صندلی جلوی ميزش را با دست به من نشان داد و تعارف كرد كه بنشينم. گفت، زود میرم سر اصل مطلب. تو نمی خوای شوهر کنی؟
بعد من هرچقدر که ابروهایم از شدت تعجب بیشتر می رفت بالا، همانقدر هم، لیست کارهایی که رئیسم بهم سپرده بود و توقع داشتم الان صدایم زده باشد تا ازم توضیح بخواهد را خط می زدم. گفتم، آقای مهندس من فکر کردم الان شما می خواین درباره ی مشکل لپتاپ خانم دکتر ازم سوال کنید!
بدون توجه به حرف من، گفت حالا این بنده خدا که درباره ی تو به من گفته باید چی کار کنه؟
گفت، یعنی تو واقعا نشستی تا خانواده ات نظر بدن؟؟
با آرامش تکیه دادم به پشتی صندلی و لبخند زدم و گفتم، بله ... اما نگفتم "چون ملاک های من شبیه ملاک های خانواده ام هستن."
گفت، خب تو معیارت واسه ازدواج چیه. بگو من یکی رو واست پیدا کنم. بعد یک ابرویش را داد بالا و پرسید، همچنان پسر قد بلند؟
پقی زدم زیر خنده و گفتم، همچنان پسر قد بلند!
گفت، ولی اگه کسی اینجوری بیاد خواستگاریِ الیسا، من از خونمون پرتش می کنم بیرون.
گفتم، منم دقیقا همین حس رو دارم. البته این چیزها فقط مال خواستگارها نیست. پسرهای اینجا هم همینطورند. من دائم باید همینجا هم جواب بدم که بابام چقدر بهم پول توجیبی میده و خونمون چند متره و ماشینم چیه و بابام لکسوس سوار میشه یا لندکروز!
گفت، خب وقتی پسره داره از تو می پرسه "باباتون قراره چی به داماد بده؟" تو ازش نمی پرسی شما که داماد هستین قراره چی کار کنین؟!
خنده کنان گفتم، آقای داماد قراره بیاد تاج سر من بشه دیگه!
گفتم، بابام همیشه میگه ما توی خانواده های مذهبی، غیرمذهبی حساب می شیم و توی خانواده های غیرمذهبی، مذهبی هستیم! اینطوریه که خیلی سخت میتونیم کسی رو شبیه خودمون پیدا کنیم.
گفت، آره شما از اون مذهبی های تکنوکرات هستید.
و من دیگر توضیح ندادم که گاهی فکر می کنم احتمال انقراض پسری که به درد من بخورد بیشتر از احتمال انقراض نسل دایناسورهای اسپینوسوروس است!
گفت، ببین این پسره اومد نشست اینجا من باهاش حرف زدم. به نظرم پسر بدی نیومد. ولی اگه تو دختر من بودی، من بهش نمی دادمت.
گفتم، چرا؟ به نظرتون مشکلی داشت؟
گفت، نه. ولی به نظرم تو لیاقتت بیشتر از اینه. بعد خیلی جدی ادامه داد "اگه تو دختر من بودی، از اونا می شدی که من به کس کسونش نمی دادم."
خنده ام گرفت.
ضمیمه 1 : وقتی داشتم کاغذِ گیر کرده توی پرینتر خانم دکتر را می کشیدم بیرون، فکر کردم چقدر عجیب که همکارهای خانم در محیط کار، همدیگر را "بانو" صدا بزنند.
ضمیمه 2 : از بس همه چیز در این مدت روی هم تلنبار شده احساس می کنم دیگر نمی توانم آنها را خالی کنم. واقعا احساس می کنم چیزهای تلنبار شده همه شان تا پشت گلویم آمده اند بالا و اگر من فقط سرم را به پایین خم کنم همه چیز از توی گلویم می ریزد بیرون.
نمی دانم پس چطوری می توانیم خودمان را آرام کنیم.
ضمیمه 3 : سوار آسانسور که شدم، کل آسانسور بوی خیار می داد چون یک پسربچه ی 3 ساله خیارش را گرفته بود دستش و خِرِچ خِرِچ داشت گاز می زد!
ضمیمه 4 : همه چیز خیلی خوب است و مرتب و منظم، و بعد یکهو انگار زلزله می آید و تو غریبه ترین فرد روی کره ی زمین می شوی.
یک "غریبه" ی خالی و معمولی هم نه حتی.
"غریبه ترین".
