پنجم تیر

خیلی وقت بود آشپزی نکرده بودم. خیلی خیلی خیلی وقت بود و در واقع اصلا یادم نمی آمد آخرین باری که غذا پخته بودم چند قرن قبل بود.
اما چیزی که به وضوح یادم می آمد این بود که همه ی دفعات قبلی که غذا پخته بودم، آخرش مامان فوت های کوزه گری اش را روی غذا می ریخت و من هیچ وقت یک غذا را از اول تا آخرِ آخر خودم نپخته بودم. بعد در یک روز عصر، وقتی خودم تنها بودم تصمیم گرفتم برای پنج نفر مهمان که قرار است از فرودگاه برسند خانه مان، شام بپزم. بعد هی فکر کردم چه غذایی هست که من می توانم صفر تا صدش را خودم تنها بپزم و احتمالا قابل خوردن بشود؟! قطعا پلو مرغ!
بعد جوگیر شدم و گفتم سالاد ماکارونی هم کنارش بپزم. بعد جوگیرتر شدم و گفتم سالاد اندونزی هم برایشان درست کنم.
همه ی اینها در شرایطی بود که من باید مفصلا می رفتم خرید چون مواد اولیه ی هیچ کدام از تصمیمات جوگیریِ من را توی خانه نداشتیم. بهتر است در اینجا توضیح ندهم که برای اولین بار رفتم خرید فیله ی مرغ و هیچ ایده ای نداشتم چطوری باید خریداری کنم؛ ضایع تر اینکه هیچ ایده ای نداشتم اسم آن مدل کلم هایی که توی سالاد اندونزی می ریزند کلم بروکلی است یا کلم پیچ! :)))) و لازم به ذکر است که حتی یادم نمی آمد اساسا باید کنسرو نخودفرنگی و ذرت را قبل از مصرف توی آب جوش انداخت! فقط خوبی اش این بود که جواب همه ی سوال های احمقانه ام توی گوگل وجود داشت. اینکه "اسم کلم توی سالاد اندونزی چیست؟" و "کنسرو نخودفرنگی باید چند دقیقه در آب بجوشد؟" و ""
هرگز پیش از این فکر نمی کردم می توانم دو مدل غذا را ظرف مدت دو ساعت و نیم خودم به تنهایی بپزم.
و خستگی ام واقعا از تنم در رفت وقتی مامان از در رسید و گفت "هدی چه بویی راه انداختی!"

ضمیمه 1 : سرچ هایم توی گوگل واقعا آن مدلی که در بالا نوشته ام نبود.

ضمیمه 2 : سردرد شده ام الان.
از بس امروز تصویر کانال های مختلف دوربین ها را باز و بسته کردم و توی حیاط و اتاق عمل و بخش 18 و CCU4 دنبالش گشتم سردرد شدم.

ضمیمه 3 : یک روز صبح در حالی که من عمیقا بدن درد داشتم و می خواستم کمی دیرتر بروم بیمارستان، به خانه مان زنگ زدند و گفتند شوهرعمه ام فوت کرده.
و ما همه مان در بهت کامل فرو رفتیم. و در سکوت.

ضمیمه 4 : خانم عین گفت توی این هفته کارشان تمام می شود. و گفت به همین دلیل است که حالش دارد هی بدتر و بدتر می شود.
بعد من از خودم پرسیدم واقعا چطور چنین چیزی می شود؟ چطور ممکن است حالت با نزدیک تر شدن به آزادی ات بدتر بشود؟
بعدتر فکر کردم همین است که می گویند نباید کسی را قضاوت کنی چون به سر خودت می آید.

ضمیمه 5 : هی منتظر بودم بلند شود برود، هی منتظر بودم دوتایی خفه شوند و من در آرامش بنشینم، هی منتظر بودم نفر اصلی دهنش را ببندد و سکوت اختیار کند؛ دوتایی هی حرف زدند و هی حرف زدند و هی حرف زدند. و من از همان اولین جمله ی حرف هایشان، چون کاملا واضح بود ادامه ی بحث به کدام سمت می رود و اصلا علاقه ای نداشتم چنین حرف هایی را بشنوم، هدفونم را گذاشتم توی گوشم و صدای تیلر سوئیفت را تا تهِ ته زیاد کردم. جوری که موبایلم آلارم داد صدای گوشی خیلی بلند است و هدفونم هم توی گوشم "گُمب گُمب" می کرد؛ اما باز داشتم صدای دوتایی شان را می شنیدم.
بلند شدم رفتم نشستم توی دستشویی. و آنقدر آنجا ماندم تا بالاخره رفت.

ضمیمه 6 : دلم مسافرت می خواهد واقعا.
هنوز یک ماه از سفرم نگذشته ولی من واقعا مسافرت می خواهم.

ضمیمه 7 : خدا را صد و بیست هزار مرتبه شکککککککککککککککککککر که این هفته پنج شنبه تعطیل است!

ضمیمه 8 : چندین بار به موبایلش زنگ زدم. بهش پیام دادم. خودم رفتم جلوی اتاق عمل دنبالش. حتی به آقای شین. زنگ زدم که تو برو جلوی اتاق عمل حالش را بپرس و برایش ناهار ببر.
سه بار بعدش هم زنگ زدم وقتی جواب تلفنم را نداد و دو دفعه ی بعدش فقط گفت بهت زنگ میزنم و تلفن را قطع کرد بدون اینکه حتی جواب سوال من را بدهد که بیمار چطور است. وقتی کسی نمی خواهد ما در اضطراب هایش کنارش باشیم یا کمکش کنیم، فقط حس کسی را دارم که دارد در اضطراب هایش الکی دست و پا می زند.

ضمیمه 9 : از بهترین کادوی تولدش که آرمان گرشاسبی برایش آواز خوانده، کم مانده بود فک من به زمین بچسبد!!

ضمیمه 10 : دلم می خواهد یک متن خوب بنویسم. حالش را ندارم ولی.

+  دوشنبه پنجم تیر ۱۴۰۲ -  ۵:۵۷ ب.ظ  -  هدی  |