در طی شش سال کارم به عنوان مهندس کامپیوتر در این بیمارستان به نتایج خیلی خیلی مهمی در زندگی اجتماعی ام رسیدم.
یکی از بارزترین نتایج این است که من متوجه شدم مردم در هر حالتی غر می زنند. این در نوع خودش یکجور توانایی است که بتوانی در هر حالتی و در هر شرایطی غر بزنی. کاملا در خاطرم مانده وقتی که مهندس قاف نبود، آبدارچی مان به من می گفت خانوم مهندس جای مهندس قاف. خالی که بیاد این بچه های واحد کامپیوتر رو درست کنه. بعد که مهندس قاف. دوباره برگشت، حالا آبدارچی مان هفته ای دوبار به من می گوید خانوم مهندس من حاضرم از حقوق خودم پول کم بشه بدم به این قاف. ولی این دیگه بیمارستان نیاد.
وقتی بیمارستان هیچ ارزاقی نمی دهد، نصف بیشتر آدم ها دارند نق می زنند که چرا شروع سال تحصیلی جدید است و به ما ارزاق نمی دهند، و چرا هوا گرم است به ما ارزاق نمی دهند، و چرا هوا دارد سرد می شود باز به ما ارزاق نمی دهند! بعد وقتی بیمارستان به مناسبت شب یلدا و عید نوروز و ماه رمضان و عید قربان، در برنامه های جداگانه به همه ی پرسنل ارزاق می دهد، باز غر می زنند که چرا ماهی یخ زده داده و به جایش 10 کیلو گوشت نداده. چرا 6تا مرغ داده و به جایش 15 کیلو برنج نداده. بعد وقتی 3ماه بعد بیمارستان دوباره ارزاق می دهد، دوباره غر می زنند که چرا دفعه قبلی ماهی یخ زده داده بود و این سری نداده. چرا دفعه پیش 6تا مرغ داده بود و این دفعه نداده.
بیمارستان سالی یکبار بین پرسنل قرعه کشی می کند و در یک هتل 5ستاره ی خیلی خوب در مشهد برای کارمندانش با 3نفر از اعضای خانواده شان به مدت چندشب اتاق می گیرد و صبحانه و ناهار و شام هم در هتل رایگان است! و روزی نیست که من از پرسنل درباره ی همین سفر مشهد غر نشنوم که چرا بیمارستان به جای مشهد، در کیش هتل نمی گیرد. و چرا ما مجبوریم هربار به مشهد برویم به جای اینکه شیراز و یزد و اصفهان را ببینیم. و چرا بیمارستان سفر ترکیه به پرسنل نمی دهد!!
حالا در نظرم، این واااااااااااااقعا یکجور توانایی است که تو بتوانی در هر شرایطی غر بزنی. اینکه بتوانی در هرررررررررر شرایطی ناراضی باشی و یک چیزی پیدا کنی که بهش غر بزنی واقعا یکجور بدبینیِ خاص می خواهد که خدا را شکر من توانایی اش را ندارم.
فقط به این فکر می کنم که چطور واقعا می شود این حجم از غر را توی دلت تلنبار کنی و به محض اینکه می نشینی شروع کنی به غر زدن درباره کشور و آب و هوا و ترافیک و بیمارستان و پرسنل و دکتر و غیره و غیره.
قبلا چنین نظری نداشتم اما حالا عمیقا معتقد هستم این یکجور توانایی است که بتوانی بی وقفه درباره ی همه چیز غر بزنی.
ضمیمه 1 : انگار همه ی دخترها، هرقدر هم عاقل و منطقی، باز یک قسمت رمانتیک درونشان دارند که دخترانه است و حس های عاطفی عمیق و لطیفی دارد.
و این واقعا چیز غریبی است در وجود ما دخترها!
ضمیمه 2 : به طرز شگفت آوری، وقتی که نشسته بودیم و بارها و بارها و بارها موقعیت فراهم شد که درباره ی مهندس ب. حرف بزنیم، و ما حتی چندبار مخصوصا بحث را به مهندس ب. کشاندیم که در موردش حرف زده شود، اما آقای "پسردایی" هیچ حرفی پشت سر مهندس ب. نزد و هربار گفت حالا ما به اون بنده خدا چی کار داریم کار خودمونو بکنیم.
