بهم غر می زند که،
اه بابا چیه! این قسمتایی که تو نوشتی هیچ کدومشون احتیاج به ویراست ندارن. اینایی که من نوشتم رو نگا کن، آدم لذت می بره انقد می تونه از توش غلط دربیاره!صفحه ی لپ تاپش را نشانم می دهد، یک قسمت از متن پروژه را که خودم نوشته بودم highlight کرده. می گوید،
تنها غلطی که تونستم بگیرم این بود که"پیشنهاد" رو نوشته بودی "پیش نهاد"! و هر هر هر می خندد!
فکر می کنم، حتما کار خود پلیدش است که برایم پاپوش درست کرده! وگرنه که آخر کی "پیشنهاد" را می نویسد "پیش نهاد"!
ضمیمه 1 : و مزخرفاتش پای تلفن، باید انقدر طول بکشد که از توی دانشکده در بیایی و از درِ ولیعصرِ
ای افتخار ایران هم رد بشوی، و موبایل به دست بروی روی صندلی جلوی ماشین کنار بابا بنشینی و راه بیفتی به سمت خانه، و همینطوری هر دو تا شیشه ی جلوی ماشین هم پایین باشد، و اتفاقی پشت چراغ قرمز بمانی، و بزند و پیکان قراضه ی بغلی تان را جو بگیرد که یکی از این آهنگ های
دوبس دوبس ای با صدای بلند بگذارد، و تا تو بیایی دستت را بگیری جلوی دهنی موبایل که صدا نرود، شانس ات کولاک کند و از بیمارستان زنگ بزنند به موبایل بابا، و از قضا بخواهند درباره ی دعوایی که امروز توی جلسه ی بیمارستان شده بوده حرف بزنند، و بابا یکهو احساس کند لازم است دوباره کلی خط و نشان بکشد که
تا حالا 35 تا پیوند کبد تو این بیمارستان انجام شده، این مرتیکه چی کاره اس به ما می گه دو ساله یه دونه پیوند هم نزدین؟ و هی تو دستت را بالا پایین کنی که،
بابا ... تلفن رودروایسی دار ... آروم تر!! و هی او متوجه نشود، و عصبانیت اش اوج بگیرد بدتر، و هی صدایش برود بالاتر که،
غلط کرده ... یه کیسه ی حسابی بهش می کشم ...یعنی من چه تلفنی حرف زدم امروز!!
ضمیمه 2 : خدایا واقعا چرا برای بعضی از این بنده هایت قابلیت mute شدن طراحی نکردی؟ که اصلا بزنیم کلا mute شوند یک چند وقت، لا اقل این "صدا"ی مزخرف شان اعصاب و روانمان را خراش ندهد انقدر.
برچسبها:
اتفاق هایم,
روزگذر هایم,
من دوستشان دارم
+
پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ - ۱۲:۳ ق.ظ - هدی
|