عكس را بريده بود و فقط بخشی از عکس پیدا بود. بهم گفت، می خوای کاملش رو برات بفرستم؟ گفتم آره.
بعد عکس كامل را برايم فرستاد.
دو نفری کنار هم ایستاده بودند و از ته دل می خندیدند. از تهِ تهِ دل. با لباس های رنگی رنگی و رژ لب های قرمز خیلی خوش رنگ. با دندان های سفید و مرتب و کامپوزیت شده. دست ها روی شانه ی هم.
عکس را نگاه کردم و دلم واقعا خواست. از این رفیق ها دلم خواست که بغلشان کنی و بایستی کنارشان از ته دل بخندی و همزمان عکس بیاندازی؛ از آن عکس ها که هر کسی نگاه می کند ناخودآگاه لبخند می زند ولو اینکه تو رژ لب قرمز خوش رنگ نزده ای و دندان های سفید و مرتب و کامپوزیت شده نداری.
بعد فکر کردم چقدر همین حالا جای یک رفیق در زندگی ام خالی است واقعا. از آن ها که همینطوری در صحنه ی زندگی ام حضور داشته باشد و مثلا با هم بنشینیم از حسرت هایمان حرف بزنیم و مجردی با هم مسافرت برویم و بعدها به هم تلفن کنیم حرص هایمان از دست خواهرشوهر و جاری و مادرشوهر را تعریف کنیم و بخواهیم یک جشن سالگرد ازدواج به صورت مشترک برای خودمان بگیریم که در تاریخ عروسی مان در یک ماه و تنها به فاصله ی چند روز از هم واقع شده ...
بعد فکر کردم این احتمالا باید یک جور مشکل ذهنی من باشد. یا شاید هم یک نوع اختلال ژنتیکی در DNA هایم. اینکه در هیچ مرحله ای از زندگی ام نمی توانم دوستانی داشته باشم که در تعاریف بالا بگنجند. دوستانی خیلی خیلی نزدیک دارم که از نظر فیزیکی خیلی خیلی دور هستند؛ و آدم هایی نه چندان نزدیک که هر روز در دور و بر خودم می بینم شان. بعد به همکلاسی هایم در دبیرستان فکر می کنم که خیلی راحت آدم هایی شبیه به خودشان را پیدا می کردند که از قضا خانه شان هم چهار تا ساختمان آن طرف تر بود و هرروز صبح با هم می آمدند و هرروز عصر با هم برمیگشتند خانه. بعد من در بین 800 نفر دانش آموز دبیرستان حتی یک نفر را پیدا نمی کردم که واقعا خیلی خیلی شبیه به من باشد و خانه شان آن طرف تر از خانه ی ما باشد که با هم برویم مدرسه و با هم برگردیم و بعدها با هم مسافرت برویم و از این مدل کارها. در دانشگاه هم همینطور بود که بین 10هزار نفر دانشجو در تمام دانشکده ها هیچ کس آنقدر شبیه به من نبود که خانه شان هم نزدیک خانه ی ما باشد. حتی کسی در محله ی ما هم قرار نداشت که رفت و آمدهایمان را با هم تنظیم کنیم. و حالا در محل کار هم همینطور است. به دو تا خانم همکارم فکر می کنم که هر کدامشان دوستانی خیلی خیلی نزدیک در اینجا پیدا کرده اند که ساعت های ورود و خروجشان با هم یکی است چون خانه هایشان با هم در یک محله، یا لااقل در یک مسیر است. هر روز که تنهایی در ترافیک رانندگی می کنم تا سرکار و بعد تنهایی در ترافیک می روم خانه، فکر می کنم چقدر آنهایی که با دوستانشان مسیرهای روزانه شان را طی می کنند بهشان خوش می گذرد احتمالا!
ضمیمه 1 : از این موضوع که حداقل می توانم توی ترافیک با موبایل تلفنی حرف بزنم و بهم خوش بگذرد، عمیقا خوشحالم!
