خب!
برای اولین بار، یک مصاحبه به زبان انگلیسی انجام دادم؛ در حالی که دو دقیقه از زمان شروع مصاحبه گذشته بود و من هنوز نتوانسته بودم به پلت فرم کوفتی فیلترشده شان وصل بشوم!
شش دقیقه مانده بود به زمان شروع مصاحبه ام، مثل همه ی وقت هایی که ژِنِ "زیرِ میز بزن" ام فعال می شود و می خواهد همه چیز را کله پا کند، برای یک لحظه لپتاپ را بستم و گفتم اصلا انجامش نمی دهم. گفتم اصلا لازم نیست چالش جدیدی را در زندگی ام تجربه کنم، در حالی که به وضوح دست هایم از شدت اضطراب می لرزید. بعد خودم را دعوت به آرامش کردم و همان آیه ی "اُفَوِّضُ اَمری اِلیَ الله اِنّ اللهَ بصیرٌ بِالعِباد" را خواندم. و به خودم گفتم نهایتا وسط مصاحبه لپتاپ را می بندم و خودم را خلاص می کنم! همین!
ساعت 12:45 دقیقه ی ظهر، در حالی که یک ربع از مصاحبه ام گذشته بود، تازه فهمیدم قفل دوربین لپتاپ کجاست و بالاخره توانستم آن را وصل کنم در حالی که خانم مصاحبه کننده سه بار ازم خواسته بود تصویر دوربین را وصل کنم و من نتوانسته بودم! :)))
با همه ی این داستان ها، با وجود اینکه وسط انگلیسی حرف زدن هی ریپ می زدم و کلمه های ساده ای مثل "شرکت" و "خسته کننده" و "Uneducated" را مِن مِن کردم تا یادم آمد، اما مصاحبه ام به مراتب بهتر از آن چیزی که خیال می کردم پیش رفت.
علیرغم اینکه فکر می کردم شخص مصاحبه کننده احتمالا باید انگلیسی را با لهجه ی داغونی شبیه اسپانیایی ها یا حتی هندی ها و پاکستانی ها حرف بزند و من قاعدتا نصف حرف هایش را نخواهم فهمید، ولی تقریبا تمام جملاتش را متوجه شدم و گرچه خودم فکر می کردم انگلیسی تا حد زیادی یادم رفته اما، آنقدرها هم ناامیدکننده نبود.
خلاصه اینکه اولین تجربه ی مصاحبه ام به زبان انگلیسی با یک اروپایی، از چیزی که خیال می کردم خیلی خیلی بهتر و دلپذیرتر بود.
ضمیمه 1 : من هنوز هم جا می خورم هربار که می گوید "دخترهام".
بعد یاد روزهای اول می افتم که تا مدت ها، تا مدت های خیلی طولانی حتی، باور نمی کردم که بچه داشته باشد!
ضمیمه 2 : وسط خواندن دُن کیشوت، فعلا کتاب "هیچ کس هرگز گم نمی شود" را شروع کرده ام که انسیه برایم خریده بود.
این کتاب به طرز شگفت آوری جمله هایی دارد که باید سه چهار بار آن پاراگراف را بخوانم تا کاملا متوجه منظورش بشوم. و بعد فکر کنم، واقعا چقدر درست!
ضمیمه 3 : هرگز نمی توانم این دو را از هم جدا کنم؛ مرگ روبی و نقش همسرم در آن مرگ را. می خواستم همسرم پاسخگوی از دست رفتن روبی باشد و می دانم هیچ کس از این راه چیزی را که از دست داده بازنخواهد یافت، نه او و نه من، ولی از طرفی می خواستم برگردد. نمی توانستم از این خواستن دست بکشم و اگر نمی توانستم برگردانمش دست کم می خواستم کسی یا چیزی مقصر باشد؛ می خواستم او مسئول از دست رفتن روبی باشد.
من یا ما، از آن دست آدم هایی هستیم که هرگز نمی توانند از دست رفته هایشان را کاملا فراموش کنند. از آن دسته آدم هایی که آن ترفند جادویی را بلد نیستند، همان ترفندی که انگار دیگران بلدند؛ این که چگونه حس فقدان را ناپدید کنیم، چگونه نبودِ کسی را از ذهن مان پاک کنیم، چگونه آن را رشته رشته از مغزمان پاک کنیم.
از کتاب "هیچ کس هرگز گم نمی شود."
ضمیمه 4 : دوست دارم دوباره با هم درس بخوانیم و با هم کار کنیم و با هم بخندیم و با هم پروژه هایی هرچند چرت و پرت و مزخرف را پیش ببریم، بی هیچ اصطکاکی. بی هیچ ناراحتی و گریه و نِق و ناله ای.
بی هیچ دلخوری ای.
ضمیمه 5 :
در دل ساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقیست،
آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش!