نهم شهریور

از اینکه منتظر بمانم، متنفرم.
به خاطر همین، خودم امروز دست به کار شدم و روی میکروکیسِ "آن گوشه افتاده" ویندوز زدم، خودم رفتم بالا و کابل های توی سقف دیتاسنتر را کشیدم بیرون، خودم کلی گشتم تا بین قفسه ها بالاخره یک جفت باتری قلمی برای کنترل تلویزیون پیدا کردم تا بتوانم تلویزیون را تنظیم کنم، خودم رفتم بالای صندلی چرخدار و به هر بدبختی ای بود کابل های میکروکیس را بند کردم و روشنش کردم. فکر کردم، با چادر و روسری بروی روی صندلی چرخدار و بخواهی کابل ها را از توی سقف بکشی بیرون تا میکروکیس را یک جوری بین هوا و زمین بند کنی؟ و همان وسط هم صندلی چرخدار زیر پایت یک چرخ بخورد و از آن بالا بیفتی پایین در حالی که خودت توی اتاق تنها هستی و هیچ کس هم نیست که اگر احتمالا ضربه مغزی شدی، نجاتت بدهد! یاد آقای نون. افتادم که از بالای نردبان افتاده بود پایین و آقای گاف. داشت اطرافش روی زمین را جارو می زد و به آقای نون. که پخش و پلا افتاده بود زمین، محل نمی داد. بعد همان بالای صندلی چرخدار که بودم، فکر کردم اگر همین الان با چادر و روسری بیفتم پایین، چقدر برای مدیرم مایه ی خنده و تفریح می شود که فیلم دوربین مداربسته را نگاه کند و ببیند نیرویش با چادر و روسری از بالای صندلی چرخدار افتاده پایین! بعد همان بالا که ایستاده بودم خودم خنده ام گرفت و صندلی یک چرخ خورد و نزدیک بود واقعا پخشِ زمین بشوم!
بعد هم خودم نشستم و دوتا Dashboard برای مانیتورینگ استوریج هایمان درست کردم.
همیشه همینطور است. کاری که قرار است انجام بشود را باید خودت انجام بدهی؛ وگرنه هیچ کس انجامش نمی دهد. آدم ها فقط از صبح تا شب می نشینند از نبودِ پروژه ناله می کنند و با موبایل هایشان وَر می روند و در محیط عمومی با صدای بلند ویدیو می بینند و هیچ کدامشان به خودشان زحمت نمی دهند کارهای روی هم تلنبار شده و عقب افتاده را به سرانجام برسانند. فقط دم به دقیقه مرخصی می گیرند چون "کار خاصی نداریم بخوایم انجام بدیم."
- البته که داریم!
البته که بی نهایت کار داریم که بخواهیم انجام بدهیم. مساله فقط، تمایل برای انجام دادن کارهاست. موضوع فقط، حس مسئولیت پذیری است که دلت بخواهد قدمی برای مجموعه ای که در آن کار می کنی برداری. انگار همیشه باید اورانیوم غنی شده تولید کرد و کارهای کوچک و بی اهمیت مثل مرتب کردن قفسه ها جزء کارها محسوب نمی شوند. انگار ما زاده شده ایم کارهای خفن و بزرگ انجام بدهیم و کارهای کوچک باید خودشان انجام بشوند! بقیه ی آدم ها هستند که باید کارهای جزئی و بی اهمیت را انجام بدهند و ما فقط مسئول شکافتن هسته ی اتم هستیم!
اه اه اه.
غُر! غُر! غُر!
و غُرهای بیشتر و شدیدتر!
از آدم های ازخودراضی که این طرز تفکر را دارند، واقعا حالم به هم می خورد.

