24 بهمن

در حالی که کمرم کاملا دارد از شدت درد، نصف می شود، فردا مجبورم بروم بیمارستان.
فکر می کنم، کاش می توانستم یک هفته ی کامل بخوابم و کمردردم تا حد زیادی بهتر شود.

ضمیمه 1 : ایستادم جلوی آینه و با این واقعیت تلخ مواجه شدم که حالا 30 ساله شده ام و چروک های دور چشمم به شددددددددددت افزایش پیدا کرده.
هفته ی قبل رفتم یک کرم دور چشم بگیرم. داشتم از فروشنده فرق دو مدل مختلف با هم را می پرسیدم، بهم گفت خانوم این مدل برای شما بهتره چون زیر چشماتون تیرگی دارید و چشمتون هم پف آلوده.
و من کاملا این شکلی بودم که، بی تربیت بی ادب!

ضمیمه 2 : پای راستم هی خواب می رفت و بی حس می شد جوری که نمی توانستم روی پایم بایستم. فکر کردم ام اس گرفته ام لابد و این شروع بیماری است. خودم داشتم از ترس زهرترک می شدم!
خانم نون. فیزیوتراپم اولین سوزن را که توی "پری فورمیس" من فرو کرد، نفسم از شدت درد بند آمد. از نظر شدت دردهایی که تا به حال در عمرم تحمل کرده بودم، اول درد ایمپلنت دندان جلویی ام بود و بعد در رتبه ی دوم درد آنژیوکت توی دستم بعد از جراحی تیروئیدم قرار دارد به همراه درد این سوزن کوفتی در پری فورمیس!
یکی از وحشتناک ترین و کابوس وار ترین دردهایی بود که تا به حال حس کرده بودم.
بعد کابوس ادامه پیدا کرد. خانم نون به همان حالت کابوس وار، شش عدد سوزن را فرو کرد توی پری فورمیس من و بعد به سوزن ها برق وصل کرد و بعد هم مانورهای دستی manual ... بالاخره وقتی تمام شد، احساس می کردم کمر و پای راستم توی چرخ گوش انداخته شده!

ضمیمه 3 : سونیا همیشه می گفت "عشق مثل نقل مکان به یک خونه ی جدیده. ابتدا آدم عاشقِ تمام اون چیزهاییه که به نظرش بیگانه است، هر روز صبح از خواب بیدار می شه و از اون چیزی که به اون تعلق داره، شگفت زده می شه و از طرف دیگه در ترس دائمی به سر می بره که مبادا ناگهان سر و کله ی یه نفر پیدا بشه و بگه که آدم دچار اشتباه شده و قرار نبوده صاحب چنین خونه ی قشنگی بشه. ولی با گذشت زمان نمای خونه تَرَک بر می داره، قطعات چوبی لب پَر می شن و آدم تمام گوشه و کنار خونه رو می شناسه. آدم می فهمه که وقتی هوای بیرون سرده، باید چی کار کنه تا کلید در قفل گیر نکنه. کدوم سنگفرش ها و کف پوش ها زیر پا تسلیم میشن و آدم چطور باید درِ کمد رو باز کنه تا قیژ قیژ نکنه؛ و این ها دقیقا همون اسرار کوچکی هستند که باعث می شن خونه، خونه ی خود آدم شه."
از کتاب "مردی به نام اُوِه".
به نظرم آنقدرها که همه از این کتاب تعریف می کنند فوق العاده نیست، اما مجموعا کتاب روان و خوبی است. بعضی از قسمت هایش فوق العاده اند و حسابی به آدم می چسبند. اینکه یکی از اصلی ترین شخصیت های کتاب یک زن ایرانی است هم واقعا بامزه بود!

ضمیمه 4 : چون مردم می گفتند که اُوِه دنیا را فقط سیاه و سفید می بیند. و همسرش رنگ بود؛ تمام رنگ هایش.

ضمیمه 5 : باشد که فردا از درد هلاک نشوم!

ضمیمه 6 : انسیه از کامنتی که برایم گذاشتی ممنونم! قوت قلب گرفتم! :))))

ضمیمه 7 : فکر می کنم، کاش هیچ خاطره ای وجود نداشت. کاش هیچ "قبل" و "گذشته" ای وجود نداشت که آدم هی آن را یادش بیاید و هی گذشته را با حال مقایسه کند و بعد احساس کند انگار یک سوزن در پهلویش فرو رفته.

ضمیمه 8 : به جَک نیاز دارم. و به یک آپاراتی که بلد باشد زیر من جَک بزند و حالم را از این پنچری خارج کند.


برچسب‌ها: روزگذر هایم, کتاب هایم
+  دوشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۴۰۱ -  ۱۰:۲ ب.ظ  -  هدی  |