و بعد من هربار احساس می کردم دارد یک سیلی توی صورتم زده می شود.
ما! که هربار می نشینیم داریم پشت سر دیگران حرف می زنیم!
ما! که منتظریم آقای ر. نباشد تا پشت سرش حرف بزنیم یا آقای قاف. نباشد تا او را بکوبیم یا آقای صاد و خانم ب و آقای میم نباشند که ازشان بدگویی کنیم!
و من! که تا حدودی خودم هم یکی از همین آدمها شده ام.
از یکجا به بعد، من اصلا دیگر متوجه نمی شدم آقای "پسردایی" دارد درباره ی چه چیزهایی حرف می زند و چه نکات کامپیوتری ای به ما گوشزد می کند و چه پیشنهادهایی برای معماری شبکه مان می دهد. فقط داشتم فکر می کردم چطور ممکن است تو یک نفر را بشناسی، در یک شرکت با او کار کنی، و از قضا از نظر رده ی شغلی هم از تو خیلی پایین تر باشد، بعد در یک جای دیگر موقعیتش برایت فراهم شده باشد که پشت سرِ آن یک نفر حرف بزنی، ولی حتی یک کلمه؛ حتی یک جمله ی کوتاه هم نگویی!!
و این واقعا درس آموزشی برای من بود. بیشتر از تمام چیزهایی که این سال ها از کامپیوتر یاد گرفته ام.
ضمیمه 3 : حتی خواهرزاده ی 8 ساله ی من هم، گفت "آخه کی توی بیمارستان جلوی همکارهاش روی زمین زانو می زنه و خواستگاری می کنه؟؟"
ضمیمه 4 : نیکی و بدی یکسان نیست. بدی را با نیکی دفع کن؛ ناگاه کسی که میان تو و او دشمنی است چنان شود که گویی دوستی نزدیک و صمیمی است. اما جز کسانی که دارای صبر و استقامت اند به این مقام نمی رسند و جز کسانی که بهره ی عظیمی از ایمان و تقوا دارند به آن نایل نمی گردند.
سوره فصلت آیه 34 و 35
ضمیمه 5 : ارزاقی که بیمارستان به من داده بود را تحویل آقای میم. شماره یک - که آبدارچی مان است - دادم و گفتم بین خودت و آقای میم. شماره 2 - که آن یکی آبدارچی مان است - تقسیم کن.
و من فکر می کردم که این قسمت کردن بین دو آقای آبدارچی به صورت مساوی اتفاق افتاده. چند روز بعد کاملا اتفاقی متوجه شدم که آقای میم. شماره 1 تقریبا همه چیز را برای خودش برداشته و فقط یک جنس را به آقای میم. شماره 2 داده است. انقدر عصبانی شدم که حد نداشت. هی بالا و پایین کردم که چطوری به روی آقای میم. شماره 1 بیاورم که از جریان باخبر هستم. هی فکر کردم مستقیم توی چشم هایش نگاه کنم و بپرسم چرا این کار را کردی؛ یا با کنایه حالی اش کنم؛ یا اصلا به روی خودم و او نیاورم که چنین حرکت زشتی کرده؛ یا به مدیرم بگویم که به آقای میم. شماره 1 تذکر بدهد؛ یا توی یک SMS خیلی مودبانه بهش تذکر بدهم؛ یا یا یا یا ...
نتوانستم تصمیم بگیرم که راه درست کدام کار است. فقط چون خیلی دلم برای آقای میم. شماره 2 سوخته بود، توی دلم به خدا گفتم "من که راضی نیستم و از آقای میم. شماره 1 نمی گذرم. انشاالله هرچی که برداشته خرج دوا درمونش بشه."
سه روز بعد، آقای میم. شماره 1 با حالت به هم ریخته بهمان گفت که دختر کوچکترش خورده زمین و دستش بدجور شکسته.
آشکارا جا خوردم. نه از اینکه دعایم به همین زودی مستجاب شد، از اینکه دنیای خدا انقدر روی نظم و حساب و کتاب است که اشتباه میکنی در همین دنیا و به همین سرعت باید پس بدهی!! البته دلم برای دخترش سوخت؛ دختر طفلک چه می دانست پدرش چه کار کرده. بعد فکر کردم چرا جوری دعا کردم که تاوان اشتباه پدر را دختر بدهد.