ضمیمه 5 : ایستادیم جلوی درِ مرکز کامپیوتر که حرف بزنیم؛ و من هی می دیدم که یک نفر توی اتاق رو به رویی راه می رود و هی بر می گردد و پشت پنجره می ایستد و من را نگاه می کند. هی کاغذها را بین میزها جا به جا می کند و دوباره می ایستد من را نگاه می کند.
خنده ام گرفت! و مخصوصا ایستادم همانجا جلوی در و هی حرف هایمان را کِش دادم، طولانی تر کردم و ادامه دادم الکی.
ضمیمه 6 : از خودم می پرسم، پس یعنی همه ی ازدواج ها به همین نقطه ختم می شوند؟ به همین نقطه ای که رابطه ی بین آدم ها هی عقب و جلو، و دوباره عقب و جلو بشود؟
ضمیمه 7 : آقای انتظامات بیمارستان که چند وقت قبل از من خواستگاری کرده بود، حالا هر روز صبح که من را جلوی در ورودی بیمارستان می بیند خیلی خوش اخلاق و گرم بهم سلام می کند و هربار می گوید "خیلی خوش اومدی خانوم مهندس."
و من هر بار خنده ام می گیرد از اینکه یک نفر می خواهد با من حرف بزند فقط؛ ولو اینکه درباره ی ورودم به محل کارم باشد! ولو اینکه من هر بار فکر کنم آیا محل کار، خانه ی آقای انتظامات است که هر بار من واردش می شوم بهم خوشامد می گوید؟! :)))
ضمیمه 8 : در راستای ضمیمه ی قبل، آقای انتظامات هر بار من می خواهم با آسانسور بالا یا پایین بروم، تا کمر خم می شود و بدو بدو دکمه ی آسانسور را می زند که من معطل نشوم!
یک بار چند روز قبل انقدر دستش را کشیده بود که زودتر دکمه ی آسانسور را برایم بزند، نزدیک بود از دهنم در برود که "الان زیر بغل لباس تون پاره میشه!"
به جایش، دهنم را محکم بستم و خنده ام را به زور قورت دادم!
ضمیمه 9 : این حس را دارم که باید به مدت چند ساعت، زندگی ام را Pause کنم و روی همه چیز متمرکز شوم.
این حس را دارم که باید همه چیز را متوقف کنم و عمیقا به همه چیز فکر کنم. از اعماق وجود.
ضمیمه 10 : حقیقتا از اینکه توانستم بالاخره 2 کیلو از اضافه وزنم را کم کنم خیلی خیلی مسرور هستم. ولو اینکه جانم در این مدت، به مراتب راحت تر از چربی های اضافه، از بدنم خارج شده!
ضمیمه 11 : یک فکر از پریروز دارد توی کله ام وول می خورد و حسابی اذیتم می کند.
نمی توانم این موضوع را از توی کله ام بیرون کنم که هفته ی قبل وقتی رئیسم ساعت 8 شب من را صدا کرد که به اتاقش بروم و 4 تا جمله درباره ی مشکل لپتاپ خانم دکتر ازم پرسید، احتمالا منظورش این نبوده که از من توضیح بخواهد. منظورش فقط این بوده که من را بکشاند توی اتاقش و آن پسره - که احتمالا من را خواستگاری کرده - من را ببیند.
از پریروز که این فکر دارد همینطوری توی کله ام وول می خورد، هی دارد بیشتر و بیشتر چندشم می شود. و بیشتر عُق می زنم.
ضمیمه 12 : واقعا باورم نمی شود که بالاخره توانستم دو جلد کتاب دُن کیشوت را تمام کنم! و این به نظرم خیلی عجیب بود که در سال 1605 میلادی هم، آدم های متقلبی وجود داشته اند که پس از شهرت جلد اول کتابِ سِر وانتس، یک جلد دوم الکی برای این کتاب نوشته اند و جهت سو استفاده، به نام خودشان چاپ کرده اند! واقعا این موضوع به نظرم از اصل داستان کتاب هم عجیب تر بود!
کتاب حال حاضر، سه شنبه ها با موری نوشته ی میچ البوم
ضمیمه 13 : اگرچه هم اکنون بهار نیست؛ اما در آستانه ی تولد من است و 32 ساله می شوم. پس:
مرا
به آغاز سرسبزیِ خاک
به آغاز یک فصل نو، بازگردان!
خدایا!
مرا با بهاری دگرگونه آغاز گردان!
سید علی میرافضلی