ضمیمه 1 : من به چیزهای خیلی کوچک توجه می کنم. و برای کوچکترین چیزها وسواس به خرج می دهم.
مثلا می نشینم شش هزار و صد و نود و هشت اسکرین شات از تعمیرات بخش 6 در طی 7 ماه گذشته می گیرم و دوربین مداربسته را برای هر نیم ساعت یک بار تنظیم می کنم و عکس ها را سِیو می کنم. مثلا برای درست کردن یک پاورپوینت خوب جهت ارائه به مسئولین حراست، دو روز تمام وقت می گذارم و وقتی همه ی بچه ها به خانه رفته اند، من اضافه تر می مانم و هزار تا کار ژانگولر برای پاورپوینت می کنم. مثلا برای درست کردن یک کلیپ Timelaps از تعمیرات بخش 6 بیمارستان، پنج تا اپلیکیشن نصب می کنم و یک هفته با آنها ور می روم. مثلا ده روز روی پاورپوینت مربوط به بکاپ های بیمارستان وقت می گذارم و همه ی مفاهیمی که آدم ها باید توضیح بدهند را به بهترین شکل ممکن Visualize می کنم. مثلا یک ماه فقط روی Dashboard های Zabbix بیمارستان برای مانیتور کردن سرورها وقت می گذارم و سانت به سانت، میلی به میلیِ جدول ها را با هم اندازه می زنم.
و هیچ کدام از اینها، هیچ وقت دیده نمی شوند. پاورپوینت من نه برای مسئولین حراست و نه برای هیچ شخص دیگری، هرگز ارائه نمی شود. کلیپ تایپ لپس از تعمیرات بیمارستان هیچ وقت در هیچ جا پخش نمی شود و هیچ کس نمی بیند من تا چه اندازه برای تنظیم کردن Effect تصاویر، با اپلیکیشن های مختلف سر و کله زده ام. پاورپوینت بکاپ های بیمارستان، با تمام آیکون های رنگی رنگی و همه ی شکل هایی که خودم طراحی کرده بودم، یک جا بین هفته های متعددِ جلسات و توی زمان گُم شد. و Dashboard های مانیتورینگ Zabbix یک جا بلااستفاده می افتند و خاک می خورند.
به حرف دایی جواد فکر می کنم که هربار چیزی از کارهایم توی بیمارستان برایش تعریف می کنم یا بهش نشان می دهم، دویست میلیون بار ازم تعریف می کند و هی بهم می گوید قدر تو رو اونجا نمی دونن و داری اونجا حیف می شی. بعد از خودم می پرسم، آیا کار درستی می کنم که برای کارهایی که هیچ وقت دیده نمی شوند این همه زمان می گذارم؟؟
قبلا هیچ وقت برایم مهم نبود کارهایم دیده شود. هیچ وقت اهمیت نمی دادم چیزی که من درستش کرده ام استفاده میشود یا نه. صِرفِ اینکه کاری در نظرم درست بود و باید انجام می شد، انجامش می دادم ولو اینکه هیچ وقت هم مورد استفاده قرار نگیرد. حالا خوب که به خودم دقت می کنم، می بینم هنوز هم چندان برایم مهم نیست موقعِ دیده شدنِ کارها اسمی از من بُرده شود؛ اما رنجیده ام. جایی در قلبم، عمیقا رنجیده ام.
این حس را دارم که هفته ای چند روز، دارم کارهای بیهوده می کنم که هیچ وقت هم هیچ جا استفاده نمی شوند. چه کسی می فهمید اگر من به جای هر نیم ساعت یک بار، هر چهار ساعت یک بار از دوربین های مداربسته اسکرین شات می گرفتم و کلیپ درست می کردم؟ شما بگو یک جدول مانیتورینگ سرور روی Zabbix مثلا 2سانتی متر بود و جدول بعدی 7سانتی متر؛ چه کسی می فهمید اصلا؟ یک پاورپوینت با نوشته های کپی شده از Chat GPT درست می کردم و جهت ارائه به مسئولین حراست می دادم و 5 ساعت هم زودتر از محل کارم خارج می شدم به جای اصافه تر ماندن! و چه می خواست بشود اگر از اول گفته بودم پاورپوینت بکاپ ها با همان کسی است که خودش بکاپ می گیرد؟
انرژی ام تخلیه شده انگار.
چقدر می توانی برای کارهایی وسواس به خرج بدهی، که قرار است در نهایت بیهوده باشند و هرگز دیده نشوند؟

ضمیمه 2 : از اینکه منتظر بمانم متنفرم.
یک قلب باید خودش بتپد. که نمی تپد انگار.
کسی باید خودش بی قرار باشد. که مطمئنا نیست.
هشت و نیم شب، هر کس هم که باشد، بالاخره لابد خودش متوجه می شود که نباید منتظر بماند دیگر!!

ضمیمه 3 : کاملا اتفاقی، به وبلاگی برخوردم که دوستش دارم.
حالا روزها من همراه نویسنده وبلاگش می روم سالن مطالعه، من همراه نویسنده اش می روم خوابگاه، من همراه نویسنده اش روی مقاله ی دکترایم کار می کنم، من همراه نویسنده اش Date می روم، من همراه نویسنده اش پس انداز می کنم و پول در می آورم، حتی من همراه نویسنده اش ساز می زنم!
واقعا وبلاگش را دوست دارم.

ضمیمه 4 : با خدا معامله کردم.
که اگر واقعا مشکلی در این کار نیست، بتوانم انجامش بدهم. در عوض اگر ثوابی در این کار هست، از طرف من برای جبران خسارت هایی باشد که به خانم ز زده ام.

ضمیمه 5 : می دانی موضوع این وسط فقط تویی.
که تو کِی قلبت درد می گیرد و تو کِی حالت خراب می شود و تو کِی ناراحت می شوی و تو چه می خواهی و تو چه موقع می توانی و تو و تو و تو.
همه ی آدم های دیگر هیچ اهمیتی ندارند.

ضمیمه 6 : واقعا شبیه یک معامله است. که من همیشه بدهکارم.
و هرچقدر هم که می دوم، نمی توانم بدهی ام را بپردازم. چون باز همیشه موضوعی این وسط پیدا می شود که من به خاطرش بدهکار باشم. همیشه.

ضمیمه 7 : دلم برای این دختر با گریه هایش می سوزد.

ضمیمه 8 : مدت هاست مشکل خواب پیدا کرده ام. شب ها نمی توانم بخوابم و هر کاری می کنم، حتی با قرص، باز خوابم نمی برد. از آن طرف وقتی بعد از دو ساعت غلت زدن و خواندن کتاب و گوش دادن به سخنرانی و خواندن قرآن و چرخیدن در اینترنت و شمردن گوسفندها بالاخره خوابم برد، نصف شب ها بیدار می شوم و مغزم یکهو هوشیار می شود انگار ساعت 10 صبح است و مغزم وسط یک جلسه ی کاری نشسته! قشنگ می خواهم خودم را حلق آویز کنم!
هر روز صبح به بدبختی بیدار می شوم و می روم بیمارستان. حساب کردم این ماه هرروز صبح با تاخیر رفته ام. حالم دارد از شرایط خوابم به هم می خورد واقعا.

ضمیمه 9 : بهم گفت، مرسی که مثل دخترها حسود نیستی و می خوای من رو هم بکشی بالا.

ضمیمه 10 :
بسیار ملامتم بکردند
کاندر پیِ او مَروُ، که بدخوست
...
می سوزد و همچنان هوادار،
می میرد و همچنان دعاگوست!

ضمیمه 11 : هدیه اینها فعلا به صورت موقت خانه ی ما هستند. و محمدمهدی هرروز صبح ساعت 7 می آید توی اتاق من و صدایم می زند که "خاله پاشو مگه نمی خوای بری سرکار؟"
عین پدرها که دخترشان را می خواهند بفرستند مدرسه! خنده ام می گیرد!

ضمیمه 12 : واقعا اییییییییییییییییییول به والیبال جوانان! حظ کردم قهرمان جهان شدند.

ضمیمه 13 : کاش واقعا کسی وجود داشت که لااقل می توانستم برایش بخوانم فراق یار، نه آن می کند که بتوان گفت ...

+  یکشنبه نهم شهریور ۱۴۰۴ -  ۱۱:۴۴ ب.ظ  -  هدی  |