25 خرداد

ساعت کاری مان تمام شده بود و من به هیچ عنوان دلم نمی خواست مسیرم تا ماشین را طی کنم در حالی که آقای ر. کنارم راه می رود.
بلند شدم وسایلم را جمع کردم و همزمان توی ذهنم دنبال بهانه می گشتم که چطوری او را بپیچانم. آقای ر. رفت جلوی در و گفت بریم؟ با اکراه گفتم بریم. بعد ناامیدانه برگه های روی میزم را نگاه کردم و بهانه ام را در همان لحظه یافتم! وانمود کردم انگار یکهو چیزی یادم آمده؛ یکی از برگه های باطله را برداشتم و گفتم "ای واااااای من باید کارای این برگه رو انجام میدادم یادم رفته بود. مجبورم الان بمونم انجامش بدم." بعد مکث کردم و کاملا پیروزمندانه گفتم "می خواین شما معطل من نشید دیرتون میشه ... شما برید." و آقای ر. رفت.
نشستم پشت میزم و در سکوت، خیره شدم به تصویر مانیتورم. دلم تنهایی می خواست. دلم عمیقا می خواست تنها باشم و در سکوت بنشینم. از حرف های کسی ناراحت بودم و دلم می خواست فقط خودم تنها باشم. تازگی ها اینطوری شده ام که وقتی خیلی ناراحت می شوم، سکوت و تنها بودن و هیچ کس را ندیدن و هیچ حرفی نزدن، حالم را حسابی بهتر می کند.
بلند شدم جهت تمدّد اعصاب بیشتر، دستمال برداشتم و میزم را تمیز کردم. زیر پایه ی مانیتورم به نظر، مدت ها بود که تمیز نشده؛ دستمال را الکل زدم و زیر مانیتورم را برق انداختم.
حالم بهتر شد.
گرد و غبار پشت مانیتور و بالایش را گرفتم و آرام شدم.
خُرده بیسکوییت هایی که روی کیبورد ریخته بود را تمیز کردم و آرام تر شدم.
بعد رفتم به سمت خانه. تنهایی، و در سکوت محض. بدون شنیدن آهنگ های تیلر سوئیفت یا رادیو آوا و رادیو پیام.
رفتم دو کوچه بالاتر از خانه مان، زیر یکی از تیرهای چراغ برق ایستادم و موبایلم را خاموش کردم. نمی خواستم بروم خانه. نمی خواستم با "حال بد" بروم خانه. ماشین را خاموش کردم و در سکوت شب نشستم.
و فکر کردم.
چهل و پنج دقیقه بعد، وقتی موبایلم را روشن کردم 4 تماس بی پاسخ داشتم. خانم شین. بلافاصله زنگ زد و گفت جلوی در خانه مان منتظر من ایستاده.
مجبور شدم سکوت و تنهاییِ عزیزم را ترک کنم.

ضمیمه 1 : من وقتی دیدم اسمش در قرعه کشی ماشین درآمده کم مانده بود در همان لحظه جیغ بکشم.

ضمیمه 2 : چیزهایی که خانم شین. از وضعیت خانواده ی آنها می گفت واقعا اسفناک بود. از اسفناک هم اسفناک تر.
همان شب وقتی نماز مغرب و عشایم را خواندم، از خدا عمیقا بابت نعمت سلامتی که به من و خانواده ام داده تشکر کردم.

ضمیمه 3 : بهشان پیتزا تعارف کردم و گفتم می توانند نفری یک قاچ بخورند. بعد آقای صاد. با این جمله شوخی کرد و از جمله ای که گفت و منظوری که در پشتش داشت، برای یک لحظه حالم به هم خورد و کم مانده بود همانجا عُق بزنم. فقط خودم را کنترل کردم و بلافاصله بلند شدم رفتم قبل از اینکه یکی بخوابانم زیر گوشش.
انقدر الکی چرخ زدم و طولش دادم تا آقای صاد. غذایش را تمام کند. وقتی برگشتم، تا لحظه ای که آقای صاد. سر میز نهار نشسته بود یک جمله هم حرف نزدم.
حالم واقعا از آدم هایی که شوخی هایی بامنظور می کنند به هم می خورد.

ضمیمه 4 : خانم عین. بهم گفت "خانم میم. من هی سعی می کنم سرم توی کار خودم باشه به بقیه توجه نکنم، هی می بینم بقیه چقدر از چیزهایی خبر دارن که من خبر ندارم." این جمله را در حالی بهم می گفت که تا بیست ثانیه ی قبلش، به مدت پانزده دقیقه به صورت مداوم برای من از خبرهای بیمارستان و اتفاقاتی حرف زده بود که من در جریان هیچ کدامشان نبودم!
خانم عین. را چپ چپ نگاه کردم و توی دلم گفتم، اگه شما در جریان خبرها نیستی پس من دیگه کلا مرخص هستم.

