13 خرداد

چند هفته ی قبل که مهشاد آمده بود ایران، یک روز با ریحانه هماهنگ کردیم و در تهران در کافه ای به اسمِ "چی چیِ پراگ" - در حالی که از قضا من همان موقع در یک دوره ی کامپیوتری در پراگ قبول شده بودم! - قرار گذاشتیم و با هم رفتیم بیرون.
بعد وقتی وسط حرف هایمان بحث به "بحران سی سالگی" رسید، و چون من در بین ما سه تا، اولین نفر بودم که این بحران را تجربه کردم، ریحانه ازم پرسید آن را چطوری پشت سر گذاشته ام؟
روزهای آخرِ بیست و نه سالگی، خیلی به تمام شدن دهه ی بیست زندگی ام فکر کردم. خیلی خیلی. و بعد یک لیست بلندبالا از کارهایی که می خواستم انجام بدهم نوشتم. اولین کار، نهایتِ لذت بردن از جشن تولد سی سالگی ام به همراه مامان و بابا در سفر بندرعباس بود - شهری که عاشقش هستم.
و بعد، الی ماشاءالله موارد مختلف توی لیستم قرار گرفتند و آن را پر کردند: لاغر شدن. اتاق خوابت را همیشه مرتب نگه داشتن. کتاب خواندن. گرفتن روزه های قضا شده. ورزش کردن. خوش اخلاق بودن. گریه نکردن. داستان نوشتن. درس های کامپیوتری خواندن. قرآن خواندن. سفر رفتن. رسیدگی به وضعیت اسفناک فایل ها و عکس ها و فیلم های روی لپتاپم. لذت بردن از بودن در کنار خانواده و خوش گذشتن در زندگی. چاپ عکس های جدید برای گذاشتن در قاب عکس های خانوادگی. زبان انگلیسی را به یک جا رساندن. آرامش داشتن. و هزاران هزار مورد دیگر که حالا خیلی هایشان یادم نمانده.
از جشن تولد سی سالگی ام کنار مامان و بابا نهایت لذت را بردم.
بعد، سه کیلو از اضافه وزنم را با کمتر خوردنِ پلو و تنقلات و فست فود و چیپس و پفک، کم کردم.
بعد، تعداد خیلی زیادی از روزه های قضایم را گرفتم. و زبان خواندم. و مطالعات کامپیوتری انجام دادم.
بعد، نزدیک عید نوروز شد و من از مامان اجازه گرفتم تا کاری که خودم همیشه دوست داشتم و مامان چندان علاقه ای نداشت را در خانه ی او بکنم؛ اینکه از چندروز قبل از سال تحویل یک سفره ی هفت سین خیلی بزرگ پهن کنی و آن را پر کنی از گل. بعد دو تا گلدان سینِره ی خیلی بزرگ به یاد مادربزرگ مرحومم که همیشه سر سفره ی هفت سینش گلدان سینره ی بنفش می گذاشت خریدم. بعد همه ی خانواده را با خنده و در عین حال به زور مجبور کردم در روزهای مختلف بایستیم و عکس های دسته جمعی بگیریم.
بعد یک دوره ی درب و داغونی را سپری کردم. خیلی درب و داغونی! چون انرژی ام به طور کامل برای انجام کارهای موجود در لیست سی سالگی ام تمام شده بود.
بعد به زور، واقعا به زور و در حالی که خودم هم داشتم می ترسیدم اما به روی خودم نمی آوردم، با سر شیرجه زدم توی یکی از بزرگترین چالش های زندگی ام. یک سفر تنهایی. گرچه هدیه هم بعدا گفت همراه من می آید اما فرق چندانی نمی کرد چون در این فقره، هردو کاملا بی تجربه بودیم! این اولین سفرمان بود که واقعا بدون هیچ مردی انجام می شد و تمام کارهایش را خودمان تنها کردیم. تصمیمم را گرفته بودم که این سفر را هرطور شده انجام بدهم و حسابی بهم خوش بگذرد. بعد که هدیه گفت همراهم می آید، تصمیمم را تقلیل دادم و "حسابی خوش گذشتن به هدیه" را هم در برنامه ی سفرم گنجاندم! :))
تجربه ی این سفر، بی نهایت برایم خوب بود. بارها و بارها در طی سفرمان اتفاقاتی افتاد که من و هدیه دوتایی از اضطراب تلف شدیم اما گفتنی نیست که چقدر به من، لااقل به من، خوش گذشت.
بعضی از کارهای لیست سی سالگی ام به جِد شکست خورده اند؛ مثل مرتب نگه داشتن اتاق خواب و آرامش داشتن و گریه نکردن! اما بعضی چیزهای دیگر هم در سی سالگی برای اولین بار انجام شده اند. مثل مصاحبه به زبان انگلیسی با خانم "بینور" در پراگ و دوره ی طراحی شبکه های ایمن در لهستان که هر دو را قبول شدم.
روی هم رفته، از سی سالگی ام تا اینجا راضی ام! :)))

