هشتم آذر

نشسته بودم منتظر تا پرونده ی عمل من و مشخصات ریز درمانی ام آماده شود.
بعد درد دل خانم سین. باز شد و شروع کرد به صحبت کردن درباره ی آدم ها و بیمارستان و شیفت های کاری و ... بعد گفت، "خدا سایه ی سه نفر رو بالای سر این بیمارستان نگه داره."
و در کمال تعجب، یکی از این سه نفر، مدیر من بود! بعد، چیزهایی از مدیرم تعریف کرد که من هی بیشتر و بیشتر تعجب می کردم و چشم هایم بیشتر گرد می شد که، آیا این چیزها را درباره ی رئیس من می گوید؟؟! آیا این چیزهایی که دارم می شنوم، دارند در توصیف مدیر من زده می شوند؟؟!!
اینکه "همه رو به یه چشم نگاه می کنه" و "قانون برای همه ی آدما یکیه، فرقی نداره نیروی خدمات هستی یا مدیر" و اینکه "هیچ فرقی بین آدما نمی ذاره و به کار همه رسیدگی می کنه."
بعد من این شکلی بودم که، آیا این حرف ها درباره ی مدیر من زده می شود؟؟!! آیا ممکن است فردی که در چشم من کاملا بین آدم ها فرق می گذارد، در چشم یک نفر دیگر تا این اندازه منصف و محترم شمرده شود؟! واقعا چشم هایم چهارتا شده بود و اواخر صحبت خانم سین. فقط داشتم سعی می کردم جلوی خنده ام را بگیرم!

ضمیمه 1 : واقعا نمی شود حتی برای یک ساعت، حتی برای یک دقیقه، حرف هایی که می زنند را تحمل کرد.
واقعا چیزی فراتر از حد تحمل من است.
امروز صبح داشتم فکر می کردم چقدر روزهایی که صبح می رفتم دیتاسنتر و ورزش می کردم خوب بود! چقدر خوش می گذشت!

ضمیمه 2 : هرروز، روزی سه میلیون بار، اعصاب خُردی داریم.
بالاخره یک بار می زنم زیر این میز و خلاص می شوم.

ضمیمه 3 :
یک روز ناگهان،
چون چشم من ز پنجره افتد بر آسمان،
می بینم آفتاب تو را در برابرم!

+  یکشنبه نهم آذر ۱۴۰۴ -  ۵:۳۶ ب.ظ  -  هدی  |