ضمیمه 5 : من را وسط حیاط صدا زد و من به روی خودم نیاوردم. حوصله نداشتم حرف بزنم.
دوباره صدایم کرد و مجبور شدم برگردم. و مسیرمان با هم یکی بود از قضا. بهم گفت، مدتیه میخوام یه چیزی بهتون بگم درباره ی اون موضوع که مطرح کرده بودم ...
فهمیدم دارد همان قضیه ی خواستگاری را می گوید. خواستم وانمود کنم متوجه منظورش نشده ام؛ بعد بی خیال شدم چون دیدم فایده ای نخواهد داشت. خودش ادامه داد، جریان خواستگاری رو می گم.
سعی کردم کاملا بی تفاوت باشم. گفتم آهان. بله ... خب؟
گفت، می خواستم بگم اون آقا حتما اصرار داشت که با دختر چند جلسه بیرون حرف بزنه. شما هم که گفتید اینطوری دوست ندارید. هنوز هم همینطوره؟
خواستم بگویم مگر چیزی فرق کرده که باید اینطوری نباشد؟ گفتم بله هنوز هم همینطوره.
گفت، واسه همین بود که من دیگه پیگیر نشدم.
شانه هایم را انداختم بالا. توی دلم گفتم، فدای سرم که یک یا دو یا ده یا اصلا همه ی پسرهای روی کره ی زمین هیچ کدام حاضر نیستند برای خواستگاری از من به خانه مان بیایند.

ضمیمه 6 : در همان روز صبح، من برایش نوشته بودم تو یکی از بهترین دوستام هستی.
قرار بود عصر تلفنی با هم حرف بزنیم. من می خواستم حرف بزنم و از دلخوری ای که برایم آن روز پیش آمده بود صحبت کنم. میخواستم بهش بگویم از رفتارش ناراحت شده ام و به او فرصت بدهم حرف بزند و برای کارش دلیل بیاورد تا دلم را باهاش صاف کنم ...
پنجاه دقیقه ی تمام، نشسته بودم توی اتاقم و موبایلم دستم بود و منتظر بودم که او زنگ بزند. فکر کردم، وقتی ازم خواست که من بهش زنگ نزنم و گفت که خودش زنگ خواهد زد، یعنی داشت تلاش می کرد من را محترمانه بپیچاند؟ یعنی از اول می دانست که بعدا نمی خواهد بهم زنگ بزند؟
همان روز صبح بهش گفته بودم که یکی از بهترین دوستان من است. و او همان روز ظهر، من را به خاطر اینکه جلوی دیگران یک جمله به شوخی گفته بودم، دعوا کرد و برایم قیافه گرفت و با من سرسنگین شد. هرگز، هرگز قبل از این بهم نگفته بود جلوی دیگران نباید شوخی کنم. و من داشتم به خاطر چیزی توبیخ می شدم که اولین بار بود آن را می شنیدم!!
همان روز عصر، من هنوز داشتم تلاش می کردم دلم را صاف کنم. هنوز داشتم بهانه می آوردم و صبر می کردم و می گفتم لابد پنجاه دقیقه زمان کمی است و او ممکن است مثلا یک ساعت دیگر بهم زنگ بزند ...
همان شب، وقتی به اتاقم رفتم که بخوابم، ساعت موبایلم 22:54 دقیقه بود و من هنوز امیدوار بودم که یکی از بهترین دوستانم، ولو در این ساعت از شب، بهم زنگ بزند.
یکی از بهترین دوستانم!
- که لابد حتی نفهمیده بود من آن روز ظهر از برخوردش ناراحت شده ام و تا چه مدتی منتظر بوده ام.

ضمیمه 7 : ایستادم جلوی آینه و خودم را نگاه کردم.
به گوشه ی لب هایم دقت کردم و پرانتزهایی که کاملا بسته بودند.
و حتما این کم اهمیت ترین موضوع در کل جهان هستی بود.

ضمیمه 8 : به قول سهراب سپهری؛
شبِ خرداد به آرامیِ یک "مرثیه" از روی سرِ ثانیه ها می گذرد.
:(

+  جمعه بیست و ششم خرداد ۱۴۰۲ -  ۱۲:۳۶ ق.ظ  -  هدی  |