ضمیمه 2 : دلم را حسابی صابون زده بودم که استخاره خوب می آید و من خلاص می شوم. واقعا حالم گرفته شد از اینکه استخاره بد آمد.
ضمیمه 3 : از همین تریبون به رئال مادرید بابت باخت 1-0 برابر مایورکا با گل به خودی و بعد هم خراب کردن یک پنالتی، خسته نباشید می گویم!! :|
ضمیمه 4 : وقتی رسیدم خانه، باقی مانده ی بازی منچسترسیتی و تاتنهام را نگاه کردم و بسی محظوظ شدم واقعا.
بعد فکر کردم آدم برود انگلیس فقط برای اینکه برود ورزشگاه و یکی از بازی های این تیم های خفن را از نزدیک ببیند.
ضمیمه 5 : هر بار ناراحت می شود یا عصبانی یا دلخور یا حس هایی از این قبیل، بهم می گوید "تو که برات اهمیت نداره بیای سرکار. هر اتفاقی میفته میگی مهم نیست."
و من با هربار شنیدن این جمله، احساس می کنم یک مُشت، کوبیده شد روی استخوان گونه زیر چشم هایم.
مدت هاست دارم فکر می کنم کاش اصلا هیچ وقت نگفته بودم کار کردن یا نکردن برایم اهمیت چندانی ندارد. تا هیچ کس این چنین سرکوفت هایی بهم نزند.
ضمیمه 6 :
ای دیدنت آسایش و خندیدنت آفت
گوی از همه خوبان بربودی به لطافت
ای صورت دیبای خطایی به نکویی
وی قطره ی باران بهاری به نظافت
گویند برو تا برود صحبتت از دل،
ترسم هَوَسم بیش کند بُعدِ مسافت!
ضمیمه 7 : صد سفره ی دشمن بنهد طالب مقصود ... باشد که یکی دوست بیاید به ضیافت :)
ضمیمه 8 : بهم گفت، زندگی هدی پر شده از پروژه های نصفه و نیمه. کارهایی که وسط انجام دادنشون، هدی زده زیر میز و همه رو ول کرده و رفته.
به حرفش فکر کردم. کلاس زبان هایی که صد هزار دفعه ثبت نام شده بودند و هیچ کدام به پایان نرسیده بودند. پروژه های دانشگاه در ترم های مختلف که همگی همان وسط ترم ول شده بودند بدون سرانجام. کلاس های ورزش که برای هر کدامشان وزنه و تِراباند و چی و چی خریداری شد اما هیچ کدام ادامه پیدا نکردند. دوره های مختلف در آموزشگاه های مختلف که از یک جا به بعد، حوصله ی خواندن مطالب هیچ کدامشان را نداشتم.
راست می گفت. من استادِ "شروع های باشکوه"، و بعد در ادامه "زدن زیر میز و چپّه کردنش" هستم! دفترهای صد برگ با جلدهای رنگی رنگی همگی قبل از شروع دوره ها و کلاس های مختلف خریداری می شدند همراه با مجموعه ای از خودکارهای آبی و مشکی و قرمز و سبز کمرنگ و نارنجی؛ و بعد ماهِ اول به ماهِ دوم نرسیده، من دیگر حوصله ی رفتن سر کلاس را نداشتم. دفترهای صد برگ با جلدهای رنگی رنگی می رفتند توی قفسه ی کتابخانه و خودکارها هم توی جامدادی. بعد درِ قفسه ی کتابخانه بسته می شد، زیپ جامدادی را هم خودم می کشیدم و تمام.
من استادِ شروع های باشکوه هستم. با وسایل کامل و خریدن شلوار ورزشیِ جدید قبل از شروع دوره ی جدید ورزش. همراه با کفش ورزشی و لوازم ورزشیِ تازه شامل انواع وزنه های یک کیلویی و دو کیلویی و سه کیلویی برای دست و پا به صورت جداگانه، به همراه کِش های فیزیوتراپی در رنگ ها و سایزهای مختلف. اما هیچ کدام از این ورزش ها تبدیل به بخشی از زندگی روزمره ام نشدند.