ضمیمه 1 : نمی دانم خدا برایم چه می خواهد.
به مامان گفتم، شاید اصلا خدا نمی خواهد من هیچ دوره ای را در هیچ جا شرکت کنم. شاید اصلا نمی خواهد من به کشور دیگری برای گذراندن دوره ی کامپیوتری یا برای کارآموزی یا برای کار بروم. شاید اصلا خدا می خواهد من همینجا باشم در همین نقطه و با همین حال.
آنچه که مسلم است من علیرفم ایمیل های فراوان آقای الکساندرا و خانم بینور، نه به لهستان می روم و نه به پراگ. چون قطعا علاقه ای ندارم بنیامین را به جرم دزدی در مصر بگیرند و یعقوب در کنعان نابینا شود و مجموعه ای از حوادث سخت و پرپیچ و خم اتفاق بیفتند تا بالاخره آخرش نتیجه بدهد و یوسف برگردد.

ضمیمه 2 : هربار اتفاقی برایم می افتد که لازم است به خدا توکل کنم، تازه می فهمم چقدر در این زمینه ضعیفم. تازه می فهمم چقدر توکل ندارم و چقدر نمی توانم خودم را ندیده بگیرم و فقط خدا را ببینم.
از خودم می پرسم، پس خدا واقعا چه چیزی را برای من می خواهد؟

ضمیمه 3 : من از آن مدل آدم هایی هستم که در سفر، برای سایر اعضای خانواده حسابی سوغاتی می خرند.

ضمیمه 4 : دلم برای بابا تنگ شده. جایش حسابی در خانه خالی است.

ضمیمه 5 : چای گلستان محصول جدیدی زده و اسمش را گذاشته "ناتس گلستان"؟؟!!!
مامانم اینا!!!

ضمیمه 6 : تلویزیون را وقتی روشن کردم که دقیقه ی 2 و 54 ثانیه از بازی منچسترسیتی و منچستریونایتد بود؛ و سیتی یک گل جلو بود! :|
بعد سوالی که برایم پیش آمد این است که آیا اسم جام حذفی انگلیس شده Emirates FA Cup ؟! یعنی واقعا اماراتی ها اسم جام حذفی انگلیس را هم خریده اند؟!! چرا خب؟؟

ضمیمه 7 : وسط دربی منچستر، دیوید بکام و پسرش را نشان داد که توی ورزشگاه نشسته اند.
بعد من یاد هدیه افتادم که خیلی وقت پیش می گفت تو یه مرد که از نظرت خوش قیافه است رو بهم نشون بده حداقل بفهمم تو به کی میگی خوش قیافه!
و من یادم نبود آن موقع به هدیه بگویم دیوید بکام با موی کوتاه! :)))

ضمیمه 8 : خداوند انشاالله آن شخصی که برای اولین دفعه این "فیتنِس بار"های کوفتیِ نستله را تولید کرد واقعا به راه راست هدایت کند.















انقدر خوشمزه اند من دارم حقیقتا بهشان معتاد می شوم! :|

ضمیمه 9 : تمام باغچه های حیاط بیمارستان را پریوش کاشته اند. شب بو ها و پامچال های قبلی را کنده اند و حالا پریوش های رنگی رنگی و سرحال آمده اند به جایشان. گل کاری های خوشگل :)

ضمیمه 10 باشد که ما بتوانیم مطالعاتمان را تمام کنیم انشاالله.

ضمیمه 11 : و باشد که حالمان خوب باشد در روزهای پیش رو! :)

+  شنبه سیزدهم خرداد ۱۴۰۲ -  ۶:۲ ب.ظ  -  هدی  |