وبلاگ بیمارستانی عزیزم در چهاردهمِ بهمن امسال، سیزده سالگی اش را به پایان رساند و وارد چهاردهیمن سال زندگی اش شد.
فکر کردم، آیا کسی بیشتر از حروف سیاهِ این وبلاگ که در پس زمینه ی کاملا سفید نوشته شده اند، شاهدِ روزهای زندگی من بوده؟ آیا کسی می توانسته بیشتر از سیزده سال شبانه روز در زندگی من حضور داشته باشد و همه چیز درونم را ببیند؟ غم ها ... غصه ها ... شادی ها ... هیجان زدگی ها ... ناراحتی های عمیق من که موقع نوشتن حروفِ سیاهِ این وبلاگ، قطره های اشکم را روی دکمه های کیبورد سرازیر می کردند ... اضطراب هایم از آینده؛ نتیجه ی کنکور، امتحان ها و پروژه های دانشگاه، محیط کار، اضطراب های panic وار در تابستان وحشتناک اولین سال کرونا، سرطان تیروئید و یُد درمانی ... ناراحتی ها برای از دست دادن مادربزرگ، پدربزرگ، شوهرعمه ... دوستی های به هم خورده با آدم هایی که خیلی خیلی نزدیک بودند، و خیلی خیلی نزدیک شدن به آدم هایی که قبلا هیچ جایی در زندگی ام نداشتند ... تهرانگردی هایم و تجربه ی سفرهای "برای اولین بار" ... رشد کردن چیزی در درونم به نام "احساسات" ... کتاب هایی که خوانده ام، فیلم هایی که دیده ام ... تجربه ی حس بامزه ی دخترخاله بودن، خاله بودن ... و اصلا به اندازه ی سیزده سال "خاطره" ...
در سی و یک سالگی ام، فکر می کنم چه کسی از این وبلاگ نزدیک تر به من بوده؟ چه کسی تقریبا به اندازه ی نصف عمر من، تا این اندازه شاهد زندگی ام بوده؟
ضمیمه 1 : روسری جدیدم را سر کرده بودم. یک نفر با چشم و ابرو به من اشاره کرد و با خنده گفت روسری ام خیلی خوشگل است. و من حس خیلی خوبی داشتم.
دو ساعت بعد، وقتی یک نفر دیگر دنبال سر من راه افتاده بود و هی درباره ی روسری ام صحبت می کرد و هرچقدر من جوابش را نمی دادم باز ول کن نبود، من احساس می کردم سوزن های متعدد در حال فرو رفتن در نوک انگشتانم هستند و تمام هم نمی شود.
بعد فکر کردم، چقدر عجیب. که وقتی یک نفر درباره ی روسری ام حرف می زند کاملا حس خوشایند و دلچسبی دارم اما وقتی همان حرف را کس دیگری می گوید کاملا چندشم می شود.
ضمیمه 2 : گلدان سانسوریای بزرگ توی دیتاسنتر - که تقریبا به زور به دیتاسنتر آورده شده بود و من مطلقا هیچ علاقه ای بهش نداشتم - یک جوانه ی کوچک زده. هیچ کدام از همکارهایم متوجه جوانه ی کوچک نشدند. بعد من به طرز شگفت آوری فکر کردم، چطور می شود که یک گلدان تا وقتی که جوانه ندارد اصلا به آن اهمیت نمی دهیم اما وقتی جوانه می زند یکهو تا این اندازه می چسبد به دلمان؟
ضمیمه 3 : فِراق یار، نه آن می کند که بتوان گفت!
ضمیمه 4 : دکتر میم. روانکاو خانوادگی مان به مامان گفته بود، "هدیِ شما باید سامورایی می شد از بس که با همه می جنگه!"
خنده ام گرفت.
ضمیمه 5 : وقتی منتظر بودم پسر توی کافی شاپ بیمارستان برایم کاپوچینویم را درست کند، رو کرد به من و چسب روی دماغش را فشار داد و گفت "من بینی ام رو 5ماه پیش جراحی کردم هنوز ورم داره. شما پرسنل بیمارستان هستی نمی دونی من چه آمپولی باید بزنم که ورم بینی ام بخوابه؟"
بعد من این شکلی بودم که، آیا ما دوتا با هم پسرخاله هستیم؟ آیا من مهندس جراحی بینی های گنده هستم؟ آیا وقتی در کافی شاپ منتظر آماده شدن کاپوچینویمان هستیم معنی اش این است که کافه من می تواند درباره ی هر چیزی با ما صحبت کند؟!
واقعا ملت خجسته اند.
ضمیمه 6 : وقتی داشتم با اسنپ از دندان پزشکی برمیگشتم به بیمارستان، راننده ی پراید با صدای بلند آهنگ گوش می داد و توی خیابان لایی می کشید. خواننده ی درپیت داشت عربده می زد "از آن شبی که گرفتم تو را در آغوشم ... هنوز پیراهنم را نشسته می پوشم"
و بعد من زیر لب گفتم "اَی کثافتِ چندش! حالم به هم خورد!"
واقعا این خزئبلات چیست که آدم ها گوش می دهند؟؟
ضمیمه 7 : تولد مینا را بهش تبریک گفتم و آرزو کردم تولد 120 سالگی اش را جشن بگیرد. گفت "ایشالا عمر دوستی مون 120 ساله بشه."
بعد من فکر کردم، چه دعای قشنگی.
ضمیمه 8 : یکی از شعرهای قدیمی انقلاب می گوید
هرچه مجاهد ز بند و حبس، در آید
عمر فساد و ستم دگر به سر آید
و سرودش بعدتر ادامه می دهد؛ بگذرد این روزگارِ تلخ تر از زهر ... بار دیگر روزگار چون شکر آید ...
فکر می کنم، آدم ها واقعا با چه ایدئولوژی هایی انقلاب کرده اند.
ضمیمه 9 : متوجه شدم که من هیچ تصور و درکی نسبت به وزن آقایان ندارم.
نیروی شرکت یک آقای قدبلند در حدود 45 ساله بود که می خواست San Storage را برایمان نصب کند. وقتی کارش تمام شد، ظرف غذای ناهار بیمارستان را به او تعارف کردم. تشکر کرد و گفت "من رژیم fast هستم خانوم. الان یه مدتیه کمی چاق شدم و 102 کیلو شدم واسه همین رژیم گرفتم."
بعد من در حالی که چشم هایم داشت می افتاد کف دستم، دهانم از تعجب باز مانده بود که چطور ممکن است این آقا 102 کیلو باشد!!
ضمیمه 10 : از اینکه آقای جیم. و بعضا آقای ر. وقتی کار دارند به من می گویند "خانوم میم. شما لطفا این کار رو بکن" واقعا بدم می آید.
این حس را دارم که دارند به من دستور می دهند.
ضمیمه 11 : به امید پیروزی تیم ملی فوتبال ایران به فینال بازی امروز، و شکست قطر.
ضمیمه 12 : به قول آقای حافظ؛
که دل به دردِ تو خو کرد و ترکِ درمان گفت!