تنها چیزی که در زندگی ام ادامه پیدا کرد و رها نشد، نقاشی کشیدن بود. نمی دانم چرا. شاید چون هیچ وقت لازم نبود یک تابلو نقاشی را تا یک روز مشخص و در فلان تاریخ به پایان برسانم؛ و این "روزِ مشخص نداشتن" به من احساس آرامش می داد. اینکه هر وقت کارم "واقعا" به پایان رسید و خودم از نقاشی ام کاملا راضی بودم می توانم آن را به قابسازی بدهم؛ نه اینکه مجبور باشم تا یک روز مشخص نقاشی ام را زورکی تمام کنم و بعد در حالی که خودم اصلا از نقاشی ام راضی نیستم و می بینم که پر است از قسمت های نصفه و نیمه، همینطوری بفرستمش برای قابسازی.
بهم گفت، می دونی چرا هدی پر شده از پروژه های به پایان نرسیده؟ چون بیش از اندازه کمالگراست و وقتی می بینه نمی تونه تا فلان روز پروژه اش رو کامل کنه و به 100% برسونه، به خودش میگه چرا باید به خاطر چیزی که کامل نیست تلاش کنم؟ بعد کلا اون پروژه رو انجام نمیده چون فکر می کنه اگه چیزی 100% نیست پس اصلا به درد نمی خوره. هدی نمی تونه قبول کنه یه پروژه رو 80% انجام داده و میگه بهتره که کلا صفر باشه تا اینکه 100% نباشه.
در حالی که دهنم از تعجب باز مانده بود، فکر کردم واقعا چه توصیف دقیقی از شخصیت و ذهنیت من! چطور به چنین شناخت جامعی نسبت به من رسیده؟!
ضمیمه 9 : به اصرار بیش از حدِ خاله جمیله، کتاب "کتابخانه ی نیمه شب" را برایم فرستاد که من بخوانمش. من هم بعد از ماه ها که هیچ کتابی نخوانده بودم، این را گرفتم دستم که بخوانمش.
و به طرز شگفت آوری، کتاب خیلی خیلی خیلی خوبی بود و حسابی دوستش داشتم. بعد خاله جمیله بهم گفت این کتاب الان خیلی معروف شده و ازم پرسید چطوری تو اسمش رو هم نشنیده بودی؟
بعد فکر کردم چه بهتر که من نمی دانستم این کتاب تا این حد معروف است؛ چه بهتر که من هیچ اظهار نظری از هیچ کس در اطراف و فامیل درباره ی این کتاب نشنیده ام! وگرنه - به علت همان بیماری ام که وقتی چیزی حسابی معروف می شود من اصلا نمی توانم طرفش بروم - اصلا نمی توانستم این کتاب را بخوانم و به همین علت، خواندنِ یک کتابِ خوب را از دست می دادم.
ضمیمه 10 : انقدر همه چیز به طرز کوفتی ای گران شده که آدم هیچ کاری نمی تواند انجام بدهد در زندگی اش.
ضمیمه 11 : در حال حاضر دارم به پیشنهاد هدیه، کتاب "مردی به نام اُوِه" را می خوانم. تا حالا 160 صفحه اش را خوانده ام و اصلا نمی توانم تصور کنم هدیه چطور وقتی این کتاب را تمام کرده دلش می خواسته شخصیت اُوِه ادامه پیدا کند. من قشنگ این شکلی ام که "هااااااااااه!"
ولی از اینکه داستان در مواجهه با یک همسایه ی زن ایرانی رخ می دهد حس خوبی دارم.
ضمیمه 12 : هر روز، به فلاکت و بدبختی خودم را از تخت پرت می کنم بیرون و به بیچارگی از خواب بیدار می شوم.
واقعا از خودم می پرسم پس کی قرار است خواب من تنظیم بشود و صبح ها دیگر خوابم نیاید؟ :|