1- صدها هزار بار در این یک ماه و نیم، صفحه ی اصلی وبلاگم را باز کردم و هی آماده شدم برای نوشتن. هی فکر کردم و هی Tab های دیگر روی Chrome باز کردم و هی دوباره به کارهای خودم رسیدم و چیزی ننوشتم. دو میلیون فکر از ذهنم گذشت و هی آرزو کردم کاش این وبلاگ را کسی نمی خواند و من می توانستم همه ی چیزهایی که در ذهنم می گذشت را بدون دغدغه و بدون سانسور بنویسم ...
و هی نتوانستم اینجا بنویسم.
2- من هیچ وقت از دکتر پزشکیان خوشم نمی آمد. البته آنچنان هم دوران نمایندگی اش را دنبال نمی کردم اما همان هرازگاهی که حرف هایش را این طرف و آن طرف می شنیدم یا می خواندم، زیاد ازش خوشم نمی آمد. اما مناظره ها بهم نشان داد چقدر اخلاق می تواند در شخصیت یک انسان اهمیت داشته باشد. و چقدر خوشم آمد از اینکه هیچ وعده ی خاصی نداد، مثل روحانی نگفت حصر را بر می دارم که بعد از هشت سال کاری برایش نکند، خودش را الکی به این شخصیت و آن شخصیت نچسباند که رای هایش بالا برود؛ آرام و بی سر و صدا وارد شد و بی توهین به دیگران، بدون هُوچی بازی و "بگم؟ بگم؟" راه انداختن، حرف زد و وعده ی شاخدار هم نداد.
من کاری ندارم جوجه باید در آخر پاییز شمرده شود و چهار سال بعد باید ببینیم چقدر توانایی مدیریت داشته. چیزی که مهم است این است که من واقعا به این نتیجه رسیدم "اخلاق مدار" بودن می تواند در هر مرحله ای، در هر شرایطی، در هر جا و در هر پست و مقامی، یک رایِ موافق برایت به ارمغان بیاورد.
من دور اول به اجبار به دکتر پزشکیان رای دادم. اما در دور دوم به احترام اخلاق و مَنِش و مرامش به او رای دادم. باشد که همین مرام مولایش علی باعث موفقیتش باشد.
3- اضافه وزن من و شرایط اسفبار جسمانی ام دارد کم کم به مرحله ی خطرناک می رسد. حجم لباس های توی کمد که دیگر هیچ کدام تنم نمی روند به کنار؛ این حجم از مشکلات هورمونی واقعا دارد برایم ترسناک می شود. میخواهم تلاش کنم لاغر بشوم.
4- هدیه ی بی مزه با این طرز خبر دادنش! زنگ زده به من می گوید "بیا این device رو از خونه ی من ببر!"
5- هنوز که هنوز است، هربار خودم را مانیتور می کنم، از اعماق دلم خوشحال می شوم که وقتی خبر مرگ آقای رئیسی را شنیدم اصلا خوشحال نشدم. به گمانم آدم باید به یک درجه از قساوت در وجودش برسد که از مُردنِ شخص دیگری خوشحال شود، و من عمیقا خوشحالم که دیدم از مُردن او خوشحال نشدم و نتیجه گرفتم "پس هنوز به آن درجه از قساوت نرسیده ام!"
شما بگو یک آدم بد، بگو آدم رواعصاب، بگو کسی که خواسته یا ناخواسته باعث بدبختی و گرانی و همه ی مشکلات دیگر شده؛ ولی خوشحالی از مردنش؟؟ این داستان دیگری است. این مساله ی متفاوتی است که به نظر من باید بخشی از انسانیت درون وجودت را از دست داده باشی که به چنین مرحله ای برسی. و وااااااااااااااااااااااااااقعا خوشحال شدم که فهمیدم خودم به آن مرحله نرسیده ام.
6- یعنی من دیروز فقط آدم ها را نگاه می کردم و هی بیشتر تعجب می کردم. هم خنده ام گرفته بود هم همزمان می خواستم به روی خودم نیاورم. بعدتر فکر کردم، اگر هر کدامِ دیگر از این آدم ها در موقعیت من بودند آیا دهن بقیه را سرویس نمی کرد؟ که پدرش سِمَتی داشت که بقیه دوست داشتند - به خاطر پول یا به خاطر هر چیز دیگری - در زیرمجموعه ی پدر او کار کنند.
بعد فکر کردم اَلمِنَّةُ لِلَّه که من چیزی در درونم وول نمی زند که بخواهم دهن بقیه را سرویس کنم. خدا را شکر که لازم نیست به زور افسار خودم را بِکِشم تا از موقعیت پدرم سو استفاده نکنم. نه چون آدم خیلی خوبی هستم، احتمالا فقط به خاطر اینکه تا پیش از این بیمارستان، هرگز چنین آدم هایی ندیده بودم. هرگز نشنیده بودم که آدم هایی ممکن است تا این اندازه به پست و مقام اهمیت بدهند و به خاطرش به مرحله ی هلاکت برسند. و خیلی خیلی خیلی خوشحالم از اینکه غیر از من، شخص دیگری هم همراهم در بیمارستان وجود دارد که مثل من فکر می کند و نه تنها خودش شبیه اکثر آدم ها نیست، بلکه رفتار دیگران به نظر او هم عجیب می آید. درست همانقدر که به نظر من عجیب می رسد.
7- در بین پنج تا، آخرین انتخابم بود. نه چون دوستش داشتم. بلکه فقط به خاطر اینکه مجبور بودم هر پنج تا انتخابم را پُر کنم و بقیه ی شرکت ها اکثرا نیاز به برنامه نویس داشتند - که من چنین نیرویی نبودم.
حتی برای پنج درصد هم فکرش را نمی کردم در چنین شرکتی بیفتم! تقریبا هیچ احتمالی برایش در نظر نگرفته بودم و وقتی در ساعت 11 و 20 دقیقه ی شب ایمیل معارفه را خواندم، از شدت ناراحتی بلند شدم نشستم و دیگر خوابم نبرد. نصف شب دوباره از اوج ناراحتی بیدار شدم و باز خوابم نمی برد. میخواستم در همان ساعت از شب زنگ بزنم به دایی جواد و مثل هشت سال قبل که یک بار آمدم بیمارستان و بعد از سه هفته از آنجا درآمدم و او همیشه مرا به خاطر ترک این محیط کاری شماتت می کرد و بعدها ده میلیون بار بهم گفت "تو فقط کافی بود توی IT بیمارستان بمونی و اونجا نفس بکشی"، می خواستم دقیقا در همان ساعت از شب زنگ بزنم به دایی جواد و او تنها یک بار دیگر بهم بگوید "فقط کافیه توی اون شرکت باشی و اونجا نفس بکشی."
می خواستم یک نفر بهم بگوید کل موضوع آنقدرها هم بد نیست که من فکر می کنم. می خواستم یک نفر مرا دعوت به آرامش کند و بهم روحیه بدهد و اصلا حتی تشویقم کند. می خواستم فقط یک نفر من را از سرکوب هایم خلاص کند که "چرا سارا بله و من نه؟" و "چرا مهشاد و فاطیما در یک شرکت خفن و من نه؟" و "چرا آرمیتا در شرایط خوب و من نه؟" و بیست هزار چرای سرکوب گر دیگر.
همه چیز حاکی از این بود که من قرار است در آنجا باشم. نشانه هایش را می دیدم. من یک نماز حاجت خیلی خیلی مجرب را - که فقط باید در یک روز مشخص از هفته و در یک بازه ی زمانی خاص خوانده شود - بخوانم و از اعماق دلم خدا را صدا بزنم و بگویم اگر قرار است در این دوره باشم لطفا یک شرکت خوب قسمتم کن، و بعد دقیقا یک ساعت و نیم بعد از نماز من برایم ایمیل معارفه بیاید که در فلان شرکت افتاده ای! در آخرین شرکت انتخابی ام! در شرکتی که حتی نمی توانستم برای مدیرش یک دلیل بیاورم که چرا دلم می خواهد در آنجا کار کنم - چون واقعا دلم نمی خواست! - و در توضیحات لیست انتخابم تنها نوشتم "چون من به گیاهان و درخت ها و گل ها علاقمندم!" فقط همین!
حتی می خواستم به مسخره، در صفحه ی توضیحات انتخابم برای مدیر شرکت بنویسم که من یک ایوان پر از گل توی اتاقم دارم و بعضی از گیاهان اتاقم تغییر ژنتیک داده اند و مثلا سانسوریای اتاقم علاوه بر اینکه گل داده، میوه های قرمز هم داده! یعنی من انقدر به گیاهان علاقمندم، ها ها ها!
حتی فکرش را هم نمی کردم که من؟ یک مهندس آی تی با پنج سال سابقه ی کار؟ در یک شرکت محیط زیستی خیلی خیلی کوچک، که احتمالا فقط ده نفر پرسنل داشته باشد؟! ... ایمیل زدم به موسسه و خواستم که شرکت من را عوض کنند. جواب دادند که نمی شود. از مدیر شرکت خواستم که من را جای دیگری بفرستد. نشد. از مسئول گروه واتس اپ و سوپروایزری که با من ارتباط داشت خواستم شرایطم را عوض کنند. جواب داد که باید با خود موسسه صحبت کنم. و این راه را قبلا امتحان کرده بودم.
کسی که من را نجات داد و چیزی بهم گفت که آرام شدم، هدیه بود. خواهرم. که برایم یادآوری کرد "وَ عَسی اَن تَکرَهُوا شَیئاً وَ هُوَ خَیرٌ لَکُم"
و مقاومت ها و غرها و گریه ها و غصه هایم تمام شد. من خودم را به خدا سپردم که در ادامه ی آیه اش می گوید "وَ اللهُ یَعلَمُ وَ اَنتُم لاتَعلَمون"
8- کاری که هیچ کس حاضر نبود زیر بارش برود و اینطوری به صورت دستی، فولدر به فولدر تاریخ ها را چک کند و هرکدام که کپی نشده اند را دوباره از اول کپی کند و این فرآیند را به مدت پنج ماه و نیم ادامه بدهد، انجامش دادم. و عمیقا حس خوبی دارم از اینکه توانستم تمامش کنم بالاخره.
9- فقط کم مانده روزها موبایلم را همراهم ببرم توی دستشویی! از ترس اینکه ممکن است دوباره آفیسر بخواهد از من سوال هایی بپرسد و مصاحبه ی تلفنی بکند!
10- دارم تلاش می کنم به حرف های داداش پایبند بمانم.
ضمیمه 1 : محمدحسین و محمدمهدی را بُردم رویاپارک.
شب وقتی داشتیم برمیگشتیم در حالی که داشتم از خستگی هلاک می شدم و به میزان بسیار بسیار زیادی پول پیاده شده بودم - در شرایطی که ممکن است ماه آینده به شدت به پول احتیاج پیدا کنم - بچه ها بهم گفتند "هدی چه خوب شد که تو به دنیا اومدی تا ما رو ببری رویا پارک."
و بعد من احساس کردم همه ی خستگی از تنم به در رفته.
ضمیمه 2 : خدایا به من کمک کن. بیشتر از هر وقت دیگری، به من کمک کن.
ضمیمه 3 : نه! من هنوز به آن مرحله از ناامیدی و بی اهمیتی نسبت به وبلاگم نرسیده ام که برایم مهم نباشد آرشیو ماهیانه ام نصفه بماند!