دوم خرداد

هر بار که پنج شنبه ها عصر می روم آرایشگاه، از محل کارم در می آیم و با مانتوی فرم بیمارستان می روم خانه باغ قدیمی شان. آرایشگاهی که هیچ زنی آنجا لخت نمی چرخد و موهایی با رنگ عجق وجق ندارد و وقتی از در داخل می شوی بوی کوفتی موادی که به ناخن و مو می زنند نمی خورد توی دماغت تا حالت به هم بخورد و همه چیز به ساده ترین شکل ممکن از قدیم الایام باقی مانده. حتی صندلی ای که من وقتی پنج سال داشتم و هنوز قد بلند نشده بودم برایم یک تخته روی دسته هایش می گذاشتند تا من رویش بنشینم و سرم بالاتر قرار بگیرد هم، هنوز بعد از بیست و پنج سال همانطوری در گوشه ی آرایشگاه است.
خانم آرایشگر نه تیپ های عجیب غریب می زند و نه ناخن هایی دارد که وقتی دستش را می کند لای موهایت احساس کنی چنگال های یک اژدها توی موهایت فرو رفته! ابروهای تتو و لب های میکروپیگمنت شده و اکستنشن مژه هم ندارد. موهایم را کوتاه می کند و با هم حرف می زنیم و از کتاب هایی که به تازگی خوانده ایم می گوییم و از بی شعوری جامعه می نالیم.
مدتی است که خانم آرایشگر برایم یک لیوان بزرگ چای می آورد با شیرینی؛ و هربار هم می گوید "شما از سر کار اومدید خسته اید چای می چسبه."
همان اولین بار، اشتباه کردم بهش نگفتم چای دوست ندارم. در عوض، خیلی ساده وقتی مواد شیمیایی را به موهایم زد و گفت یک ربع بعد بر می گردد تا مرحله ی بعدی را انجام دهد، من لیوان چای را برداشتم و محتویاتش را خالی کردم توی دو تا گلدان. و بعد لبخند زدم که از شر لیوان چای خلاص شده ام.
از آن روز به بعد، هر پنج شنبه که من از بیمارستان می روم آرایشگاه قدیمی مان، گلدان های بنجامین و شفلرا و فیکوس از سر کار رسیده اند و حسابی خسته اند و چای میل دارند! گاهی اوقات چای لیوانی بزرگ ... گاهی استکان های متوسط با چای کمرنگ ... اما در نهایت، همه ی چای ها باید داغ داغ خورده شوند چون خانم آرایشگر فقط یک ربع توی اتاق نیست و گلدان ها تنها همان یک ربع را فرصت دارند که چای بنوشند!

ضمیمه 1 : تلفنش را قطع کردم و خودم تنها توی دیتاسنتر زدم زیر گریه.
نمی توانستم بگویم از چه چیزی تا این اندازه دلگیر و دلتنگ هستم.

ضمیمه 2 : به عکسی که مهشاد کله اش را کرده توی توپ و برایم فرستاده، قاه قاه می خندم!

ضمیمه 3 : توقع داشتم به شعری که نوشته ام واکنش نشان بدهد. لبخندی، برق چشمی، حرفی، چیزی. توقع داشتم توی دلش قند آب بشود و من آن حس را توی صورتش بخوانم. توقع داشتم شعری که نوشته ام، مثل یک مولد، مثل یک باتری، ولتاژ بشود و یک جریان الکتریکی توی قلبش ایجاد کند که توی مدار میچرخد و اول به سمت چشمهای او میرود بعد به سمت چشمهای من می آید تا سر آخر، من هم این جریان را احساس کنم. توقع داشتم امواجی از حسهای خوب، در او راه بیفتد و خروشان شود و صخره های وجود مرا مثل یک سونامی دَرنَوَردَد ...
واقعا حالم گرفته شد از حریانی که نبود، و موجی که به راه نیفتاد.

ضمیمه 4 : باورم نمی کردم که حتی متوجه نشد من کیف جدیدم را دستم گرفته ام.

ضمیمه 5 : من در یک خانه پر از درخت زندگی نمی کنم و اتاقم طبقه ی دوم نیست و دیوارهایش نه کاغذ دیواری ایتالیایی دارد نه کاغذ دیواری غیر ایتالیایی، چون خودم دو سال قبل دیوارهای اتاقم را - به فلاکت و بدبختی! - رنگ زدم. شکلاتی رنگ نیست و هیچ وقت هم نبوده؛ قرمز و سفید ساده است بدون نقش های اسلیمی و ختایی. و هیچ لوستری توی اتاقم ندارم؛ یک لامپ ساده ی معمولی با سرپیچ به سقف وصل شده و به جرات می توانم بگویم از آخرین باری که توی اتاقم شمع روشن کرده ام پانزده سال گذشته!
اما از اینکه آدم هایی هستند که هنوز، علیرغم حال بد این روزهای مردم و گرفتاری ها و شلوغی ها و پست های "یکی بود یکی نبود" در این وبلاگ اما همچنان آن را دنبال می کنند، حسابی خوشحال می شوم.

ضمیمه 6 :
یاد داری که من اندر طلبت می گشتم،
آن زمانی که تو را هیچ خریدار نبود؟

+  سه شنبه دوم خرداد ۱۴۰۲ -  ۷:۰ ب.ظ  -  هدی  |