پسر شش سال و نیمه ی هدیه خیلی ناگهانی و بی هوا ازم پرسید، خاله هدی پس شما کی ازدواج می کنین؟
گفتم، هر موقع که خدا بخواد خاله جون. شاید هم اصلا هیچ وقت ازدواج نکنم.
گفت، خب پس کی بچه دار میشین؟ من پسرخاله می خوام.
گفتم، خب حالا چرا پسرخاله؟ شاید دخترخاله داشته باشی.
گفت، نه من دخترخاله نمی خوام. فقط پسرخاله می خوام.
خنده ام گرفت. گفتم، مگه رستورانه که سفارش بدی چی می خوای؟
گفت، بله. سفارش می دم پسرخاله می خوام.
دوباره خندیدم. گفتم، خاله خب شاید اصلا من هیچ وقت بچه دار نشم.
کمی فکر کرد و گفت، خب ازدواج کنین بعد 5 سال صبر کنین اگه بچه دار شدین که من پسرخاله می خوام. اگه بچه دار نشدین جدا شین. بعد بی تاب ازم پرسید، پس کی بچه دار می شین که من ازش بزرگتر بشم؟؟
گفتم، خب خاله تو از خواهر و برادر خودت هم بزرگتر می شی دیگه.
گفت، نه. مامان و بابام شاید دیگه بچه دار نشن. من پسرخاله می خوام که ازش بزرگتر بشم.
بعد من از خودم پرسیدم، در چندسالگی ام بود که فهمیدم ممکن است آدم ها ازدواج کنند اما بچه دار نشوند؟ در چندسالگی ام فهمیدم که اگر کسی بچه دار نشود می تواند از همسرش طلاق بگیرد؟ در چند سالگی ام فهمیدم عبارت "جدا شید" چه معنایی می دهد؟؟!
و بعد به این نتیجه رسیدم که نسل جدید کودکان واقعا گودزیلا هستند! این بچه ها در شش و نیم سالگی، میلیون ها سال با من در شش و نیم سالگی ام فاصله دارند و به طرز شگفت آوری همه چیز حالی شان می شود. یک اشتباه استراتژیک کوچک بکنی کل حیثیت ات بر باد رفته بس که باید بهشان جواب بدهی!
ضمیمه 1 : گلدان زاموفیلیای عزیز دلم یک جوانه ی دیگر زده. دارم برایش هلاک می شوم!
ضمیمه 2 : واقعا نشر ثالث و کتاب هایش را دوست دارم.
ضمیمه 3 : همه ی سلول های بدنم، تک به تک سلول هایم، من را به سمتی سوق می دهند که باید در مقابل "آن" مقاومت کنم.
هرروز دارم با همه ی توانم در برابرش مقاومت می کنم و با این حال، سلول های بدنم دوباره من را به همان سمت تشویق می کنند. انگار همه ی کائنات، من را به سمتش فرا می خوانند و ازم می خواهند آن را در آغوش بگیرم! شبیه یک قالیِ پُرز بلند شده ام وقتی خوابِ قالی به یک سمت است اما آدم ها دارند پُرزهای قالی را به سمت دیگری شانه می کنند. به محض اینکه آدم ها دستشان را از روی قالی بردارند، پُرزها دوباره به همان سمت اولیه برمیگردند و اگر من هم برای لحظه ای مقاومت نکنم، دوباره به همان سمتِ خوابِ پُرزهای قالی ام برمیگردم!
هر روز آخر شب، از این حجم از مقاومت در برابر درخواست سلول های بدنم و مبارزه با کائنات، شبیه بوکسوری هستم که بی وقفه در رینگ مبارزه بوده و حالا خسته و بی رمق روی زمین افتاده است.
ضمیمه 4 : این را کسی برایم فرستاد و من از آن روز دارم بی وقفه گوش می دهمش.
و چقدر دوستش دارم.
ضمیمه 5 : موبایل آقای جیم اکثر مواقع که زنگ می زند، گوشی اش را بر می دارد و می گوید "سلام قربونت برم" یا مثلا "سلام عزیزم دلم" و گاهی وقت ها "سلام فدات شم" و من نمی دانم هی هربار چندشم می شود چرا.
ضمیمه 6 :
دوش گفتم به قلم نام حبیبم بنویس،
رگ جانم زد و بنوشت ز خون، ایران را.