را خواندم. و به خودم گفتم نهایتا وسط مصاحبه لپتاپ را می بندم و خودم را خلاص می کنم! همین!
ساعت 12:45 دقیقه ی ظهر، در حالی که یک ربع از مصاحبه ام گذشته بود، تازه فهمیدم قفل دوربین لپتاپ کجاست و بالاخره توانستم آن را وصل کنم در حالی که خانم مصاحبه کننده سه بار ازم خواسته بود تصویر دوربین را وصل کنم و من نتوانسته بودم! :)))
با همه ی این داستان ها، با وجود اینکه وسط انگلیسی حرف زدن هی ریپ می زدم و کلمه های ساده ای مثل "شرکت" و "خسته کننده" و "Uneducated" را مِن مِن کردم تا یادم آمد، اما مصاحبه ام به مراتب بهتر از آن چیزی که خیال می کردم پیش رفت.
علیرغم اینکه فکر می کردم شخص مصاحبه کننده احتمالا باید انگلیسی را با لهجه ی داغونی شبیه اسپانیایی ها یا حتی هندی ها و پاکستانی ها حرف بزند و من قاعدتا نصف حرف هایش را نخواهم فهمید، ولی تقریبا تمام جملاتش را متوجه شدم و گرچه خودم فکر می کردم انگلیسی تا حد زیادی یادم رفته اما، آنقدرها هم ناامیدکننده نبود.
خلاصه اینکه اولین تجربه ی مصاحبه ام به زبان انگلیسی با یک اروپایی، از چیزی که خیال می کردم خیلی خیلی بهتر و دلپذیرتر بود.
ضمیمه 1 : من هنوز هم جا می خورم هربار که می گوید "دخترهام".
بعد یاد روزهای اول می افتم که تا مدت ها، تا مدت های خیلی طولانی حتی، باور نمی کردم که بچه داشته باشد!
ضمیمه 2 : وسط خواندن دُن کیشوت، فعلا کتاب "هیچ کس هرگز گم نمی شود" را شروع کرده ام که انسیه برایم خریده بود.
این کتاب به طرز شگفت آوری جمله هایی دارد که باید سه چهار بار آن پاراگراف را بخوانم تا کاملا متوجه منظورش بشوم. و بعد فکر کنم، واقعا چقدر درست!
ضمیمه 3 : هرگز نمی توانم این دو را از هم جدا کنم؛ مرگ روبی و نقش همسرم در آن مرگ را. می خواستم همسرم پاسخگوی از دست رفتن روبی باشد و می دانم هیچ کس از این راه چیزی را که از دست داده بازنخواهد یافت، نه او و نه من، ولی از طرفی می خواستم برگردد. نمی توانستم از این خواستن دست بکشم و اگر نمی توانستم برگردانمش دست کم می خواستم کسی یا چیزی مقصر باشد؛ می خواستم او مسئول از دست رفتن روبی باشد.
من یا ما، از آن دست آدم هایی هستیم که هرگز نمی توانند از دست رفته هایشان را کاملا فراموش کنند. از آن دسته آدم هایی که آن ترفند جادویی را بلد نیستند، همان ترفندی که انگار دیگران بلدند؛ این که چگونه حس فقدان را ناپدید کنیم، چگونه نبودِ کسی را از ذهن مان پاک کنیم، چگونه آن را رشته رشته از مغزمان پاک کنیم.
از کتاب "هیچ کس هرگز گم نمی شود."
ضمیمه 4 : دوست دارم دوباره با هم درس بخوانیم و با هم کار کنیم و با هم بخندیم و با هم پروژه هایی هرچند چرت و پرت و مزخرف را پیش ببریم، بی هیچ اصطکاکی. بی هیچ ناراحتی و گریه و نِق و ناله ای.
بی هیچ دلخوری ای.
ضمیمه 5 :
در دل ساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقیست،
آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش!