هفتم شهریور

من بیماری های زیادی دارم.
یکی شان اینکه من با دیدن برخی مردها در اطرافم، یک بار زنشان می شوم و بعد در هر کدام از ازدواج هایم، به دلایل مختلف طلاق می گیرم.
مثلا من با آقای پلیس جلوی در بیمارستان ازدواج می کنم و بعد چون خوشم از فرم دندان ها و فک بالایی اش نمی آید، طلاق می گیرم. من با پسر آقای همسایه ی رو به رویی مان ازدواج می کنم اما چون عادت دارد چندتا دکمه بالایی لباسش را همیشه باز بگذارد و موهای چندش آورش را نمایش بدهد، طلاق می گیرم. من با آقای پرسنل داروخانه ی خیابان آن طرفی ازدواج می کنم اما چون قد کوتاهی دارد طلاق می گیرم. من با آقای ف. ازدواج می کنم اما چون بیش از اندازه سیگار می کشد، و احتمالا بعید است که بتواند دهه ی پنجاه زندگی اش را ببیند، طلاق می گیرم. من با آقای کاف. ازدواج می کنم اما چون به طرز چندش آوری موهای دست هایش را تراشیده و عادت دارد لباس هایی با آستین خیلی خیلی کوتاه بپوشد و دست های بدون مویش کاملا مشخص باشد، طلاق می گیرم. من با آقای الف. ازدواج می کنم اما چون خیلی خیلی خاله زنک است طلاق می گیرم. من با آقای جیم. ازدواج می کنم اما به دلیل سیاه بودنِ همیشگیِ زیر انگشتان دستش ازش طلاق می گیرم.
بیماری بعدی، اینکه دلم برای زن های خیلی از آقایان در اطرافم می سوزد. واقعا و عمیقا دلم برایشان می سوزد.
مثلا دلم بی نهایت برای زن آقای ت. می سوزد چون همیشه بوی عرق می دهد و به نظر کاملا بعید می آید که هیچ وقت از عطر یا اسپری یا هر وسیله ی خوشبو کننده ی دیگری استفاده کند. دلم بی نهایت تر، برای زن آقای قاف. می سوزد چون واقعا اخلاق شوهرش غیرقابل تحمل است. دلم برای زن آقای ر. می سوزد چون به طرز افتضاحی نامرتب و نامنظم است. دلم برای زن آقای میم. می سوزد چون واقعا مغز شوهرش اندازه ی یک عدس است! دلم برای زن آقای همسایه آن طرفی مان می سوزد چون شوهرش به کارِ همه ی همسایه ها کار دارد و در زندگی همه سرک می کشد. دلم برای زن آقای شین. می سوزد چون شوهرش وسواس فکری وحشتناکی دارد و حاضر نیست بپذیرد که بیمار است. دلم برای زن آقای سوپرمارکتی مان می سوزد چون شوهرش واقعا خسیس است. دلم برای زن آقای دکتر می سوزد چون شوهرش بیشتر از اینکه به کارش تسلط داشته باشد، برایش مهم است که با کلمه ی "دکتر" خطاب شود.
و این بیماری همینطوری در طول شبانه روز، بی وقفه در من ادامه دارد.

ضمیمه 1 : مدت هاست به حرفش فکر می کنم. به "نقطه ی امن" که می گوید.
و چقدر این تشبیه به نظرم دلچسب می آید.

ضمیمه 2 : نوشته بود "هر وقت تونستی کفش های اونی رو که ازش بدت میاد جفت کنی، اون وقت آدم شدی"!!
فکر کردم، واقعا چقدر درست!

ضمیمه 3 : روزهایی که من دارم از دوربین های مداربسته ی بیمارستان اسکرین شات می گیرم، هی بیشتر و بیشتر به این نتیجه می رسم که چقدر مردها چندش هستند. مردک جلوی دوربین مداربسته ایستاده و رو به دوربین دارد لباس عوض می کند. حالم به هم خورد اصلا.

ضمیمه 4 : واقعا دلم می خواهد برای زندگی ام یک کاری بکنم. خیلی دوست داشتم می توانستم کاری برای خودم انجام بدهم که از این خمودی و خستگی خارج شوم.

ضمیمه 5 :
در پارس که تا بوده است، از ولوله آسوده است،
بیم است که برخیزد از حُسنِ تو غوغایی!

+  جمعه هفتم شهریور ۱۴۰۴ -  ۳:۵۴ ب.ظ  -  هدی  |