دوم آبان

دکتر میم. روانکاوم خیلی وقت پیش بهم گفته بود، تو می خوای همه چیز رو توی چارچوب قرار بدی و وقتی چیزی بیرون از چارچوب تو قرار بگیره اذیت میشی. می خوای همه چیز با تو هماهنگ بشه و طبق برنامه ریزی تو پیش بره.
و بعد من به این موضوع دقت کردم که چرا وقتی کسی من را سورپریز می کند، من برخلاف بقیه ی آدم ها که حسابی خوشحال می شوند، حس کاملا بدی پیدا می کنم و در اکثر مواقع حتی ناراحت می شوم. پس دلیلش همین بود! اینکه "غافلگیر شدن" چیزی بیرون از چارچوب من بود و طبق برنامه ریزی من پیش نمی رفت، و درنتیجه من حس بی نهایت بدی پیدا می کردم.
مدت ها طول کشید و روی خودم کار کردم تا بتوانم از "غافلگیر شدن" ناراحت نشوم و دلم نخواهد همان لحظه از شدت ناراحتی گریه کنم!
بعد در طی زمان متوجه شدم چقدر حرف دکتر میم. در مورد "چارچوب های من" و تلاش برای برنامه ریزی کردن درباره ی "همه چیز"، حرف درستی بود!
اولین باری که رفتم دوبی، وقتی داشتم موبایلم را به اینترنت فرودگاه وصل می کردم حتی می دانستم الان چه صفحه ای با چه عکسی روی موبایلم نشان داده خواهد شد و بعد چطوری به WiFi فرودگاه وصل می شوم؛ چون انقدر درباره ی همه چیز در دوبی سرچ کرده بودم که حتی می دانستم فرآیند وصل شدن موبایل به اینترنت فرودگاه با نمایش دادن چه عکس هایی است! وقتی برای دوره ی لندن اپلای کردم، حتی می دانستم قرار است از کدام شعبه ی TK Maxx برای خاله جمیله چه چیزی سوغاتی بخرم. و وقتی برای دوره ی پراگ اقدام کردم، برنامه ی تمام ویکندهایم به مدت 2ماه را مشخص کرده بودم و می دانستم قرار است در اولین ویکند با قطار ساعت 17 بروم درسدن پیش انسیه و ویکند بعدی با قطار 6:30 صبح بروم برلین پیش مهشاد.
همه چیز برنامه ریزی شده بود.
وقتی می گویم همه چیز، یعنی واقعا "همه چیز". در تمام زندگی ام همیشه همینطور بوده.
و برای همین هم هست که وقتی چیزی خارج از برنامه ریزی من اتفاق بیفتد، بی نهایت حس بدی بهم می دهد. و دلم می خواهد همانجا بنشینم گریه کنم!
حالا مدت هاست دارم روی خودم کار می کنم و تلاش می کنم بخشی از برنامه ریزی هایم را متوقف کنم. یعنی خودم می دانم ذهنم دارد برای همه چیز برنامه ریزی می کند، و من مخصوصا ندیده اش می گیرم و به صدای ذهنم می گویم ساکت شو. بعد، بعضی از چیزها در زندگی ام بدون برنامه ریزی رخ می دهند در حالی که من توی ذهنم هیچ چارچوبی برایشان تعریف نکرده ام. و فقط می ایستم در گوشه ای و نگاه می کنم که اتفاق ها دارند رخ می دهند.
و این یک جورهایی، تجربه ی یک حس جدید برای من است. شبیه یک جور ماجراجویی.

ضمیمه 1 : وارد آبانِ پایانِ سی و دو سالگی ام شده ایم در حالی که من بین امید و یأس دست و پا می زنم.
امید، برای تغییر دادن چیزهایی در زندگی ام و شروع چیزهای جدید. و یأس برای چیزهایی که من خواستمشان اما انجام نشدند و اتفاق نیفتادند. و حالا هر چقدر که زمان می گذرد، رسیدن بهشان سخت تر می شود. و دورتر به نظر می آیند.
این چرخه ی تبدیل حالت روحیِ من از امید به یأس انگار بی وقفه درونم جریان دارد. و هرگز متوقف نمی شود.

ضمیمه 2 :
- مهندس قاف. برگشت سمت من و خانم میم. را بهم نشان داد و گفت "توروخدا چایی ریختنش رو نگاه کن. پس فردا میخواد شوهر کنه معلوم نیست چطوری میخواد مهمون داری بکنه."
- مهندس الف. برگشت سمت من و گفت "[فلانی] زن خوبی نیست. نه بلده ظرفا رو خوب بشوره نه لباسا رو خوب اتو میکنه نه خوب جارو میکشه. هیچ کاری رو درست انجام نمی ده."
من از شنیدن این حرف ها احساس می کردم توی گوشم دارد یک زنگ خطر نواخته می شود.
اینکه آدم هایی را می بینیم با ظاهر امروزی، مهندس، که مثلا حسابی به خودشان برسند و عطرهای گران قیمت بزنند و ماشین های خارجی سوار شوند و کراوات بزنند و گوشی های خفن دست بگیرند؛ بعد می بینی چیزی در درونشان بوی تعفن و عقب ماندگی می دهد. تفکرات این آدم ها همان "مردسالاریِ مطلق" است که دوتا پاپیون برای تزیین رویش زده اند و مثلا به حقوق زن ها احترام می گذارند؛ اما در درونشان و در لایه های عمیق زیرین شان، همان تفکرات مردسالارانه ی قدیم را دارند. اینکه زن ها بر اساس سلیقه و دستپخت و "شوهرداری" شان تقسیم بندی می شوند؛ اصطلاحی که حالم ازش به هم می خورد.

ضمیمه 3 : به این نتیجه رسیدم که حرف زدن با آدم ها در اکثر مواقع بی فایده است.
مثلا اینکه با رئیسم بحث کنم و بگویم اینطوری نیست که تو میگویی و من می خواهم عق بزنم روی این طرز تفکر احمقانه ات که زن ها را بر اساس کاربردشان توی خانه تقسیم بندی می کنی؛ کاملا بی فایده است. چون کسی که تا 40 سالگی اش با این تفکرات مسخره بزرگ شده مطمئنا خودش دوست دارد که به همین تفکرات ادامه بدهد. و اینکه تلاش کنی بهش نشان بدهی تفکراتش هیچ عمقی ندارند و کاملا سطحی هستند، فقط باعث می شود خودت خسته شوی.
بی اینکه هیچ نتیجه ای هم داشته باشد.

ضمیمه 4 : دکتر میم روانکاوم خیلی وقت پیش بهم گفته بود، تو واسه 4 روز دوبی رفتن داشتی 3 هفته سرچ می کردی!
خنده ام گرفت.

ضمیمه 5 : به قول شاعر، "بلای عشق تو، بنیان صبر برکنده است."
و همانجایی که می گفت "به زیر هم خم مویت، دلی پراکند است."

+  جمعه دوم آبان ۱۴۰۴ -  ۵:۳۲ ب.ظ  -  هدی  |