درِ خانه را که باز کردم، همه ی مهمان ها نشسته بودند روی مبل ها.
یک سلام کلی به همه گفتم ... و به محض دیدن من، سکوتی ناگهان برقرار شد.
هدیه و علی سرشان را انداختند پایین و بلافاصله خودشان را مشغول کار دیگری نشان دادند. حمید و نازی هم بُهت شان زد و ناراحت نگاهم کردند.
از جلوی همه شان رد شدم، بی هیچ حرفی. درِ اتاقم را بستم و همانجا پشت در، نشستم روی زمین و بقیه ی اشک هایم را ریختم. چرا باید این همه تلاش می کردم جلوی گریه ام را بگیرم و هی اشک هایم را قورت بدهم که پایین نیایند. همان پشت در، های های های گریه کردم.
فکر کردم، همین وسط مثل یک گاو که توی باتلاق گیر کرده باشد و هی دست و پا بزند، گیر کرده ام. و هی دارم بیشتر و بیشتر فرو می روم. مانده ام بین مجموعه ی عظیمی، واقعا واقعا مجموعه ی خیلی "عظیمی"، مملو از دلخوری ها و غصه ها و دلتنگی ها ...
دارم بین حجم وسیعی از جملاتِ "نگو نگو" دست و پا می زنم، و هر روز در انتظار شنیدن بی شمار جمله ی "بگو" پوست می اندازم ... تلف می شوم ...
تمام نمی شوند دلخوری ها. دارند همه شان کِش می آیند و انگار هرروز روی دوش هایم حمل شان می کنم و با خودم می برم و می آورم شان ... به امید اینکه بالاخره یک روز شنیده شوند. اما کی؟
لابد هیچ وقت.
ضمیمه 1 : کتاب طاعون را تمام کردم.
ضمیمه 2 : حتی دیگر هیچ کس نمی پرسد چرا گریه کرده ای. چرا این شکلی پوست صورتت ور آمده و قرمز شده ای. چرا باید ساعت 8 شب گریه کنان برگردی خانه و به زور جلوی گریه ات را بگیری تا فقط بتوانی برسی به اتاقت ...
مامان نگاهم کرد. دلخور.
بابا نگاهم کرد. نگران.
حمید و هدیه و همسرانشان و حتی محمدمهدی، نگاهم کردند. با دلسوزی و ناراحتی.
تک به تک شان متوجه شدند من گریه کرده ام. و همه شان به سکوت من احترام گذاشتند.
ضمیمه 3 : این حس را دارم که هیچ وقت اهمیتی نداشته که من چطوری رفته ام خانه. همان لحظه ای که تلفن را قطع کرده ام، تمام شده ام. مطمئنا من هر شب گم شده ام بین خریدهای منزل و اجناسی از داروخانه و خستگی و غُرهای زنانه و درد زانو و بازی های کودکانه و اتفاقات مدرسه و حواشیِ خانه و هزاران چیز دیگر؛ که تمام شان قبل از من می آیند.
و جایی برایم باقی نمی گذارند.
ضمیمه 4 : بعد از یک ماه دوندگی و هزار تا حرکت ژانگولر، گویا بالاخره درست شد.
ضمیمه 5 : وسط گریه هایم، فقط یاد یک حادثه و یک آیه در ذهنم هی تکرار می شد، هی تکرار می شد ...
وَ لَقَد نَعلَمُ اَنّکَ یُضیقُ صَدرُکَ بِما یَقولون ... و ما قطعا می دانیم تو از آنچه آنها می گویند سینه ات تنگ می شود و سخت دلتنگ می شوی ...
ضمیمه 6 : آیا واقعا من زیاده خواه هستم؟ آیا زیاده خواهی است واقعا؟
ضمیمه 7 : حتی دلم نمی خواهد دیگر بگویم پستی در این وبلاگ نوشته شده.
ضمیمه 8 : آهنگ وبلاگ بیمارستانیِ عزیزم دلم را برای خودم می گذارم و سعی می کنم آرام شوم.