دارم تلاش می کنم خودم را از افسردگیِ بعد از یک شکستِ دیگر نجات بدهم.
دارم تلاش می کنم حرکت کنم و در سکونِ افسردگی هایم رسوب نکنم. دارم همه ی سعی ام را می کنم که راه رفتنم را ادامه بدهم، که رفتن به سر کار و بودن با خانواده و کتاب خواندن و وبلاگ نوشتن و هر از گاهی درس خواندن را ادامه بدهم. دارم تلاشم را می کنم که رسوب نکنم؛ مثل ماوس کامپیوتر وقتی برای مدتی تکان نمی خورد و می رود روی اسکرین سِیوِر، دارم تلاش می کنم بدون تکان باقی نمانم تا جلوی حمله ی افکار افسرده طور را بگیرم. حتی در این روزها حوصله ندارم به گلدان های ایوان اتاقم - که نصف بیشترشان خشک شده اند - برسم. حتی حوصله ندارم پیام های واتس اپ موبایلم را جواب بدهم. حتی حوصله ندارم داستان بنویسم، حوصله ندارم ورزش کنم.
الان در شرایطی هستیم که نمی دانم خدا چه چیزی را برایم می خواهد. و نمی دانم واقعا برنامه چیست!
اما مطمئنا این یک قدم دیگر برای بزرگ شدن بود که این بار به اندازه ی دو دفعه ی قبل ناراحت نشدم. و بلافاصله یک سفر برای خودم دست و پا کردم به همراه "خرید"! چیزی که علی الاصول، همیشه حال مرا خوب می کند!
فعلا در حال دست و پا زدنم برای ساکن نبودن. و مبارزه با افسردگیِ بعد از شکست.
ضمیمه 1 : زمین چمن ورزشگاه در بازی دیشب ایران و قرقیزستان، واقعا حیثیت ملی مان را برد! بس که افتضاح بود!
من جای AFC بودم می گفتم تیم ملی ایران حق حضور در جام جهانی را ندارد وقتی حتی یک چمن درست و حسابی ندارد که بخواهد رویش مسابقه بدهد!
ضمیمه 2 : فکر کردم، واقعا چه حس هیجان انگیزی است که یک نفر باشد همراهش بروی آتلیه و دم به دقیقه از خودتان عکس های خوشگل بگیرید.
ضمیمه 3 : گام دوم برای بزرگ شدن را برداشتم. و برخلاف اینکه فکر می کردم حتما سختم خواهد بود، در آخرش فکر کردم چقدر خوب شد که خودم تنها بودم.
ضمیمه 4 : پسر پنج ساله اش بعد از چهار سال مریضی و سرطان، بالاخره فوت کرد. جگرم برای دل مادرش آتش گرفت.
ضمیمه 5 : فکر کردم، اصلا هیچ فیلم خفن در تاریخ جهان را ندیده باشی و با هیچ خانواده ای از آریستوکرات ها ارتباط نداشته باشی و هیچ الگوریتمی روی لپ تاپت ران نکنی که بتواند اُردِر زمانیِ فلان تابع را نصف و یک سوم و یک چهارم کند و از صبح تا شب هیچ خدمتی به خلق جهان نکنی و برای پیشرفت کشورت هیچ گامی برنداری و اصلا حتی از توی تخت خوابت، پایت را نگذاری بیرون!
خب. حالا که چی؟
ضمیمه 6 : برایم پیام آمده بود خرید تیشرت اربعین!!! واقعا چرا خب؟؟!!
آیا مردم دیوانه اند؟!
ضمیمه 7 : واقعا لازم دارم یک نفر پیدا شود یک جَک بزند زیر من و زندگی ام.
ضمیمه 8 : کاش می شد وایتکس ریخت روی ذهن آدم ها و تفکرات مغزشان را شُست. و خلاص شد از گذشته هایی که در ذهن مردم باقی مانده.
ضمیمه 9 : خیلی چیزها هست که دوست دارم در موردشان بنویسم. ولی همین فکر که اینجا را آدم های مختلف می خوانند، جلوی نوشتن مرا می گیرد.
ضمیمه 10 : از همین حالا برای شروع سال تحصیلی و دوباره ترافیک وحشتناک تهران، عزا گرفته ام! :|
ضمیمه 11 :
زیاد یاوه می گویم،
گره بزن زبانم را
زیاد از تو می نوشم،
بگیر استکانم را!
ضمیمه 12 : چقدر دلم می خواهد یک روز بنشینم یک دل سیر برایت حرف بزنم. من فقط حرف بزنم و تو فقط گوش کنی.
و همه ی اشک هایم را بریزم و بعد تمامشان کنم.